
جامعه شناسان و انديشمندان علوم ارتباطات ، توده را محصول رسانه هاي جمعي مي دانند و تفاوت مفهوم عامه با اين كلمه در نسبت آنها با رسانه ها رقم مي خورد . در واقع يكي از كارويژه هاي مهم رسانه هاي جمعي به ويژه تلويزيون ، مخاطب سازي و توده پروري است . به عبارت ديگر افكار عمومي به عنوان يكي از قدرتمندترين نيروهاي اجتماعي برساخته اي رسانه اي است كه امروزه نظام هاي سياسي تلاش مي كنند با در اختيار قرار گرفتن و پردازش آن به اقتدار و استمرار خود كمك كنند و البته اين حق طبيعي آنهاست. بنابر اين ساخت و توليد انواع برنامه هاي تلويزيوني اعم از فيلم و سريال و مسابقه و اخبار و ژانر هاي گوناگون در عين اينكه سرگرم كننده است مي تواند در خدمت بسط ايدولوژي قدرت نيز قرار بگيرد. لذا هيچ رسانه اي به اندازه تلويزيون ، مخاطب برايش مهم نيست هم از اين رو كه به نيازها و سلايق گوناگون بينندگانش پاسخ دهد و هم به دلايل حفظ انسجام سياسي و نقشي كه در مديريت كلان كشور دارد. از سويي ديگر حفظ ارتباط دوسويه ميان مخاطبان و تلويزيون لازمه يك رسانه كارآمد است. مخاطب شناسي اما شيوه ها و تكنيك هاي علمي خود رادارد كه رعايت آن به شناخت و درك صحيح مخاطب كمك مي كند .
مخاطب شناسي صرفا به اين معني نيست كه شبكه هاي مختلف تلويزيوني يا برخي آيتم ها و برنامه هاي خاص چقدر بيننده دارد و مثلا طيف مخاطبان كدام شبكه يا برنامه بيشتر است. البته اين مساله ، عنصر مهمي در مخاطب شناسي است كه وضعيت آماري مخاطبان تلويزيون مشخص باشد ولي كافي نيست. اساسا امروزه در مطالعات اجتماعي و فرهنگي رويكرد كيفي در روش تحقيق بر روش هاي كمي غالب شده است و محققان در پي اين هستند كه به لايه هاي دروني تر و عميق تري از واقعيت دست يابند كه قطعا روش هاي كمي نمي تواند براي اين هدف ابزار مناسبي باشد. مثلا اينكه فلان برنامه طنز يا سريال خاص بيشترين بيننده را داشته است تصويري روشن و دقيق از مخاطب ارائه نمي دهدو حداقل اينكه جايگاه يك برنامه را در ميان آيتم هاي گوناگون مشخس مي كند. اين نوع نظر سنجي ها و آمارگيري ها در حين ضرورت به شناخت علمي مخاطب كمك چنداني نمي كند. نگارنده معتقد است براي شناخت بهتر مخاطب ، چند اقدام ضروري است ابتدا اينكه تعريف مخاطب و حدود وثغور آن روشن شود كه آيا مخاطب بيننده اي است كه به طور اتفاقي پاي يك برنامه مي نشيند و بر اساس سليقه و به شكل تصادفي برنامه خاصي را تماشا مي كند يا اينكه كسي است كه بر اساس انتخابي آگاهانه و بنا به نيازها و انگيزه هايش برنامه اي را انتخاب مي كند . مثلا علاقه مندان به سينما به شكل برنامه ريزي شده به تماشاي برنامه سينما 4 يا سينما يك مي نشينند و به شكل آگاهانه وحرفه اي آنرا دنبال مي كنند .از يك منظر كلي ما داراي دو نوع مخاطب هستيم مخاطبان حرفه اي و مخاطبان عادي و تفنني لذا تعريف دقيق مخاطب ، اولين گام اساسي در مخاطب شناسي است .شايد به گزاف نباشد اگر بگوييم مخاطب واقعي كه تلويزيون بايد براي افزايش آن برنامه ريزي كند شخسي است كه بر اساس علاقه ، نيازها و انگيزه هاي آگاهانه به انتخاب يك برنامه دست مي زند و به شكل مستمر آنرا دنبال مي كند اين نگرش البته با مفاهيم مخاطب عام و خاص تفاوت دارد . ممكن است يك مخاطب عام هم به برنامه اي خاص علاقه مند باشد و به طور مستمر آنرا دنبال كند. دوم اينكه مخاطبان را مي توان بر اساس شرايط سني ، ميزان تحصيلات و جنسيت و حتي قوميت تفكيك كرد. قطعا يك مخاطب سيستاني با يك مخاطب تهراني اگرچه هر دو بيننده برنامه واحدي باشند فرق مي كنند و هر كدام نيازهاي خاص خود را دارند. همچنين زنان و دختران هم با توجه به جنسيت مشترك مي توانند مخاطبان متفاوتي باشند مثلا نيازها و سطح علائق و خواسته هاي يك زن خانه دار با يك زن شاغل متفاوت است . بنابراين مجموعه عناصر و متغيرهايي كه در مخاطبان تلويزيوني وجود دارد بايد به عنوان فاكتورهاي شناخت مخاطب بازشناسي شود و پيرامون هر يك از آنان كار علمي صورت بگيرد . حضور روانشناسان و جامعه شناسان در پروژه مخاطب شناسي حتما ضروري است.
به طور كلي نوع مخاطبان تلويزيون را مي توان به دو گروه عمده تقسيم كرد مخاطبان واقعي و مخاطبان مجازي و رسانه اي . مخاطبان واقعي آن دسته از مخاطباني هستند كه بر اساس نياز هاي دروني و انگيزه هاي شخصي برنامه اي را دنبال مي كنند و مخاطبان مجازي و رسانه اي گروهي از مخاطبان هستند كه خود تلويزيون آنها را پرورش داده و تربيت كرده است. به اين معني كه آنها بر اساس انگيزه ها ي دروني خويش كه به دليل جاذبه هاي بيروني يك برنامه به مخاطب آن تبديل شده اند.در واقع شناخت مخاب براي آگاهي از نيازها و خواسته هايش اگر در جهت بهبود برنامه ها حركت كند به مخاطب سازي خواهد انجاميد . ارتباط دوسويه تلويزيون و مخاطب دقيقا در همين نقطه رخ مي دهد. به اين معني كه گاهي مخاطبان با انتقال خواسته ها و تقاضاي خود به تلويزيون نوع و سطح عرضه برنامه ها را در جهت علائق خود تعين مي كنند و گاهي تلويزيون با خلاقيت و نوآوري در شيوه عرضه خويش ، تقاضاهاي تازه اي در مخاطبان ايجاد مي كند.
مخاطب شناسي در تلويزيون از دو خاستگاه عمده صورت مي گيرد يكي از منظر آيتم ها و نوع برنامه مثلا برنامه هاي ورزشي ، سينمايي برنامه كودك و... دوم از منظر شبكه اي به اين معني كه هر شبكه با توجه به اهدافي كه براي آن طراحي شده مخاطبان خاص خود را دارد . قطعا مخاطبان شبكه سه و چهار تفاوت هاي عمده اي با هم دارند. به هر حال شناخت مخاطب به مديران و برنامه سازان تلويزيوني كمك خواهد كرد تا به اينم دو پرسش پاسخ دهند كه چه برنامه اي را در چه زماني براي چه كساني بسازند و چرا بسازند؟

عشق از منظر جامعه شناسي و روانشناسي
يكي از تجربه هاي مهم و قدرتمند عاطفي – رواني در انسان كه از ازل تا به امروز زندگي او را تحت تاثير خود قرار داده است حادثه عشق و داستان نسبت آن با آدمي است . اين نسبت گاهي آنقدر عميق و ژرف است كه تاريخ را تحت تاثير خود قرار داده و آنرا در چالش با خويش دچار تحول ، تكامل و حتي تنزل كرده است . بديهي است يكي از عوامل موثر در شكل گيري تاريخ بشري و تكامل انساني ، آنگونه كه تا كنون بوده است مساله عشق و تبلور و ظهور آن در شئون مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسان است و هنوز نيز اين حقيقت بر حيات فردي و اجتماعي آدميان حاكم است و آنان را دچار قبض و بسط دروني و بيروني مي كند. نگارنده قصد دارد در اين مقاله اين حديث كهنه نامكرر را از منظر جامعه شناسي و روانشناسي مورد بررسي قرار دهد تا آثار و نتايج عشق را در دنياي درون و جهان بيرون ، بازنمايي كند . شما اگر تا كنون عاشق هم نشده باشيد و حتي نسبت به اين مقوله نگاه بدبينانه و منفي هم داشته باشيد نمي توانيد تاثير اين تجربه را در زندگي انسان انكار كنيد پس اگر مي خواهيد شناخت بيشتري نسبت به عشق بدست آوريد با ما همراه شويد.
عشق از منظر جامعه شناسي ( رويكرد اجتماعي )
درست است كه عشق به عنوان يك تجربه دروني و فردي شناخته مي شود اما نمي توان از تجليات اجتماعي و تاثيري كه بر روابط و مناسبات اجتماعي مي گذارد غافل ماند. اولين نكته در مورد جنبه اجتماعي عشق اين است كه عشق معطوف به يك ارزش بيروني و خارج از فرد است و از طريق ارتباطي كه با هستي و شي ديگر برقرارمي كند موجوديت مي يابد. لذا عشق به شكل بيروني و خارج از فرد تجلي و ظهور مي يابد هرچند كه منشاء و عمق دروني دارد. "عشق " نخستين كاري كه مي كند "من" را تبديل به " ما" مي كند واين يك عمل اجتماعي است. انساني كه عاشق مي شود با نوع رفتارها و واكنش هايش نسبت به عوامل بيروني در واقع خود را لو مي دهد و باطن خويش را ظاهر مي سازد . از اين روست كه به لحاظ اجتماعي نمي توان تاثيرات عشق را پنهان كرد . از سوي ديگر عشق نه فقط در رفتارهاي اجتماعي متبلور مي شود بلكه به واسطه نهادهاي اجتماعي مثل ازدواج و تشكيل خانواده نيز صورتي اجتماعي به خود مي گيرد . به طور كلي جوانب اجتماعي عشق را در موارد ذيل مي توان برشمرد:
بهبود رفتار اجتماعي
عشق با گره گشايي از عقده هاي دروني آدمي و زدودن زنگارهاي روحي ، موجب فراخي روان و نشاط جان مي شود . اين شادابي و تازگي در رفتار اجتماعي فرد ظهور پيدا كرده و توانايي انسان را در روابط اجتماعي افزايش مي دهد و در نهايت ارتباطات انساني را اثر بخش مي سازد . ارتباطي كه منابع هردو طرف را تامين مي كند. عشق با خوش خلقي و نشاطي كه ايجاد مي كند موجب شده كه آدمي در روابط با ديگران ، پرخاشگري ، تعصب و بد خلقي را كنار بگذارد و با خوش اخلاقي و شفقت با ديگران رفتار كند. اين مساله به تلطيف روابط انساني در سطح جامعه كمك مي كند. منطقي است ميان مفاهيم و سازه هاي ذهني آدمي و عمل بيروني و كنش اجتماعي وي ارتباطي منطقي وجود دارد ما نمي توانيم در نظام ذهني خود ، تعريف و درك خاصي از پديده ها داشته باشيم و بر اساس همان اداراك و دريافت دروني با داده هاي بيروني برخورد نكنيم . قطعا ميان داده هاي بيروني و يافته هاي دروني آدمي ، تناسبي منطقي جريان دارد و عشق ، اين تناسب منطقي را ميان نظام معرفت شناسي و كنش اجتماعي آدمي برقرار مي كند. در واقع عشق با بهبود فضاي ارتباطي ميان انسان ها ، بستر اجتماعي رشد و كمال انسان را فراهم مي كند.
فرايند اجتماعي كردن
عشق مي تواند با تصحيح و ارتقاي سطح كيفيت روابط اجتماعي انسانها به آنها كمك كند تا خود را با روح جامعه هماهنگ سازند. در حقيقت ، عشق فرايند جامعه پذيري را تسهيل مي كند و انسانها را با هنجارهاي جامعه سازگار مي سازد . در اينجا عشق به عنوان ابزار و لوازم جامعه پذيري مطرح مي شود . اصولا عشق توانايي و قابليت بالايي در تغيير رفتار گذشته و يادگيري رفتار جديد دارد. چه بسيار افراد درونگرا و گوشه گيري كه به واسطه عشق از لاك دروني خويش بيرون آمدند و پوست انداختند . در واقع عشق به نوعي پايان فرديت مطلق و ورود ديگري به دنياي ماست و اين خود يعني گام نهادن در فرايند زيست جمعي. در واقع عشق با دعوت ديگري به ساحت فردي شخص ، او را در بستر عمومي و اجتماعي قرار مي دهد و افراد به تدريج در پروسه جامعه پذيري قرار مي گيرند.
همبستگي اجتماعي
عشق و علاقه به يك هدف و خواسته مشترك ، موجب همكاري و همدلي ميان آدميان مي شود و همين مساله موجب خواهد شد تا آنها گرد هم بيايند و با شكل گيري گروه به همكاري و همنوايي با يكديگر در جهت تحقق ارمانهاي مشترك بكوشند. مثلا عشق به وطن ، گروه رزمندگان را شكل مي دهد و يا موجب انسجام يك تيم ورزشي مي گردد. اين همبستگي را در بين زوج هاي عاشق نيز مي توان پيدا كرد.
عشق هر گونه رابطه ارباب و رعيتي و سلطه آميز و همچنين رابطه سود و زياني و تجاري را كه تنها بر اساس منافع يك طرف شكل مي گيرد را به رابطه و تعامل دو طرفه و انساني بدل مي كند كه انسان نه تنها در پي منافع خويش نباشد بلكه درصدد تامين رضايت خاطر ديگري برآيد. عشق با تبديل منولوگ به ديالوگ و گفت و گوي دوستانه كامل ترين و انساني ترين رابطه اجتماعي را شكل مي دهد. لازم به ذكر است در حيطه فردي نيز عشق با تبديل " من" به " ما" تفرد را به همدلي و همبستگي مبدل مي كند و آدمي را از تنهايي رهايي مي بخشد و بدين طريق است كه عشق قابليت گروه سازي ، همنوايي و بستر سازي براي كار جمعي را نيز داراست.
عشق از منظر روانشناسي ( رويكرد فردي )
" عشق" از شخصي ترين و خصوصي ترين تجربه هاي روحي – عاطفي انسان است و نخستين حيطه اي كه عشق در آن تاثير مي گذارد و اساسا اتفاق مي افتد و تجربه مي شود وجود خود آدمي به عنوان يك هستي واحد است. برخي از مهمترين دستاوردهاي فردي عشق به قرار ذيل است:
ايجاد انگيزه و تحرك در انسان
" عشق" علاقه شديد قلبي به كسي يا چيزي است و اين امر موجب طلب كردن و نياز به مطلوب و محبوب در فرد شده و همين نياز موجب انگيزه و حركت در وي مي شود. از طرفي ديگر " عشق " خواهان بهترين ، زيباترين و كاملترين چيزها براي معشوق است و اصولا عشق يعني خواستن بهترين چيز براي بهترين كسي كه خواهانيم و اين طلب بهترين و كاملترين ها ، آدمي را به تلاشي بيشتر وامي دارد و در همين تلاش و حركت ، تكامل و رشد انسان محقق مي شود.
معنابخشي به زندگي
اگر بپذيريم كه معنا در نسبت با هدف يا ارزشي خلق مي شود عشق مي تواند اين نسبت را برقرار سازد . رفتار عاشق عملي معطوف به هدف است يا كنش معطوف به ارزش و اين هدف و ارزش همان معشوقي است كه عاشق زندگي خود را با محوريت او مي سازد و معني مي كند و اين معناسازي و معنايابي از تجربه ارتباط عاشقانه ميان عاشق و معشوق خلق مي شود و از طريق تعامل عميق و مستمر تكامل مي يابد. همچنين عشق با انگيزه و حركتي كه ايجاد مي كند به زندگي آدمي معنا مي دهد .عشق با هدايت و حمايت همه امكانات و نيروها به سوي طلب مطلوب به آدمي و زندگي اش معنا مي دهد.
رفع نيازهاي عاطفي
عشق در حقيقت پاسخي كامل به نياز " دوست داشتن و دوست داشته شد" آدمي است و هيچ چيز همچون عشق نمي تواند به اين نياز اساسي و مهم آدمي پاسخ گويد. عشق از طريق پاسخ به اين نياز عاطفي به تعادل و تلطيف رفتار انساني كمك مي كند و امنيت روحي – رواني وي را تامين مي كند و بدين شيوه بسياري از بيماري ها و عقده هاي رواني و اختلالات رفتاري – اخلاقي حل مي شود و البته روابط ميان انسان ها نيز سالم تر و اثر بخش تر خواهد بود.
رهايي و آزادي دروني
ميان عشق و آزادي نسبتي زيبا برقرار است . آدميان يا از سر نياز و احتياج و رفع حاجات تلاش مي كنند يا از سر زور و جبر و تكليف اما عشق آدمي را از اين دو رها مي سازد و او را با شوق و انگيزه هاي قوي براي طلب خواسته هايش بر مي انگيزاند و اين عين آزادي حقيقي است. عشق رفتاري از روي ميل و علاقه است نه از روي جبر يا ضعف البته عشق هم نوعي نياز است اما وقتي انسان عملي را بر اساس ميل باطني عميق انجام مي دهد ديگر به اسارت آن در نمي آيد. در مرحله اي بالاتر ، عشق در عين نياز بودن آن قدر شيرين و دلربا است كه عاشق تنها طلب نياز مي كند و لاغير! به قول سعدي من از آن روز كه در بند توام آزادم . از طرف ديگر عشق ، آزاد شدن از منيت و رهايي از قيد و بندهايي نفساني است.
حل مشكلات رفتاري و برخي اختلالات شخصيتي ( عشق درماني )
عشق به دليل تفسير لطيف و انساني كه از جهان و انسان دارد كنش و رفتاري معطوف به خير و نيكي ايجاد مي كند و اين رويكرد مثبت و خوشبينانه به هستي نه تنها موجب سلامتي روح كه سبب سلامت جسم نيز مي شود. امروزه ثابت شده است كه اكثر بيماريها ريشه در مسائل روحي و رواني دارد و لذا سلامت و بهداشت رواني نقش موثري در تامين سلامت جسماني خواهد داشت. بنابراين عشق مي تواند هم سلامت رواني و هم سلامت جسماني آدمي را تا حدود زيادي تامين كند. در واقع عشق بسياري از ناهنجاري ها و اختلالات رفتاري همچون خشم و پرخاشگري ، افسردگي ، بدبيني ، بدخلقي و .... را كاهش مي دهد.
تمركز و هدايت رفتار انسان
عشق با تمركز تمام نيروها و توانايي هاي انسان در يك جهت معين به رفتارها و تفكرات وي نظم مي بخشد و از اتلاف بيهوده انرزي ، استعداد و وقت او جلوگيري مي كند.مثلا در عشق انسان به انسان ، توجه عاشق به يك شخص خاص ذهن او را از توجه به ديگران باز مي دارد و همين توجه خاص و جهت مشخص علاوه بر انتظام رفتارهاي فرد موجب آرامش و آسايش روحي وي نيز مي شود از اين رو كه پراكندگي موجب پريشاني و تمركز سبب آرامش است.
ايجاد نشاط و شادي
عشق از دو طريق موجب احساس نشاط و شادي در انسان ها مي شود . يكي با تاويل و تفسير لطيف و مثبت از عالم انساني. وقتي آدمي نگاه مثبتي داشته باشد احساس مثبتي نيز خواهد داشت و ديگري از طريق نو كردن انگيزه و انديشه آدمي. هدفي تازه و تفكري نو در انسان به او طراوت و شادي عميق ( بهجت) عطا مي كندضمن اينكه عشق با دميدن " اميد" در آدمي به او شادابي و نشاط مي بخشد. عشق همچنين با تفسير مثبت از عالم و تلطيف روابط انساني ، آدمي را از فشار ، استرس و كشمكش هاي اضراب انگيز اجتماعي محفوظ مي دارد و موجب آرامش و آسايش انسان مي شود
تقويت اراده و پشتكار
عشق ، انسان را درفضايي از مبارزه و چالش ميان آنچه هست و آنچه مطلوب است باشد قرار مي دهد. در اين چالش ، آدمي مي كوشد براي رسيدن به مطلوب و محبوب خويش از جان مايه بگذارد و نهايت كوشش خويش را در جهت تحقق هدفش به كار گيرد. از رهگذر اين تجربه عميق و دشوار ، تحمل مشكلات و مصائب راه ، اراده و بردباري آدمي افزايش مي يابد. انسان بايد بداند كه عشق يك فراورده نيست بلكه يك فرايند است. لذا عشق يك ايستگاه نيست بلكه يك راه طولاني است.. عشق به دليل پيچيدگي و وسعتش نيازمند ظرفيت وجودي عميق و زيادي است كه آدمي براي پذيرش و پردازش خود به آن نيازمند است اما نكته مهم اينست كه هيچ چيز همچون عشق اين تحمل و ظرفيت را ايجاد نمي كند كه آفتاب آمد دليل آفتاب
تربيت اخلاقي
عشق و اخلاق با هم رابطه تعاملي و اين هماني دارند و به نوعي به هم آميخته اند عشق موجب ظهور ارزشهاي اخلاقي چون ايثار، گذشت ، مهرباني ، بخشش و روحي لطيف و انساني در آدمي مي شود . انسان در كوره عشق ساخته مي شود و صيقل مي خورد. چه بسيار انسان هاي بي قيد و بند و لاابالي كه عشق از آنها انساني شريف و بزرگ ساخته است. از طرفي ديگر عشق نوعي تفسير لطيف و اخلاقي از انسان و جهان است و با تجلي آن در آدمي ، انسان فرصت بزرگي براي تربيت و رشد و كمال خويش به دست مي آورد. در حقيقت عشق يك عمل و كنش اخلاقي است
سخن پاياني
خوب بديهي است بسياري از خوانندگان اين مقاله كه به اينجاي مطلب رسيده باشند بگويند كه همين حرف و حديثها درباره عشق تنها در افسانه ها و فيلم ها قابل دست يافتن است و زندگي واقعي چيز ديگري را نشان مي دهد و قطعا براي استدلال مدعاي خويش به امار روبه افزايش طلاق و اختلافات خانوادگي ارجاع خواهند داد. نگارنده نيز اين امارها را تاييد مي كند اما انچه در واقعيت اجتماعي مي بينم نه تبلور عشق كه فقدان عشق است و به شدت محتاج آسيب شناسي. بسياري از رفتارهايي را كه ما نام عشق بر آن مي گذاريم احساس ، هيجان و هوس هاي زودگذري است كه در ساحت معنايي عشق نمي گنجند و چه بسا ضد آن باشند .اگر عشق آنگونه كه در ذات خويش معني دارد و چنانچه حقيقت آن متبلور شود تقريبا هماني خواهد بود كه شرح آن گفته شد اما اگر عشق از مسير حقيقي خود خارج و از ذات دروني خود دور شود هرگز نمي تواند به شكل مثبت و سازنده است اثر گذار باشد و قطعا آسيب هاي رواني و اجتماعي عميق و خطرناكي خواهد داشت. عشق را نبايد تجربه اي مطلق قلمداد كرد اين نيز مثل هر امر بشري ، شامل نسبيت مي شود و شدت و ضعف دارد ضمن اينكه بايد به خاطر داشت كه عشق اگرچه آمدني است اما دوام و بقاي آن آموختني است و براي حفظ و ماندگاري آن بايد آموخت كه چگونه عاشق بود.
صاحب نظرات ارتباطات يكي از كاركاردهاي مهم رسانه ها به ويژه تلويزيون را سويه سرگرم كنندگي آن دانستنه اند و آنچه در تصور عموم مخاطبان نيز از اين جعبه جادو وجود دارد ايجاد سرگرمي و لحضات مفرح است و چه بسا در ميان آتيم هاي گوناگون تلويزيوني ، فيلم و سريال به عنوان مهمترين مصداق اين سرگرمي شناخته مي شود و در كنار اخبار و برنامه هاي ورزشي طرفداران زيادي دارد. به عبارت بهتر اگر سه آيتم خبري ، ورزشي و سينمايي را به عنوان مهم ترين و مخاطب پذيرترين برنامه هاي تلويزيون بدانيم سهم فيلم و سريالها بيش از دو آتيم ديگر است چرا كه اخبار و برنامه هاي ورزشي ، طيف زيادي از مخاطبان خانم را به پاي سريالهاي تلويزيون مي نشينند را به همراه ندارد و از حيث مي توان گفت فيلم و سريال هم از تعداد بيشتري مخاطب برخوردار است و هم از تنوع مخاطب. بنابراين " سريال سازي" به دليل طيف وسيع و متنوع مخاطبانش و هم به خاطر تاثيري كه مي توان بر آنها بگذارد، جايگاه و اهميت مضاعفي در تلويزيون دارد و توجه و سرمايه گذاري بيشتري را مي طلبد.
در دو دهه اخير متناسب با توسعه شبكه هاي تلويزوني و افزايش مطالبات مخاطبان از اين رسانه ، شاهد ساخت و پخش انواع سريالهاي تلويزوني بوديم كه برخي از آنان جايگاه ويژه اي در ميان مخاطبان پيدا كردند و در حافظه تصويري آنان تثبيت شدند. اگر نگاهي به سنت سريال سازي در دو دهه گذشته بياندازيم مي توانيم آنها را در يك طبقه بندي كلي به لحاظ مضمون به سه گروه عمده سريالهاي تاريخي – مذهبي ، سريالهاي خانوادگي و سريالهاي مناسبتي تقسيم كنيم كه آن نيز خود به لحاظ فرم و ساختارروايي به انواع مختلفي چون طنز ، ملودرام ، حماسي و.. قابل تقسيم است. جالب است كه توسعه سريال سازي در اين سالها در نوع پخش آنها نيز تنوع ايجاد كرده و آن را به ژانرهاي مختلف بدل كرده است كه پخش سه روز در هفته يا روزانه همچنين مجموعه هاي 90 شبي از نتايج آن است . به اين مساله بايد اضافه شدن سوژه ها و مضامين جديد را هم اضافه كرد . موضوعاتي كه در گذشته كمتر دست مايه سريال سازي قرار مي گرفت مثل رحم اجاره اي يا دختران فراري. سنت سريال سازي در اين فرايند تا جايي گسترش يافت كه برنامه هاي اجتماعي و خانوادگي نيز سريالهاي مخصوي خود را توليد كردند كه مهمترين آن سريالهاي برنامه خانواده است كه در نيم روز پخش مي شود. اين جريان پر شتاب جنبه هاي ديگر هم داشت مثل تكرار پخش سريالها در روز بعد كه در گذشته سابقه نداشته است. در واقع سنت سريال سازي با خود خرده فرهنگهاي نمايش را هم آورده و به مخاطب ، امكان و اختيار بيشتري در نحوه تماشاي اثر داده است . يعني ما شاهد تنوع و تعدد درميزان توليد وشيوه پخش سريال به شكل توامان بوده ايم. جريان سريال سازي در تلويزويون به همين جا ختم نشد و طي سالهاي اخير بعد از پايان برخي مجموعه هاي پرطرفدار ، برنامه هاي نقد و بررسي آنها نيزتهيه مي شود تا شناخت و درك بيشتري از سريال به مخاطبنش ارائه دهد بدين طريق سريال سازي هاي تلويزون علاوه بر اينكه مخاطبان را سرگرم كرد و به اوقات فراقت آنان غناي بيشتري بخشيد به ارتقاء فرهنگ فيلم ديدن نيز كم كرد و بر درك سينمايي آن افزود هرچند نبايد از آسيب هاي اين مساله نيز غافل نبود كه برخي از مجموعه هاي ضعيف و سخيف ، باعث دوري و قهر برخي از مخاطبان با تلويزيون شد يا دست كم سطح درك فيلم آنان را كاهش داد كه اين خود بحث مفصلي مي طلبد و به مجالي بيشتر از اين ياداشت نيازمند است .
سنت سريال سازي از سوي ديگر، منجر به رقابت حرفه اي ميان شبكه هاي تلويزيوني شده كه علاوه بر تهيه انواع برنامه هاي سينمايي مثل سينما يك ، سينما 4 ، سينما گلخانه ، صد فيلم و ... سفارش و توليد سريالهاي متعددي را نيز در كارنامه خود دارند تا در جذب مخاطب بيشتر از رقباي خود جا نمانند اين رقابت اگر با شتاب زدگي همراه نباشد در نهايت به سود مخاطب است و او از فرصت هاي بيشتري براي انتخاب سريال مورد نظر خود برخوردار مي شود.
علاوه بر تنوع سوژه هاي و فيلمنامه هاي متعدد براي مجموعه هاي تلويزيوني ، مناسبت ها نيز به عنوان يك دليل و موضوعي جديد ، دستمايه سريال سازي در تلويزيون قرار گرفته است كه مهمترين آنها سريالها و مجموعه هاي مناسبتي ويژه ماه رمضان ، ماه محرم و ايام نوروز است . دركنار اين مناسبت ها ، سريالهاي فصلي نيز به اين مجموعه اضافه شده است كه با توجه به كوتاه و بلندي شبانه روز ، فرم آن شكل مي گيرد كه مجموعه هاي طنز 90 شبي نمونه اي از آنست. از هفته گذشته انواع سريالهاي بهاري تلويزيون نيز روي آنتن رفته اند كه از جمله مي توان به همه فرزندان من ، فاكتور هشت و سايه تنهايي اشاره كرد كه يكي به شكل هفتگي ، يكي به صورت روزانه و ديگري نيز يك شب در ميان پخش مي شوند. بديهي است كه با توجه به تقاضا و نياز مخاطبان به سرگرمي و لذت بردن از برنامه هاي تلويزيون نمي توان مانع از توليد اين مجموعه ها شد و با آن مخالفت كرد اما نكته مهمي كه در اين ميان بايد مورد توجه قرار بگيرد و از آن غفلت نشود پرهيز از شتاب زدگي در توليد اين مجموعه هاست كه گاهي دقت و كيفيت را به پاي سرعت و كميت ، قرباني مي كند. توليد سريع و انبوه سريالهاي تلويزيوني اين خطر را هم در پي دارد كه آثاري ضعيف و شتاب زده توليد شود كه در نهايت دود آن به چشم خود سازمان برود چرا كه اين فرايند در طول زمان به ريزش و كاهش مخاطب منجر خواهد شد و فيلم يا سريال بدون مخاطب آنهم در مديوم تلويزيون به معناي تلف كردن سرمايه مادي و انساني است

توجه به حرف و مشاغل مختلف در فيلم و سريال ها به عنوان يك عنصر دراماتيك و داستاني همواره دست مايه فيلمسازان و كارگردانهاي مختلفي قرار گرفته است و اين مساله پيش از انكه به قابليت هاي دراماتيك يك شغل بستگي داشته باشد به مقتضيات داستان پردازي و فيلمسازي برمي گردد بدين معني كه هيچ قصه اي در خلاء اتفاق نمي افتد و بالاخره شخصيت هاي داستان داراي يك شغل و حرفه اي هستند . تاكيد بر اين امر بديهي از اين رو صورت گرفته است كه هر از چندگاهي با اعتراض صنفي برخي از مشاغل نسبت به فيلم و سريالهاي مواجه مي شويم كه حرفه آنان را به تصوير كشيده است . دامنه اين اعتراضات زماني بيشتر مي شود كه تصوير مربوطه در غالب طنز و ژانر كمدي ارائه شود . به هرحال پزشكي از آن دست مشاغلي است كه هم به دليل جايگاه و منزلت حرفه ايش در جامعه و هم به خاطر ظرفيت هاي دراماتيكي كه در آن نهفته است همواره مورد توجه اهالي سينما قرار گرفته است . مبتني بر همين موقعيت ماهوي و اجتماعي ، شخصيت پردازي ، روايت داستاني و ايجاد تعليق و خلق موقعيتهاي دراماتيكي صورت مي گيرد كه اين فرايند را در حوزه سينما و تلويزيون از دو منظر مي توان تحليل كرد. يكي پزشكي در مقام موقعيت حرفه اي و دروني اش و ديگري پزشك در مقام يك شخصيت و كاراكترجذاب و قابل پرداخت كه از منظر بيروني و اجتماعي ، مورد توجه و احترام است. در واقع علاوه بر پزشك كه به دليل منزلت اجتماعي و جايگاهي كه در نظام اجتماعي و فرهنگ عمومي جامعه دارد نقش برجسته اي دارد پزشكي به عنوان يك شغل ، رشته علمي و موقعيت حرفه ايش از پتانسيل و ظرفيت بالاي دراماتيكي برخوردار است كه شايد كمتر در مشاغل ديگر بتوان از آن سراغ گرفت. قطعا مسائل انساني و اينكه پزشكان با جان آدمي سروكار دارند نقش مهمي در اين مساله دارد و پزشكي را به يك عنصردراماتيكي بدل مي كند. بيماري ، عمل جراحي ، اورژانس ، بيمارستان ، سلامت ، دارو ، خطاي پزشكي ، كما ، مرگ ، اختلالات رواني ، استرس ، هيجان و بسياري ديگر از عناصر و مفاهيم مربوطه در پزشكي وجود دارد كه هر كدام مي تواند بخشي از بار دراماتيكي يك قصه را بردوش بكشد و بسازد. در واقع از منظر سينمايي ، پزشكي صرفا يك حرفه نيست بلكه يك موقعيت دراماتيكي است كه مي توان قصه ها و فيلمنامه هاي مختلفي را از آن بيرون كشيد و به آن سويه اي نمايشي داد. بر همين اساس فيلم و سريالهاي كه در ارتباط با پزشكي ساخته شده اند را مي توان به دو گروه عمده تقسيم كرد يكي مجموعه هاي كه زندگي يك پزشك را دستمايه كار خود قرار داده اند كه اين هم شامل پزشكان مشهور مي شود كه به دليل كشف يك روش علمي يا آثارارزشمندي كه در ساحت علمي و اجتماعي داشته اند به تصوير كشيده شده اند مثل سريال بوعلي سينا و سريال روزگار قريب كه البته آنها را مي توان در ژانرهاي تاريخي نيز قرار داد. در واقع اين مجموعه ها به زندگينامه يك پزشك معروف مي پردازند يا سريال هاي مثل فاكتور هشت و اغماء كه زندگي يك پزشك معمولي و معاصر را روايت مي كنند. دوم فيلم و سريال هاي كه سلامت محور هستند و بيماري و مسائل مرتبط با سلامت و پزشكي را مورد توجه قرار مي دهند كه نمونه هاي زيادي در اين مورد وجود دارد. اگر پزشكي و سلامت را بتوان به عنوان يك ژانر سينمايي ، معيار قرار داد آنگاه بسياري از فيلم و سريالها در ذيل اين گونه سينمايي قرار مي گيرند و البته اين كار به دليل دامنه گسترده مفهوم سلامت و آميختگي آن با بسياري از مسائل اجتماعي ، دشوار است. اما به طور كلي نسبت پزشكي و سينما از دو خاستگاه ، شكل مي گيرد يكي پزشك به عنوان شخصيت و كاراكتر سينمايي و ديگري پزشكي به عنوان يك حرفه و موقعيت دراماتيك . در ذيل اين تقسيم بندي كلي مي توان سوژه هاي ريزتري هم رديف كرد مثلا سريال خاله سارا كه به حضور پزشكان در مناطق محروم مي پرداخت ، يا پزشك احمدي درهزار دستان كه در خدمت اهداف سياسي بود يا دكتر عالم در فيلم خيلي دور خيلي نزديك كه دچار بحران هاي ايدولوژيك مي شود همچنين دكتر پژوهان در سريال اغماء كه اسير وسوسه هاي شيطاني مي شود و مثالهاي ديگر كه هر كدام شئون مختلف اين حرفه و مسائل مرتبط با آن را روايت مي كنند. در حوزه سلامت و به لحاظ مضموني نيز شاهد اين تنوع و تعدد سوژه هستيم مثلا نگاهي به اهداء عضور و كما در حلقه سبز ، مساله سقط جنين در دعوت يا رحم اجاره اي در ساعت شني نمونه اي از اين دست است. سريال فاكتور هشت از اين منظر تجربه تازه اي است بدين معني كه در اين مجموعه مخاطب با فرايند دشوار كار علمي و توليد دارو در كشور آشنا مي شود ضمن اينكه زندگي شخصي يك پزشك به عنوان قهرمان داستان به موازات و در ارتباط با اين فرايند تعريف مي شود .
در سالهاي اخير حجم سريالها و تله فيلم هاي كه در تلويزيون به موضوع پزشكي پرداختند بيشتر شده است هم اكنون سريالهاي فاكتور هشت و سايه تنهايي به همين سوژه مي پردازند و البته سريال هاي خارجي پرستاران ، پزشك دهكده و حتي جواهري در قصر نيز حول اين موضوع شكل گرفته اند. سريالهاي اغماء ، حلقه سبز ، ساعت شني و روزگار قريب هم در اين حلقه جاي مي گيرند. فربهي اين سوژه تاثيرات فرامتني هم داشته است كه علاوه بر اعتراضات صنفي مثل اعتراض پرستاران به فيلم شوكران يا اعتراض برخي پزشكان به سريال حلقه سبز مي توان به ظهور يك حرفه ميان رشته اي يعني مشاور پزشكي در اين حوزه اشاره كرد كه سابقه چنداني در سينماي ما نداشته است. زماني است كه يك فيلمساز به زندگي شخصي يك پزشك مي پردازد و او را در موقعيت هاي غير حرفه اي نشان مي دهد لذا در اين شرايط نياز چنداني به مشاوره پزشكي نيست اما در يك فيلم و سريال كار پزشكي يعني درمان و معالجه به تصوير كشيده مي شود كه كارگردان نسبت به ان شناخت علمي و حرفه اي ندارد . مثلا صحنه هاي مربوط به جراحي و اتاق عمل يا ارائه خدمات پزشكي و شيوه درمان از جمله موارد است كه علاوه بر ساختار نمايشي بايد ضوابط علمي هم داشته باشند تا تصويري واقعي از موضوع ارائه دهند . اتفاقا مهمترين نقطه چالش برانگيز سينما و پزشكي در همينجا اتفاق مي افتد يعني جايي كه قرار است سينما و تلويزيون چگونگي يك فرايند درماني و پزشكي را نشان دهند . حضور يك مشاور پزشكي مجرب كه با قواعد سينما هم آشنا باشند مي تواند به نمايش درست امور پزشكي در قاب تصوير كمك كند و حتي در ارتقاء دراماتيكي آن نيز تاثير بگذارد. گاهي ميان مقتضيات سينماي و واقعيات حرفه اي در حوزه پزشكي ، تعارضي به وجود مي آيد كه مشاوره و گفتگوي كارگردان و مشاوره در اين باره مي تواند به حل اين پارادوكس كمك كند. دادن اطلاعات پزشكي به كارگردان موجب مي شود فرايند داستان چه در ساختار روايي و چه به لحاظ مضموني ، صورتي منطقي و علمي به خود بگيرد. اين تعامل و همكاري بين بخشي به ويژه در سينما كه يك هنر جمعي و گروهي است ضرورت بيشتري دارد و قطعا مي تواند به كاهش اعتراضات صنفي كمك كند . اعتراضات صنفي در حوزه پزشكي خود به دو علت عمده تقسيم مي شود يكي اعتراض به تصوير منفي و سياهي كه ممكن است از يك پزشك ارائه شود و دوم انتقاد نسبت به بازنمايي امور پزشكي در داستان كه تصويري غلط و غير علمي از ان به نمايش مي گذارد. البته حضور مشاوران پزشكي نيزهميشه نمي تواند خلاهاي علمي داستان را پر كند و همواره احتمال خطاي سينمايي در تصوير پزشكي وجود دارد. اساسا صحنه هاي مربوط به امور پزشكي به خصوص جراحي ، شوك دادن و كارهاي اورژانسي علاوه بر قابليت هاي دراماتيكي داراي جذابيت هاي بصري نيز هستند و به نوعي فيلم داستاني را با مستند پيوند مي زند. اما ضعفي كه در اين زمينه در سينما و تلويزيون ما وجود دارد اين است كه اولا مسائل پزشكي به برخي از رفتارهاي روتين مثل شوك دادن يا نشان دادن اتاق عمل ويا نسخه نوشتن و گفتگوي پزشك با بيمارمحدود مي شود و دوما اين صحنه ها نيز بر اساس ذهنيت كليشه اي كارگردان از اين امور شكل مي گيرد مثلا همه كارگردانها براي نمايش حاملگي از حل تهوع به عنوان نشانه اين وضعيت استفاده مي كنند در حالي كه نشانه ها و رفتارهاي ديگري نيز براي نمايش اين حالت وجود دارد .اين مساله را مي توان به نشانه هاي بيماري و امراض ديگر هم تعميم داد كه موجب مي شود تصويري ناتمام و حتي غلط از يك بيماري يا مشكل جسمي – رواني در فيلم و سريالها عرضه شود. بديهي است ساخت يك مجموعه تلويزيوني در حوزه سلامت و پزشكي صرفا به مهارتها و تكنيكهاي تصويري و سينمايي محتاج نيست بيش از آنكه داستاني كه روايت مي شود و چگونگي روايت آن بايد منطقي و علمي باشد تا اثربخشي آن بر مخاطب نيز واقعي تر شود چه بسا تصاوير غلو شده و وارونه اي كه به وسيله مديومي هاي مثل سينما و تلويزيون راجع برخي از مشاغل و تخصصها ارائه مي شود كه نه تنها تصور مخاطب درباره آنها را تخريب مي كند بلكه گاهي در سرنوشت اجتماعي برخي از مخاطبين نيز تاثير سويي مي گذارد. اين مساله به ويژه در فيلم و سريالهاي معناگرا و ماورايي بيشتر صادق است . در برخي از اين آثار دست كم در حوزه پزشكي به دليل تصاوير و تعابير غلطي كه از برخي مفاهيم ديني مثل معجزه ، شفا ، كرامت و امثالهم صورت مي گيرد نه تنها تلقي نادرست ديني در اذهان مخاطب نقش مي بندد تصوير ناقصي از پزشكي نيز ارائه مي شود كه هيچ توجيه و منطق علمي ندارد. قدرت تصوير و تاثير رسانه ها به خصوص تلويزيون در شكل گيري مفاهيم و مصاديق علمي كمتر از قدرت آكادميك ان رشته علمي نيست و كوتاهي در اين راه مي تواند آسيب جدي به آن حرفه و منزلت اجتماعي آن وارد كند.
پزشكي و مسائل پيراموني آن علاوه بر ظرفيت هاي دراماتيك و نمايشي به دليل منزلت اجتماعي و عقبه تاريخي كه در كشور ما دارد سوژه پر دامنه اي براي ساخت آثار تلويزيوني و سينمايي است. سابقه درخشان پزشكي در ايران و مشاهير معروفي مثل ابن سينما و زكريا رازي و... از يك سو ، توسعه و پيشرفت علم پزشكي در كشور ما كه مصاديق آن را در سالهاي اخير به ويژه در ساخت و توليد دارو شاهد بوديم از سوي ديگر پزشكان به عنوان نخبگان و طبقه فرهيخته در كشور ما در عرصه هاي غير پزشكي مثل سياست ، فرهنگ و هنر نيز حضور دارند و برخي از آنان به چهرهاي شاخصي در اين زمينه بدل شده اند مثل دكتر محمد اصفهاني در عرصه موسيقي و دكتر ولايتي در عرصه سياست. لذا سيماي پزشكي در سينماي ايران مي توان لايه هاي ديگري هم داشته باشد كه لزوم پرداختن به آن احساس مي شود سريال روزگار قريب نمونه موفقي از همين جنس است كه قهرمان پزشك داستان نه فقط در حوزه پزشكي كه در عرصه سياسي و اجتماعي نيز تاثير گذار بوده است. ضمن اينكه ما سوژه هاي جذاب و دراماتيك متعددي در حوزه پزشكي و سلامت داريم كه تا كنون به آن پرداخته نشده و خلاء فقدان آن به شدت احساس مي شود فرضا مسائلي مثل ايدز ، سرطان ، بيماري هاي خاص ، افزايش جراحي بيني و پيشرفت هاي پزشكي و حتي آسيب هاي اين حوزه مثل كمبود و مافياي دارو و امثالهم سوژه هاي است كه داراي جذابيت و ظرفيتهاي دراماتيكي بالايي است كه كمتر به آنها توجه شده و دست كم آثار جدي و قابل توجهي در اين باره ساخته نشده است . برخي از اين سوژه ها مثل ايدز به دليل دامنه اجتماعي و حاشيه هاي جذابي كه دارند موضوع مناسبي براي ساختفيلم و سريال هستند . سينما و به ويژه تلويزيون ما نبايد حوزه پزشكي را صرفا به پزشك و بيمار و سرنگ و بيمارستان و اتاق عمل محدود كنند . پزشكي و سلامت حوزه گسترده اي است كه سوژه هاي فراواني براي توليد فيلم و سريال دارند
|
اگرچه در جهان امروز و حتي در سنتيترين كشورهاي جهان، رسانه، سايه سنگين خود را بر نظام اجتماعي و مناسبات انساني انداخته و قدرت و نفوذ آن نهتنها در عرصه عمومي و مديريت كلان كه در خصوصيترين ساحت زيست فردي تعميم يافته است، اما شايد در هيچ زمان و شرايطي، مثل زمان انتخابات نقش رسانهها برجسته و بااهميت نشود، به طوري كه بخش عمدهاي از فرآيند انتخابات چه به لحاظ سختافزاري و بهرهگيري از كاركرد و برد تبليغاتي آن و چه از منظر نرمافزاري براي نهادينه كردن رفتار انتخاباتي و رهبري افكار عمومي بردوش رسانههاست.
اين ابزار قدرتمند تا جايي موثر است كه هر كانديدايي كه از امكانات و مانور رسانهاي بيشتري برخوردار باشد، از شانس بيشتري براي پيروزي در انتخابات نسبت به رقيبانش برخوردار خواهد بود. كشور ما اكنون در آستانه دهمين انتخابات رياستجمهوري قرار دارد كه به طبع آن رسانهها نيز در اوج روزهاي حرفهاي و ديده شدن هستند. نگارنده قصد دارد جداي از طرح مسائل سياسي و تحليلهاي انتخاباتي اين اتفاق مهم را از منظر رسانهاي بازخواني كند. اگرچه هر دوره انتخاباتي با توجه به شرايط تاريخي و سياسي كشور اهميت خاص خود را دارد، اما اگر بخواهيم از منظر رسانهاي به اين موضوع بنگريم قطعا انتخابات دهم نسبت به دورههاي پيشتر پيچيدگي و حساسيت بيشتري داشته و آن هم افزايش تنوع و تعدد رسانههايي است كه اين واقعه سياسي را پوشش ميدهند و حمايت ميكنند يا حتي به تضعيف و تخريب آن ميپردازند. بديهي است كه مثلا اولين يا پنجمين دوره انتخابات نسبت به اين دوره از پشتوانه و عقبه رسانهاي كمتري برخوردار بود و نقش رسانهها در آن به اندازه امروز نبود. اكنون هر يك از كانديداها علاوه بر ابزارهاي تبليغاتي سنتي مثل سخنراني، چاپ پوستر و حتي روزنامه حامي و فرصت مشترك رسانه ملي از ابزارها و فرصتهاي ارتباطي و رسانهاي جديدي مثل اينترنت، وبلاگ، سايت، تلفن همراه و... برخوردارند كه در گذشته نبود. در واقع هر يك از اين امكانات و فناوريهاي نوين ارتباطي از اين قدرت برخوردار است تا طيف بيشتري از افراد را متوجه كانديداي مورد نظر خود كند و اينك هر طرفداري، يك رسانه قدرتمند براي كانديداي منتخب خود است. جهان رسانهاي شده معاصر را ميتوان امروز در جامعه ايران و در كوچه و خيابان و حتي كنج خانهها ديد زماني كه فردي در اتاق خويش نشسته و با فرستادن پيامك و ايميل به دوستان و آشنايان براي كانديداي خاص تبليغ ميكند. رسانهها ديگر دست صاحبان قدرت و مديران مظبوعات و راديو تلويزيون نيست. رشد و توسعه ارتباطات و فناوريهاي اطلاعات در جهان امروز همه را صاحب يك يا چند رسانه كرده است. قطعا فعاليت وبلاگها به عنوان يك رسانه مجازي در انتخابات كنوني را نميتوان ناديده گرفت و كماهميت شمرد. امروز هر شخصي با ايجاد وبلاگ داراي رسانهاي مجازي براي خود ميشود تا بتواند افكار و عقايد خويش را به گوش و نگاه ديگران برساند. در واقع طرفداران هر يك از نامزدها با ايجاد وبلاگ يا سايت اينترنتي يك ستاد انتخاباتي مجازي براي كانديداي مورد علاقه خود تاسيس ميكنند كه با كمترين هزينه ميتوانند بيشترين استفاده تبليغاتي را از آن بگيرند. اين مساله نشان ميدهد توسعه و رشد ارتباطات و بسط رسانههاي گوناگون در جامعه تا چه اندازه ميتواند ساختار سياسي جامعه را تحت تاثير خود قرار دهد و آن را دچار قبضو بسط كند. اين فرصت رسانهاي علاوه بر اين كه ميتواند ميزان مشاركت شهروندان را در انتخابات بيشتر كند به برگزاري انتخاباتي دموكراتيك، عادلانه و آگاهانه نيز كمك ميكند. در واقع رسانه نه فقط در فرم و اجراي باشكوهتر انتخابات موثر است، بلكه بستري را براي انتخابي آگاهانه و از روي شناخت براي مردم فراهم ميكند و محتواي آن را نيز تحت تاثير خود قرار ميدهد. از سوي ديگر، امكانات رسانهاي قابل دسترس موجب ميشود شهروندان خود را رايدهندههاي منفعل فرض نكنند، بلكه كنشگري فعال ببينند كه ميتوانند حتي با فرستادن يك پيامك تبليغاتي حضوري فعالانه و موثر در انتخابات داشته باشند. دهكده جهاني مك لوهان، اين روزها در مناسبات رسانهاي مردم قابل رديابي است و مصاديق تحقق آن قابل مشاهده است. در ميان رسانه، اما سينما و تلويزيون به دليل امكانات و جذابيتهاي بصري بيش از ديگر رسانهها مورد توجه افكار عمومي قرار دارند و بر آنها تاثير ميگذارند. نسبت ميان اين دو مديوم با سياست را ميتوان در ساخت فيلمهاي تبليغاتي و مناظرههاي تلويزيوني درك كرد. سينما به دليل جذابيتهاي هنري و بصري و تلويزيون به خاطر گستردگي و مخاطبپذيري بالا همواره مورد توجه سياستمداران بويژه در هنگامه انتخابات بوده است. شايد در اينجا بايد بيشتر از تاثير سياست بر سينما سخن راند، چراكه به واسطه آن يك ژانر و مستند سينمايي به نام فيلم تبليغاتي خلق شد كه بيش از هر نوع مستند يا فيلم داستاني ممكن است مخاطب داشته باشد و البته آن را به لحاظ زماني ميتوان فيلم كوتاه هم قلمداد كرد. مناظرههاي تلويزيوني كانديداها نيز يكي از آيتمهاي جذاب و از پرطرفدارترين برنامههاي گفتگومحور است كه بخشي ديگر از نسبت رسانه و انتخابات را نمايندگي ميكند. فيلم و برنامههاي تلويزيوني در ميان رسانههاي گوناگون، مديومهايي هستند كه مشخصات يك كانديدا را به شكل كاملتري در معرض معرفي مخاطبان و رايدهندگان قرار ميدهند، يعني صدا و تصوير همراه افكار و انديشه و چگونگي بيان و ارائه آنها؛ البته امروز با امكانات رسانهاي جديد ميتوان بسياري از اين برنامهها و كليپهاي انتخاباتي را از اينترنت دانلود كرد و حتي اين رسانههاي نوين فرصت را براي كاربران خود و طرفداران كانديداها به وجود آوردهاند كه بتوانند با ساخت كليپ و فيلمهاي كوتاه تبليغاتي در استفاده از اين نوع رسانه هم سهيم باشند. نقش رسانه در انتخابات تنها در فرآيند برگزاري و چگونگي آن محدود نميشود، بلكه بازتاب جهاني آن را نيز تسهيل ميكند و تاثير آن مدتها پس از انتخابات نيز تداوم مييابد. در واقع رسانهها در پوشش خبري، افزايش مشاركت مردمي، پويش سياسي و نظارت بر سلامت انتخابات، حضوري موثر دارند و بخشي از واقعيت جهان رسانهاي شده معاصر را بازنمايي ميكنند. |
|
|
انتخابات در كشور ما به عنوان بالاترين كنش سياسي كه دست برقضا در عمل ، سطحي ترين واكنش جمعي را بازنمايي مي كند ابژه مناسبي براي فهم برخي مناسبات انساني و اجتماعي و درك فرهنگ عمومي و سياسي كشور است. اگرچه انتخابات در عالم نظر و نظريه، نمادي از خرد جمعي شناخته مي شود اما تجربه تاريخي و عمل اجتماعي ما نشان مي دهد تجلي اين معني در كشور ما بازتابي از احساسي گري جمعي است كه بيش از آنكه برشعور عقلاني مبتني باشد بر شور عاطفي استوار است. دعواي اخير عبدالكريم سروش و محمود دولت آبادي نشان داد كه دامنه اين شور انگيختگي نه تنها در سطح عوام رواج دارد بلكه دامن نخبگان و روشنفكران ما را هم گرفته است . فرقي هم نمي كند اين روشنفكري پسوند ديني داشته باشد يا عرفي! از ايدئولوژيك بودن تا لائيك بودن در جامعه ما فاصله اي به اندازه مدرن نبودن ، وجود دارد ! مناقشات فكري با ادبيات هتاكانه آنهم در بستر يك انتخابات سياسي و حمايت از يك سياستمدار ( هر كس كه مي خواهد باشد ) اساسا در شان يك روشنفكر نيست و اين خود نقض غرض روشنفكري است كه دو برجسته از دو قبيله متفاوت اين سرزمين ، سنگ هاي خود را در خانه بيگانه وا بكنند و گوهر انديشه را به زرق و برق سياست بفروشند! دكتر سروش كه در اين سالها از گفتمان اخلاقي سخن مي گويد و جامعه اخلاقي را بر جامعه مدني ارجح مي داند اينك خود به پاراديم خويش عمل نمي كند و دولت آبادي نيز هي لجن گذشته را هم مي زند و ديروزي را يادآوري مي كند كه سروش بارها برائت خود را از آن اعلام كرده و توبه نامه نوشته است. مشكل ما در حاكميت جناح راست و چپ يا حقانيت فلان سياستمدار نيست وقتي هنوز اخلاق و رفتار مدرن در سطوح روشنفكران نيز نهاديته نشده است. حالا ديگر چه فرقي مي كند احمدي نژاد بيايد يا موسوي ؟ آنچه سامان مي خواهد نه دفتر رياست جمهوري كه خانه فرهنگ است!!
آموزش بازیگری به کودکان

اشاره:
بازيگري علاوه بر هنر بودن به عنوان يك حرفه و مهارت نيز شناخته مي شود كه مثل هر شغل و مهارتي ديگر مستلزم تعليم و تربيت است . بسياري از صاحب نظران هنر و روانشناسان ، دوران كودكي را فرصتي مناسب براي تجربه كردن و هدايت آموزشي در اين حوزه مي دانند و بر ضرورت توجه به آن تاكيد مي كنند. عليرضا خمسه علاوه بر بازيگري در عرصه سينما و تلويزيون از محدود هنرمنداني است كه در زمينه بازيگري كودك ، مطالعه و تجربه دارد . شايد تحصيلات وي در دو حوزه روانشناسي و بازيگري در گرايش وي به اين مساله بي تاثير نبوده باشد با وي در مورد آموزش بازيگري به كودكان گفت و گو كرديم كه درپي مي آيد
اقاي خمسه در عرصه فوتبال بسياري از كارشناسان معتقد به آموزش افراد از سن كودكي و نوجواني هستند و در واقع به نوعي بازيكن پروري باور دارند به نظر شما اين رويكرد در عرصه بازيگري هم صادق است ؟
1- سيتم آموزش در بسياري از كشورها بر اين موال است كه حتي مقطع نوجواني و برخي از مراحل كودكي براي يادگيري بسيار دير است. بنابراين براي آموزش بايد از «مرحله خردسالي» و يا به عبارت درست تر از «مرحله پيش دبستاني» آغاز كرد. چند سال پيش در »فرودگاه ناريتاي» توكيو در ژاپن با صحنه جالبي مواجه شدم. گروه كثيري از كودكان پيش دبستاني را براي بازديد از فرودگاه و آَشنايي با مشاغل مربوط به پرواز و خدمات هوايي به آنجا آورده بودند. وقتي با مسئول انها صحبت كردم متوجه شدم كه اصولا ژاپني ها معتقدند يا معتقد شده اند كه بچه ها در پايان دوران كودكي و آغاز دوره نوجواني بايد شغل آينده خود را انتخاب كرده باشند و اين اتفاق نمي افتد مگر با قرار دادن آنها در موقعيت ها مختلف شغلي و آشنايي انان با حرفه ها و مشاغل مختلف و شناخت ميزان علاقمندي و داشتن استعدادشان در همين مراحل رشد. شبيه اين صحنه را البته با مقتصات ديگر در جغرافياي ديگر مشاهده كرده ام. همه اين مشاهدات و مطالعات ما را بر آن مي دارد كه آنچه را كه آرزو مي كنيم در مورد فرزندانمان اتفاق بيافتد بايد از مراحل قبل از دبستان آغاز كنيم يعني ابتدا در خانواده و سپس در مهد كودك ها و اماكن پيش دبستاني.
يعني شما معتقديد بازيگري را هم بايد از مهد كودك ها آغاز كرد؟
دقيقا . البته با اين تفاوت كه بازيگري در اين مقطع تنها به عنوان يك «روش آموزشي» مورد استفاده قرار مي گيرد. چند سالي است كه بنده در حال كسب تجربه در همين زمينه هستم. به طور مثال در آموزشگاهي كه براي آموزش بازيگري به كودكان و نوجوانان با عنوان «مكتب سينما» تاسيس كرده بودم چند دوره آموزشي براي مربيان مهد كودك ها با عنوان «نمايش خلاق» برگزار شد كه مورد استقبال قرار گرفت. اين مربيان در اين دوره هاي اموزشي ياد مي گرفتند كه چگونه خردسالان را به «بازي هاي نمايشي» علاقمند سازند. علاقمند شدن كودكان به اين نوع بازي ها امكانات فراواني را در اختيار مربيان قرار مي داد. مثل: شناخت روحيات و خلقيات بچه ها- موانع و مشكلات آموزشي و پرورشي- چگونگي متعادل سازي شخصيت كودكان- افزايش روحيه اجتماعي آنها- ياديگري مطالب- راهها هاي افزايش مهارت هاي جسمي و بياني آنها- ياديگر همكاري و كار گروهي و بسياري ديگر از امكانات نهفته و يا حداقل دست كم گرفته شده فعلي. همه اين اتفاقات در قالب فعاليتي صورت مي گرفت كه عنوان «نمايش خلاق» را داشت. چرا كه در نهايت به رشد خلاقيت بچه ها منجر مي شد.
راستي تاسيس مكتب سينما بر چه اساسي شكل گرفت و چرا تداوم پيدا نكرد؟
تاسيس «مكتب سينما» بر اساس اين «نيازسنجي» شكل گرفت كه آموزشگاهي كه مختص كار آموزش بازيگري براي كودكان و نوجوانان باشد تا آن زمان وجود نداشت. در واقع «مكتب سينما» اولين آموزشگاه بازيگري كودكان و نوجوانان بود. براي تاسيس آن نياز به مكان مناسبي بود كه با وام تبصره 3 خريداري شد. اما متاسفانه در عمل بهره اين وام تا حدود 25درصد افزايش يافت و ما از پرداخت اقساط آن عاجز شديم. لذا با فروش آن مكان وبازپس دادن وام به بانك ، «مكتب سينما» نيز تعطيل شد. در آن آموزشگاه ما بر اساس مراحل مختلف «روان شناسي رشد» و مواد درسي و متون بازيگري طرح درسي را آماده كرده بوديم كه آماده چاپ هم شده بود منتهي با تغييرات مديريتي كه در انتشارات «نمايش» صورت گرفت به دست چاپ سپرده نشد. طرح درس مذكور راهنماي ما براي آموزش بازيگري كودكان و نوجوانان بود كه سه دوره مورد استفاده قرار گرفت و نتايج مثبتي هم به بار آورد.
در حال حاضر وضعيت اموزش بازيگري به كودكان در جامعه ما چگونه است ؟ آيا اصلا چنين موسساتي وجود دارند و آيا در اين موسسات صرفا آموزش بازيگري انجام مي شود يا استعداد يابي و هدايت هم صورت مي گيرد؟
متاسفانه براي آموزش بازيگري به كودكان و نوجوانان مطالب متون مدون و مشخصي وجود ندارد. به همين دليل هر مربي و مدرس بر اساس تجربيات شخصي و سليقه هاي خودش عمل مي كند. هيچگاه نتايج اين نوع آموزش هم مورد ارزشيابي قرار نگرفته است. بعيد مي دانم آموزشگاه خاصي براي اين قضيه وجود داشته باشد. بسياري از فرهنگ سراها به صورت جسته و گريخته در ايام خاصي مثل تابستان به اين آموزش ها مي پردازند. جنبه پر كردن اوقات فراغت و سرگرمي اين دوره ها بر جنبه هاي آموزشي و پرورشي آن غلبه دارد. علت عمده آن هم اين است كه در اين دوره ها از مربيان با تجربه كمتر استفاده مي شود. يكي دوباري كه بنده شخصا به اين دوره ها سركشي كردم با مربيان و مدرساني روبرو شدم كه جوان و علاقمند به اين حرفه بودند. يا فارغ التحصيلان بي تجربه بودند يا دانشجوياني كه در صدد كسب تجربه آموزشي ، مسئوليت پذيرفته بودند. اتفاقا اين نوع آموزش ها نياز به مربيان كار كشته و آزموده و با تجربه دارد. مثل مدارس ابتدايي كه معمولا با تجربه ترين معلم را براي سال اولي ها در نظر مي گيرند. زيرا آموزش در اين مقطع سبب پايه ريزي صحيح ياديگر در بچه هامي شود. چون بنده ز كم و كيف برگزاري اين دوره ها بي خبرم نمي توانم به تحليل عملكرد آنها بپردازم، فقط اميدوارم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به اين قضيه كمي جدي تر نگاه كند.
آموزش بازيگري به كودكان مستلزم اين پيش فرض است كه بازيگري يك مهارت اكتسابي است نه استعداد و هنر ذاتي . آيا ديگاه شما در زمينه اموزش بازيگري با اين نگرش همسو است ؟
تا كنون من به تحقيق يا مطالعه دقيقي در اين زمينه برنخورده ام كه چند درصد بازيگري ذاتي يا اكتسابي است. آنچه مسلم است اين است كه درخشش هنر بازيگري ناشي از استعداد ذاتي ، آموزش و تجربه است. اينكه مي گويند اين هنر «پرقنداقي» است به اين بر يم گردد كه اعتقاد عام بر آن است كه اين هنر ذاتي و مادرزادي است اما در اين بين نقش آموزش كه افزايش دانش، بينش و توانايي افراد است چه مي شود؟ آيا به راحتي مي توان اين نقش را فراموش كرد؟ مخالفات اين ديدگاه به اين نكته اشاره مي كند كه هيچ آموزشگاه و دانشگاهي نمي تواند از يك شخص بي استعداد بازيگر بسازد. بسيارند دانش آموختگاني كه قادر به ايفاي نقش درخشاني نشده اند. از طرف ديگر اين واقعيت وجود دارد كه بسيارند افرادي كه به طور ذاتي بازيگرند ام از اين هنر كه امروزه به عنوان يك «علم» مطرح شده است بهره اي نبرده اند. اساس اين علم بر اين واقعيت استوار است كه بازيگر بايد به سه دانش مهم مسلط گردد: "دانش بدن" يعني بازيگر بايد بياموزد كه چگونه بر ارگانيسم خويش مسلط شود. دانش ديگر بر گرفته از "روانشناسي ، جامعه شناسي و تاريخ و فرهنگ" است. مگر بازيگر بدون اين دانش قادر است به خلق شخصيتي باورپذير و تاثير گذار بپردازد؟ و بالاخره "دانش تربيت روح" هدف آموزش بازيگري است كه به صورت درس هايي ارايه مي گردد مثل : تمركز بر روي احساساتي كه وجود ندارد ولي ابداع مي شود و به تصور در مي آيد و تخيل نام مي گيرد. يا پرورش «حافظه حواس» و «خاطره عواطف» كه خمير مايه اصلي بازيگري است. و بالاخره سومين درس چگونگي «عمل نمايشي» است كه پايان پروسه يا فرايند آموزش است.
اساسا آموزش بازيگري به كودكان چه تفاوت هاي با آموزش بزرگسالان دارد و در آموزش به كودكان بايد به چه مولفه هاي توجه داشت؟
در يك نگاه كلي بين اموزش بازيگري به كودكان و بزرگسالان وجوه اشتراك و افتراقي وجود دارد. درس هايي مثل : پرورش حواس پنجگانه ، پرور شحافظه حواس، پرورش جسم، صدا و بيان، تخيل و دقت و تمركز در هر دو مشترك است. اما در دوره هاي آموزشي بازيگري براي كودكان و نوجوانان درسهايي نيز براي پرورش شخصيت، پرورش فكر و تعليم مفاهيم و نيز همكاري گروهي و پرورش تمايلات اجتماعي و عالي ارايه مي شود. ضمنا محتوي و توالي اين درس ها در هر مقطع متفاوت هستند. يعني براي ارايه اين درس ها بايد به تفاوت هاي مراحل مختلف رشد انان توجه داشت. به همين منظور روش هاي آموزشي در هر مقطع متمايز از مقاطع ديگر طراحي و اجرا مي شود. به طور مثلا در مقطع كودكي اغلب درس ها رد قالب «بازي» ارايه ميش ود. بازي هاي نمايشي به عنوان مناسب ترين روش اجراي آموزش در اين مقطع شناخته شده است. درسهاي نرمش و حركات بدني و تمرين هاي بيان كه در اموزش بازيگري بزرگسالان و حتي نوجوانان كاربرد وسيعي دارد در آموزش بازيگري به كودكان به صورت ضمني و غر مستقيم گنجانده مي شود. در اين دوره مربيان بازي هايي را پيشنهاد مي كنند كه طي آن كودكان از بدن و بيان خوي شبه بهترين شكلاستفاده كنند يا مثلا «شعرخواني» و «قصه خواني» كه به عنوان روش هاي مهم آموزش در اين دوره مورد استفاده قرار مي گيرند در آموزش هاي بزرگسالان و يا حتي «نوجوانان» جايگاه خاصي ندارد. مطالب و متون و گاه حتي روش هاي آموزش در دوره «نوجواني» نيز بر اساس روانشناسي بلوغ و نوجواني طراحي و اجراي مي شود.
بسياري از كودكان و نوجوانان در دوران كودكي وارد عرصه بازيگري شدند و ديگر خبري از آنها نشد مثل مهدي باقربيگي در قصه هاي مجيد يا اميرو در فيلم ساز دهني . آيا علت اين امر به غير حرفه اي بودن و آموزش نديدن آنها ارتباط دارد يا عوامل ديگري در اين مساله دخيل هستند . در واقع مي خواهم بدانم ماندگار شدن در بازيگري تا چه حد به آموزش و مهارت افراد در اين حرفه بستگي دارد؟
بيشتر مربيان بازيگري در مورد روش هاي آموزشي كودكان و نوجوانان معتقدند هدف از اين نوع آموزش تعديل درون گرايي، تحريك كنجكاوي، تلفيق فعاليت هاي حسي و حركتي كودك و «تسهيل بلوغ كودكي» ازطريق توسعه توانايي هاي كودك در قلمرو زندگياجتماعي اوست. بنابراين روي جنبه هاي پرورشي اين آموزش ها تاكيد مي كنند. نه مثلا تولدي بازيگراني جهت حضور در تاتر و تلويزيون و سينما. اگر در اين مسر كودكان و يا نوجوانان يعلاقمند به فعاليت جدي تر در زمينه بازيگر يشوند با آشنا كردن آنها با اين حرفهو توجيه والدني آنها انتخاب را به عهده خودشان واگذار مي كنند. به عبارت ديگر هدف از آموزش بازيگري به كودكان و نوجوانان كمك به رشد وپرورش شخصيت آنهاست نه توليد بازيگر . و اتفاقا كودكان و يا نوجواناني كه بدون حضور در اين دوره ها وارد حرفه بازيگري شده اند اغلب به ناراحتي هاي روحي و رواني مبتلي گشته اند. در واقع آنها وارد دنياي ناشناخته اي مي شوند كه هيچ وجه تشابهي با دنياي واقعي خودشان ندارد. دنياي واقعي آنها نيازي به تماشاگر ندارد در حالي كه دنياي نمايش بدن تماشاگر معنايي ندارد. اين تضاد باعث «روان پريشي» كودكان و نوجوانان بازيگر يم شود. خانواده هايي كه علاقمند به وارد كردن بچه هاي شان به دنياي بازيگر هستند بايد به عواقب اين كار نيز بيانديشند. ناگفته پيداست كه بسياري نيز با علم و شناخت دست به اين كار مي زنند و با آگاهي و تجربه لازم از بروز عواقب منفي اين كار ممانعت به عمل مي آورند. يعني نمونه هاي موفق نيز در اين زمينه بسيار ديده شده است.
آقاي خمسه ، برنامه " بشين ، پاشو ، بخند كه توسط شما ساخته شد مبتني بر اصول بازيگري و آموزش كودكان بود و چرا اين برنامه خوب ادامه پيدا نكرد؟
چند سال پيش كه از طرف گروه كودك و نوجوان شبكه دوم سيما پيشنهاد كاري در زمينه خردسالان به بنده شد فكر كردم بد نيست بر اساس ديدگاه «روانشناسي رشد» و تعريفي كه از دوره اول و دوم كودكي قايل است برنامه بسازم. در اين برنامه كه با نام «بشين، پاشو ، بخند» توليد و پخش شد از شيوه هايي مثل: پانتوميم، اعمال نمايشي، اشعارنمايشي و قصه هاي نمايشي استفاده شده بود كه اتفاقا مورد استقبال مخاطبانش مهم قرار گرفت. اين سوال شما از طرف بسياري از خانواده هاي ديگر هم از بنده پرسيده شد كه چرا اين برنامه ادامه پيدا نكرد؟ در پاسخ نميدانم چه بگويم
نگاهي به هزينه آموزشگاهاي سينما

شايد در گذشته هنراموزي به دليل روابط استاد و شاگردي و محدود بودن رشته هاي هنري هزينه چنداني نداشت و چه بسا هنرمندان ، خودساخته گاني بودند كه از جوشش دروني و استعداد ذاتي خود ، كسوت هنرمندي بر تن مي كردند و اساسا هنر نسبت نزديكي با اقتصاد و پول نداشت كه اعتقاد بر اين بود "هنر برتر از گوهر آمد پديد" . اما امروزه به واسطه توسعه رشته هاي هنري و اضافه شدن تكنولوژي و تجارت به ساحت آن ، هنر به ويژه سينما هويتي صنعتي پيدا كرده و آموزش آن از حالت اتوماتيك به متدهاي اكادميك ، تغيير شكل داده است. ساختار جديد آموزش هنر در غالب الگوهاي مدرسه اي و افزايش متقاضيان ان از سوي ديگر موجب نزديكي هرچه بيشتر اقتصاد با هنر شد كه سويه صنعتي و تجاري سينما بيش از هنرهاي ديگر به اين آميزش دامن زد. از سوي ديگر جذابيت و شهرت و امكان ديده شدن در اين حرفه موجب شد كه دامنه تقاضا در اين رشته بيش از ظرفيت عرضه آن رشد كند و تناسب اين ترازو بهم بريزد به طوري كه دانشگاها و مراكز دولتي و دانشگاه آزاد نيز توان پاسخگويي به اين نياز تراكم يافته را نداشت و به تدريج آموزشگاهاي آزاد سينمايي يكي بعد از ديگري سر برآوردند و بازار آموزش هنر نيز رونق گرفت. ماهيت آزاد و مستقل اين آموزشگاهها و سيستم خودگرداني آنها مي طلبيد تا هزينه مالي اين موسسات از جيب هنرجويان تامين شود . هزينه هاي كه از دستمزد اساتيد تا اجاره مكان آموزشگاه و تجهيزات آموزشي ان را دربرمي گيرد . خانم نگار اسكندر فر مدير مسول موسسه كارنامه ، استيجاري بودن آموزشگاه خود را يكي از مهمترين هزينه هاي آن مي داند كه برخي ديگر از آموزشگاها مثل آموزشگاه آقاي تارخ به دليل مالكيت از ان معافند. فريور معيري مدير مسول آموزشگاه گريم فرهنگ معيري نيز هزينه اجاره مكان موسسه خود را ماهانه 2 ميليون تومان ارزيابي مي كند كه به گفته وي هزينه سنگيني براي آنها در پي دارد . اما آنچه كه بيشترين دغدغه مالي صاحبان اين موسسات و خود هنرجويان را دامن مي زند شهريه دوره هاي آموزشي است كه متناسب با رشته هنري و جايگاه حرفه اي استاد متغير است . مثلا با توجه به علاقه تعداد زيادي از هنرجويان ، كلاس هاي بازيگري به نسبت رشته هاي ديگر از شهريه بيش تري برخوردار هستند ، اگر چه اين شهريه نيز نسبت به مدرسان و خود آموزشگاه متغير است . هزينه اين كلاس هااز يك ميليون و 800 هزار تومان تا 60 هزار تومان متغير است . كلاس هاي آموزش كارگرداني در مرتبه دوم اين قيمت ها قرار دارد كه ميزان آن در آموزشگاه هاي گوناگون از يك ميليون و صد هزار تومان تا50 هزار تومان متغير است . در مرتبه هاي بعدي كلاس هاي فيلمبرداري است كه اين كلاس ها بنا بر نوع دوربين و طبيعتا استاد متغير هستند . در پايين اين فهرست مي توان كلاس هاي طراحي صحنه را مشاهده كرد . اگر كلاس هاي بازيگري به دليل محبوبيت و تعداد زياد متقاضيان شهريه بيشتري را مي طللبد كلاس هاي گريم نيز شهريه هاي گراني دارند، حتي اگر استادان اين رشته نيز مبلغ زيادي براي تدريس دريافت نكنند اما هزينه ها و مواد اوليه اين رشته بسيار سنگين است . هزينه هايي كه علاوه بر شهريه آموزش بايد توسط خود هنرجو پرداخت شود.
آنچه كه موجب تفاوت شهريه آموزشگاهاي مختلف سينمايي مي شود اعتبار هنري و آموزشي آن موسسه و نوع اساتيدي است كه در آنجا تدريس مي كنند . البته نبايد شهرت مديران اين موسسات را به عنوان يك عنصر مهم در تعيين ميزان شهريه آنها فراموش كرد بديهي است وقتي نام اشخاصي همچون مسعود كيميايي يا امين تارخ به عنوان مديران آموزشگاهاي سينمايي در ميان باشد آمار هنرجويان متقاضي اين موسسات و بالطبع شهريه آن نيز افزايش مي يابد. ميزان شهريه برخي از اين موسسات به اين شرح است كه مثلا آموزشگاه آزاد دارالفنون براي دوره مقدماتي و تكميلي فيلمنامه نويسي ، كارگرداني ، تصوير برداري ، تدوين حرفه اي و انيمشين سازي ، 420 هزارتومان شهريه دريافت مي كند . يا آموزشگاه آزاد سوره كه تحت نظارت داريوش ارجمن اداره مي شود براي هر دوره كارگرداني كه 3 ماه طول مي كشد 550 هزارتومان و براي بازيگري ماهي 380 هزارتومان دريافت مي كند اما هزينه هاي بازيگري در برخي از موسسات ديگر با توجه به زمان آموزش و استاد ، بيشتر است . در آموزشگاه كارنامه براي يك دوره 6ماه كه به صورت دو روز كامل در هفته است مبلغ 1500 هزار توان شهريه دريافت مي كند كه يك دوم را اول و يك دوم ديگر را در 3 قسط دريافت مي كند. در همين موسسه براي تحليل فيلم 200 هزار تومان و براي كلاس هاي داستان نويسي 80 هزار تومان دريافت مي شود كه به قول خانم اسكندري فر از هزينه براي كلاس ها مثل بازيگري براي كلاس هاي ادبي سوبسيد مي دهيم تا علاقمندان بتوانند متناسب با شرايط مالي خود از آموزش بازنمانند. آموزشگاه هنرسراي گريم به مدير مسولي مهري شيرازي نيز براي يك دوره 3 ماهه كه 60 ساعت طول مي كشد شهريه اي به مبلغ 600 هزار تومان دريافت مي كند.
توسعه آموزشگاهاي آزاد سينمايي در سالهاي اخير به قدري سرعت گرفت كه اهالي سرزمين هاي ديگر هنر را نيز به اين وادي كشاند به عنوان مثال مهران دوستي ، گوينده راديو نيز كلاس هاي گويندگي ، فن بيان و بازيگري راديو تاسيس كرد كه شهريه آن در يك دوره 9 ماهه براي هر ماه 120 هزار تومان تعيين شده است . آموزشگاه آگاه فيلم نيزكه اولين آموزشگاه مجازي سينما را تاسيس كرده براي هر ترم در كلاس هاي مباني فيلم سازي ، تدوين و تصوير برداري با گرايش هاي مختلف آن 80 هزار تومان در هر ترم شهريه دريافت مي كند.
اگرچه تفاوت شهريه ها با توجه به سطح كيفي آموزشگاه و اساتيدي كه در آن تدريس مي كنند منطقي به نظر مي رسد اما به طور كلي اين موسسات در بخش اقتصادي و گردش مالي از يك بي ساماني عمومي رنج مي برنند و شايد عدم نظارت و حمايت متوليان وزارت ارشاد از اين موسسات و گاهي بي عدالتي هاي كه در توزيع تسهيلات ميان اين آموزشگاها صورت مي گيرد به ايجاد يك رقابت منفي حرفه اي در اين حوزه دامن مي زنند كه دود آن بيش از هر چيز به چشم هنرجويان و اساتيد و آموزشگاههايي مي رود كه هنر را فداي گوهر نمي كنند !
بديهي است قانونمند شدن شهريه هاي آموزشگاههاي آزاد سينمايي و درجه بندي انها مي تواند از هدر رفتن سرمايه و سواستفاده هاي احتمالي در اين زمينه بكاهد . اصغر محبي ، مدير انجمن صنفي آموزشگاهاي سينمايي در اين باره گفته است «مركز گسترش و آموزش نيروي انساني بر اساس پيشنهاد انجمن صنفي، قصد درجه بندي آموزشگاه هاي سينمايي را دارد. البته اين كاري است كه مركز گسترش قبلابه آن تمايل نشان داده و زمينه هاي اجرايش در حال فراهم شدن است.» وي درباره ملاك هاي اين درجه بندي مي گويد " عواملي مثل تجهيزات و امكانات آموزشگاه، وضعيت اساتيد و مديران آموزشگاه ها، وسايل كمك آموزشي، ميزان فارغ التحصيلان جذب شده در بازار كار و سابقه آموزشگاه در اين درجه بندي ملاك قرار مي گيرند. "
بحران اقتصادي سينما در دهه گذشته اگرچه چرخه مالي سينما را كند كرده است اما رشد و توسعه مراكز آموزشي هنر هفتم در اين مدت تا حدودي توانسته است اين خلاء را پر كند و البته به علمي شدن سينما نيز كمك كند اما اين فرايند فرهنگي همواره در معرض تهديدهاي غير فرهنگي نيز قرار دارد و گاهي بيم ان مي رود سويه تجاري و سود آوري اين مراكز برتعهدات آموزشي و علمي آن بچربد و اين موسسات فرهنگي را به يك بنگاه اقتصادي صرف بدل كند . اگرچه هنر از پول بي نياز نيست اما نبايد تابع منطق آن باشد كه هر شهرتي ارزش شهريه پرداختن ندارد.

اکتسابی یا ذاتی بودن هنر همواره کانون مناقاشات آکادمیک و آموزشی در این حوزه بوده است . برخی معتقدند که هنر ، استعدادي است كه بايد در ذات هنرمند وجود داشته و محصول جوشش دروني وي باشد . عده اي ديگر در مقابل معتقدند ، استعداد دروني مثل يك غنچه نوشكفته اي مي ماند كه بايد آنرا به وسيله تعليم و تربيت ، پرورش داد تا به گلي زيبا و خوشبو تبديل شود. در واقع گروهي بر تجربه گرا بودن هنر اعتقاد دارند و عده اي بر آموختي بودن آن . اين جدال البته عقبه بنيادي تري دارد كه با پرسش بر سر دانش بودن هنر ، آغاز مي شود .در يك تقسيم بندي كلي ، معارف بشري به سه گروه كلي علم ، فلسفه و هنر تقسيم مي شود كه هر كدام موضوع ، روش شناختي و هدف خاصي را دنبال كرده و مبتني بر ماهيت و متدولوژي خويش ، بخشي از حقيقت عالم و آدم را بازنمايي مي كنند.
بديهي است كه هيچ كدام از اين سه ساحت معرفتي بي نياز از ديگري نيست و تعامل ميان آنها به فهم و كشف حقيقت تسريع و عمق مي بخشد. اما در اين ميان ، هنر بيش از انكه آموختني باشد آزمودني است بدين معني كه هنر بيش از آنكه در فضاي آكادميك و پشت كلاس هاي درس فراگرفته شود و تكامل يابد در ميدان تجربه و عمل ، شكوفا مي شود و صيقل مي خورد . امروزه در دنياي هنر ، سينما و در صنعت سينما ، بازيگري بيش از هر چيز مورد توجه است و طرفداران زيادي دارد . نگاهي به ميزان و نوع تحصيلات اين قشر هنري دست كم از دو منظر مي تواند جالب باشد يكي مرتبط بودن رشته تحصيلي با حرفه بازيگري و ديگري نسبت ميان تحصيلات و توانايي و مهارتهاي حرفه اي در آنان به عنوان بازيگر. البته نگاه به جدول ذيل از بابت فرهنگ كنجكاوي ما ايرانيان در زندگي ديگران به ويژه اهالي سينما خالي از لطف نيست!
|
ميزان تحصيلات |
نام بازيگر |
ميزان تحصيلات
|
نام بازيگر |
|
دو سال مهندسي برق در دانشگاه پلي تكنيك سويس و دو سال ادبيات مدرن فرانسه در فرانسه |
ليلا حاتمي |
فارغ التحصيل دانشكده هنرهاي زيبا از دانشگاه تهران – دكتري افتخاري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي |
عزت الله انتظامي |
|
ليسانس شيمي دانشگاه آزاد |
شيلا خداداد |
ديپلم طبيعي و ليسانس هنري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي |
پرويز پرستويي
|
|
ديپلم گرافيك و ليسانس نقاشي دانشگاه آزاد |
شقايق فراهاني |
فارغ اتحصيل تاتر از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران |
رضا كيانيان
|
|
ديپلم دانشسراي هنر |
فاطمه معتمد آريا |
فارغ اتحصيل بازيگري از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران |
خسرو شكيبايي
|
|
ليسانس طراحي صحنه از دانشگاه لندن |
ويشگاه آسايش |
ديپلم |
نيكي كريمي
|
|
ليسانس بازيگري تاتر دانشگاه آزاد |
كمند امير سليماني |
ديپلم علوم تجربي |
مهناز افشار
|
|
ليسانس گرافيك دانشگاه آزاد |
لاله اسكندري |
ليسانس مديريت بازرگاني دانشگاه آزاد |
بهرام رادان
|
|
ليسانس مترجمي زبان |
ستاره اسكندري |
ليسانس مهندسي مكانيك دانشگاه آزاد |
محمد رضا گلزار
|
|
ديپلم |
باران كوثري |
ليسانس روانشناسي باليني دانشگاه آزاد |
محمد رضا فروتن
|
|
مهندس صنايع از دانشگاه اميركبير |
پژمان بازغي |
ليسانس بازيگري تاتر دانشگاه آزاد |
حامد بهداد
|
|
پنجم ادبي |
افسانه بايگان |
ديپلم |
امين حيايي
|
|
ليسانس نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران |
رويا نونهالي |
ليسانس بازيگري تاتر از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران |
ماهيا پطروسيان
|
|
ديپلم |
حسين ياري |
ليسانس تغذيه از دانشگاه آزاد |
عسل بديعي
|
|
ليسانس حقوق قضايي دانشگاه آزاد |
زيبا بروفه |
ليسانس تاتر از دانشگاه هنر |
لعيا زنگنه
|
|
ليسانس روانشناسي دانشگاه شهيد بهشتي |
عليرضا خمسه |
ديپلم |
هديه تهراني
|
|
مهندس صنايع غذايي دانشگاه آزاد |
مريلا زارعي |
ليسانس ادبيات نمايشي دانشگاه آزاد |
سيما تيرانداز
|
|
ليسانس كارگرداني تاتر دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران |
حميد فرخ نژاد |
ديپلم رياضي فيزيك |
ميترا حجار
|
|
ناتمام در هنرستان هنر |
پگاه آهنگراني |
فوق ديپلم معماري داخلي از دانشكده غير انتفاعي آموزش عالي |
ليلا اوتادي
|
|
ليسانس ادبيات نمايشي و بازيگري |
پانته آ بهرام
|
فارغ اتحصيل هنرهاي نمايشي از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران |
مهدي هاشمي
|
|
فوق ليسانس فيزيولوژي گياه |
پوريا پورسورخ |
ديپلم گرافيك از هنرستان سوره |
آتيلا پسياني
|
|
فارغالتحصيل كارشناسي بازيگري و كارگرداني از مجمتع دانشگاه هنر |
رويا تيموريان |
تحصيل ناتمام تا سال سوم دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران در رشته تاتر |
جمشيد مشايخي
|
|
فارغ التحصيل كارگرداني تاتر از دانشگاه هنرهاي دراماتيك- تحصيل در مدرسه فيلم سوئد |
مسعود رايگان |
فارغ اتحصيل كنسرواترا در رشته كارگرداني و بازيگري تاتر و ليسانس حقوق سياسي از دانشگاه ژنو |
داود رشيدي
|
|
فارغ اتحصيل رشته تاتر |
بابك حميديان |
ليسانس بازيگري و كارگرداني تاتر از دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران |
گوهر خير انديش
|
|
ليسانس مديريت بيمارستان |
حبيب رضايي |
ليسانس هنرهاي نمايشي دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت فرهنگي |
امين تارخ
|
|
كارشناسي ارشد گرافيك از دانشگاه تربيت مدرس |
مهران رجبي |
فوق ليسانس زبان |
ايرج نوزري
|
|
ديپلم الكترونيك |
كامبيز ديرباز |
ليسانس مديريت بازرگاني و فوق ديپلم كامپيوتر |
حامد كميلي
|
|
ليسانس تربيت بدني |
محمد رضا شريفي نيا |
فارغ التحصيل هنرستان هنرپيشگي تهران |
علي نصيريان
|
|
ديپلم |
مهران مديري |
ليسانس ادبيات نمايشي دانشگاه آزاد |
هانيه توسلي
|
|
|
|
|
|
|
کارشناسی سینما و تلویزیون و عکاسی از دانشگاه کالیفرنیا |
فرهاد آييش |
فارغ التحصيل طراحي صنعتي دانشگاه تهران |
رضا عطاران
|
|
ليسانس روانشناسي |
نيوشا ضيغمي |
فوق ليسانس فلسفه از دانشگاه نيويورك |
هنگامه قاضياني
|
|
فوق لیسانس حقوق و روابط بینالملل
|
جهانگير الماسي |
ليسانس مهندسي عمران از دانشكده فني دانشگاه تهران |
علي مصفا
|
|
كارشناسي تاتر |
بابك حميديان |
ناتمام در دانشگاه |
لادن مستوفي
|
|
ديپلم و انصراف از رشته دندانپزشكي |
حميد گودرزي |
كارشناسي نمايش با گرايش بازيگري از دانشكده هنرهاي زيبا، دانشگاه تهران، |
مهتاب نصير پور
|
|
ليسانس ميكروبيولوژي |
مهتاب كرامتي
|
مهندسي محيط زيست |
يكتا ناصر
|
|
كارشناسي نمايش با گرايش بازيگري از دانشكده هنرهاي زيبا، دانشگاه تهران،
|
مهتاب نصيرپور |
ديپلم گرافيك |
هومن سيدي
|
|
ديپلم |
رضا رويگري |
ليسانس بازيگري و كارگرداني از دانشگاه آزاد تهران |
برزو ارجمند
|
|
دانشجوي انصرافي روانشناسي |
الناز شاكردوست |
لیسانس تاریخ و جامعه شناسی از دانشگاه مشهد، فوق لیسانس تئاتر و سینما از دانشگاه پاریس و دیپلم مطالعات عمیق
|
داريوش ارجمند
|
|
فارغ تحصیل حسابداری |
الهام حميدي |
فوق لیسانس هنرهای دراماتیک بخارست |
هما روستا
|
|
ديپلم |
رامبد جوان |
ديپلم كامپيوتر |
ترانه عليدوستي
|
|
ديپلم |
ميترا حجار |
فارغ التحصیل هنرستان موسیقی. |
گلشيفته فراهاني
|
|
ديپلم |
اكبر عبدي |
ليسانس رشته بازيگري و كارگرداني تئاتر از دانشگاه هنر
|
آزيتا حاجيان
|
|
چكامه چمن ماه
|
ديپلم مجسمه سازي. |
امير حسين صديق |
ديپلم بازيگري |
|
شهرام حقيقت دوست
|
كارشناس رشته تئاتر |
لادن طباطبايي |
ليسانس بازيگري |
|
بهاره رهنما |
ليسانس ادبيات فارسي و حقوق قضايي.دانشجوي فوق ليسانس در رشته نمايش. |
نگار فروزنده |
ديپلم. |
|
رضا شفيعي جم |
ديپلم |
شهاب حسيني |
دانشجوي انصرافي روانشناسي دانشگاه تهران |
|
كتايون رياحي |
ليسانس ادبيات و مردم شناسي |
آناهيتا همتي |
ديپلم |

چند سال پيش كه براي اولين بار براي استفاده از مترو وارد فضاي ورودي ايستگاه شده بودم از زيبايي و توسعه شهري – صنعتي در كشور به شوق آمدم و حس شيريني داشتم اما زماني كه قطار از راه رسيد و درب هاي آن باز شد چنان در فشار و هجوم مسافران به درون واگن پرتاب شدم كه همه آن شيرني به يكباره تلخ شد و شوق از سرم پريد. با خودم گفتم چطور ما كه خيلي زود جو گير مي شويم لااقل به خاطر حفظ كلاس و پرستيژ محيط هم كه شده كمي مدني تر رفتار نمي كنيم.! يادم آمد كه از منظر جامعه شناسي وقتي ميان تكنولوژي و فرهنگ متناسب با ان فاصله مي افتد تاخير فرهنگي رخ مي دهد بدين معني كه تكنولوژي و مظاهر مدرنيته وارد يك جغرافيايي فرهنگي مي شود اما شيوه صحيح بهره گيري از ان به كار برده نمي شود لذا اميدوار شدم چند سال ديگر كه اين تكنولوژي جديد هم جا افتاد و به عنوان بخشي از فرهنگ روزمره جامعه درامد به تدريج اين تاخير فرهنگي از بين مي رود و تناسب منطقي ميان تكنولوژي و فرهنگ ان به وجود مي ايد.. اما اكنون بعد از 7 – 8 سال از تاسيس مترو همچنان اندر خم يك كوچه ايم و اوضاع همان است كه بود. ناگهان ياد جمله معروف مك لوهان افتادم كه گفته بود رسانه همان پيام است به اين معني كه تكنولوژي يك ابزار صرف نيست و با ورود ان به جغرافياي خاص ، فرهنگ برساخته ان نيز در سطح جامعه اشاعه مي يابد. حالا نسبت به اين تفكر دچار ترديد شده ام ! چرا پس ازاين همه سال از تاسيس مترو همچنان مشكلات فرهنگ استفاده از ان به شكل معقول و منطقي نهادينه نشده است؟ يكي از دلايل مهمي كه مي توان براي تبين اين مساله بر شمرد اينست كه وقتي تكنولوژي محصول طبيعي تاريخ يك سرزمين نباشد و از دل فرهنگ ان جامعه برنخواسته باشد تاخير فرهنگي به درازا مي كشد مگر اينكه ان پديده وارداتي چنان با نظام اجتماعي- فرهنگي سرزمين مقصود بياميزد و نهادينه شود تا به اصطلاح نوعي ادغام و تفاهم فرهنگي صورت بگيرد. از سوي ديگر فرهنگ زيست جمعي نيز بايد به عنوان يك ارزش عام مورد پذيرش جامعه قرار بگيرد.تا هر شهروندي رفتار اجتماعي خود را به عنوان يك هنجار اخلاقي ارزشيابي كند. در اين صورت احترام به قانون و رعايت مقرارات يك تكنولوژي بدون توصيه و تاكيد در سطح جامعه محترم شمرده می شود. تعارض و تضادهاي اجتماعي ميان سنت و مدرنيسم دقيقا در چگونگي بهره گيري از تكنولوژي مدرن خود را نشان مي دهد. وقتي فن اوري خاصي وارد كشور مي شود يعني ان صنعت و تكنولوژي به عنوان يك پديده مثبت هرچند بيگانه مورد پذيرش فرهنگي قرار گرفته است لذا كنش هاي استفاده از ان نيز استحاله و خودباختگي فرهنگي تلقي نمي شود. بنابر اين اموزش رفتارهاي صحيح در ارتباط با تكنولوژي مدرن يك ضرورت اخلاقي به حساب مي ايد. البته گاهي كمبود امكانات و عدم تناسب ميان عرضه و تقاضا در دسترسي مردم به تكنولوژي هاي جديد نيز در فقدان فرهنگ بهره وري از ان تاثير سو مي گذارد و از هنجارمندي رفتار اجتماعي در سطح جامعه و فرهنگ عمومي جلوگيري مي كند. قطعا اگر قطارهاي مترو متناسب با جمعيت مسافراني باشد كه روزانه از ان استفاده مي كنند شاهد برخي نابهنجاريهاي رفتاري در فرهنگ جمعي نخواهيم بود و يا دست كم نهادينه شدن فرهنگ استفاده از وسايل ارتباط جمعي تسريع خواهد شد گرچه تحليل رفتارهاي اجتماعي مساله پيچده اي است و عوامل و عناصر متعددي در شكل گيري ان تاثير دارد فرضا وضعيت اقتصادي جامعه ، سطح بهداشت رواني افراد ، تنوع فرهنگي و قومي ، طبقات اجتماعي و شغلي هر كدام مي تواند به نوعي در چگونگي استفاده از مترو به عنوان يك دستاورد صنعتي موثر باشد.
يكي از چالش هاي فرهنگي كه ما با ان مواجه هستيم عدم به رسميت شناختن عرصه عمومي است. گويي چيزي به نام جامعه به عنوان يك پديده مستقل و منفك از ساحت فردي زندگي تك تك افراد وجود ندارد و يا اينكه ما تفاوتي ميان عرصه عمومي و خصوصي زندگي قائل نيستيم لذا در بسياري از مواقع همان رفتار و كنشي را در عرصه عمومي نمايش مي دهيم كه در ساحت فردي و عرصه خصوصي داريم . زيبايي شناسي ظاهر مترو متاسفانه با ناهنجاري هاي رفتاري برخي از مسافران بهم مي ريزد و تصوير زشتي از ان ترسيم مي كند . اصلاح و بهبود اين وضعيت مستلزم تلاش در دو حوزه است يكي فرهنگ سازي و اموزش به مردم و تنوير افكار عمومي نسبت به چگونگي استفاده از مترو و ديگري توسعه قطارها و واگن هاي مترو كه پاسخگوي جمعيت زياد استفاده كنندگان از ان باشد . پنهان بودن مترو در زير پوست شهر نبايد موجب فراموش شدن اين وسيله نقليه عمومي شود