تبليغاتX
کوچه فرهنگ
نیستم اگر ننویسم
 
تصوير پدر در دنياي مجازي به اندازه دنياي واقعي مهجور و كم‌رنگ است و شايد تاكنون هيچ فيلمي نتوانسته ارزش‌هاي پدرانه را چنانچه كه شايسته است، همچون مادر علي حاتمي در بازنمايي ارزش‌هاي مادرانه به تصوير بكشد. مادر و موقعيت مادرانه به دليل بار عاطفي و احساسي‌اش همواره مورد توجه دنياي هنر ازجمله سينما بوده و بويژه تناسب روان‌شناختي و فرهنگي آن با روحيه و رفتارشناسي ايرانيان، نقش آن را برجسته‌تر كرده است. عاطفه و حس مادرانه، عنصري دراماتيك‌زاست كه مي‌تواند در تعامل و تضاد با ناملايمات و مصايب زندگي، پارادوكسي اخلاقي خلق كند و مبتني بر كنتراست‌هاي انساني به ايجاد موقعيت‌هاي جذاب داستاني دست بزند.

عشق فطري مادر به فرزندش و محافظت از آنها در برابر خطرات و تهديدهاي بيروني، موقعيت مادرانه را براي خلق موقعيت‌هاي دراماتيك، كانون توجه خود قرار مي‌دهد و البته خصلت‌هاي فرهنگي و قومي نيز در شدت و ضعف آن اثر مي‌گذارد. اين ويژگي مثلا در سينماي شرق، نمود بيشتري دارد و حضور مادر و توليد موقعيت‌هاي دراماتيك برخاسته از آن در آثار هندي، ژاپني و ايراني پررنگ‌تر از نقاط ديگر است. اما نقش پدر كمتر مورد توجه قرار گرفته و به تصوير كشيده شده است. اين تفاوت نقش نه صرفا در سينما كه در ادبيات و فرهنگ روزمره ما نيز قابل اثبات است. كافي است به مقايسه ذهني روز مادر و پدر بپردازيد تا مصاديق اين تفاوت را دريابيد. به نظر مي‌رسد وجوه عاطفي فرهنگ ما به خصلت‌هاي مادرانه، هاله تقدسي به موقعيت وي مي‌بخشد كه قابليت پردازش سينمايي مادر را نسبت به پدر و نقش پدرانه بيشتر مي‌كند. به عبارت ديگر، داستان‌هاي مادرانه به دليل حضور پررنگ عناصر رمانتيك و عاطفي و برانگيختگي احساسي، سنخيت بيشتري با روحيه فرهنگي مخاطبان ما دارد و در جذب آنها به فيلم و داستان بسيار موثر است. يكي از دلايل گرايش تماشاگر ايراني به فيلم‌هاي هندي و ژاپني را مي‌توان در همين مولفه جستجو كرد. در حالي كه موقعيت پدرانه به دليل تنهايي و رنج توام با غرور مي‌‌تواند به خلق موقعيت‌هاي حسي‌تر و حتي حماسي‌تري بينجامد. چه‌بسا كه گريه يك مرد در فيلم يا صحنه نمايش بيش از گريه يك زن، مخاطب را تحت تاثير خود قرار داده باشد؛ اما پيشفرض‌هاي فرهنگي و تاريخي كه مخاطبان نسبت به پدر و مرد در قياس با مادر و زن دارند، انتظار آنها را درباره موقعيت پدرانه تغيير مي‌دهد كه عناصر عاطفي و احساسي، نمود كمتري در آن دارد و چه بسا به موقعيت ضعيف و متزلزل پدرانه تعبير مي‌شود. البته شرايط سني (نسلي)‌ و موقعيت فرهنگي مخاطبان نيز در اين خوانش هنري موثر است. مثلا نقش پدر در سريال پدرسالار با وجود خصلت‌هاي منفي كه در اين كاراكتر وجود داشت، بسيار مورد پسند نسل‌هاي ميانه و كهن قرار گرفت و حتي برخي مخاطبان زن اين نسل نيز چنين شخصيتي را به عنوان مردي مقتدر، پدري نمونه و شوهري ايده‌آل درك مي‌كردند. همين كاراكتر يا دست‌كم نزديك به آن در سريال نرگس و در نقش شوكت بازتوليد شد كه باز هم مورد توجه اين نسل قرار گرفت. يكي از تفاوت‌هايي كه در موقعيت مادرانه و موقعيت پدرانه در سينما و تلويزيون شاهد هستيم، همين تنزل جايگاه پدرانه و تكريم نقش مادرانه است. در سريال‌هاي پدرسالار و نرگس در نهايت و در پايان قصه شاهد از بين رفتن اقتدار پدرانه اسدالله‌خان و شوكت بوديم. هر دوي آنان در برابر خواسته‌هاي فرزندان‌شان و مقتضيات زمان كوتاه مي‌آيند و بر غرور خويش پا مي‌گذارند و آن شان و منزلت سنتي خود را از دست مي‌دهند.

در واقع پدر در دنياي تصويري و مجازي امروز ديگر آن موقعيت آتوريته و كاريزماتيك را ندارد يا به اجبار از دست مي‌دهد و مرجعيت او به مادر يا فرزندان تفويض مي‌شود. در برابر اين شكست اقتدار پدرانه،‌ ما شاهد برتري و اعتلاي نقش مادرانه هستيم.

در حقيقت موقعيت رمانتيك مادرانه بر وضعيت كاريزماتيك پدرانه سلطه يافته است و حتي در برخي سريال‌ها و فيلم‌هايي كه اخيرا شاهد هستيم، با جابه‌جايي نقش مواجه مي‌شويم و مردان و پدراني را مي‌بينيم كه برخي كارهاي زنانه انجام مي‌دهند و مديريت خانواده به دست زنان است.

اساسا تصوير مرد در سينما و تلويزيون ايران بنابر تحولات فرهنگي  اجتماعي موجود و بسط مدرنيته در جامعه تغيير كرده است. تصوير سنتي پدر كه نماد اقتدار، جذبه، شكست‌ناپذيري و قدرت است كم‌رنگ شده و با تصوير پدر مدرني روبرو هستيم كه فاقد قدرت و زمختي گذشته است و نقش عمده را در ساختار خانواده ندارد. مدتي پيش تلويزيون به پخش مجدد 2 سريال پدر سالار و خانه سبز پرداخت؛ 2 مجموعه‌اي كه دقيقا 2 تصوير متفاوت از پدر سنتي و مدرن را به نمايش مي‌گذاشت. كنش‌هاي پدرانه اسدالله‌خان و رضا و نوع روابطي كه آنها با همسر و فرزندان‌شان داشتند، مصاديق اين تفاوت بود.

در پدرسالار با يك خانواده سنتي ايراني روبه‌رو بوديم كه مناسبات عاطفي آنها متناسب با نوع معيشت و ساختار فرهنگي و معماري خانه با خانواده در خانه سبز و زيست آپارتماني متفاوت بود و هر كدام الگوي خاص خود را از پدر به تصوير مي‌كشيد. در خانه سبز ما با 3 نسل از پدراني روبه‌رو بوديم كه هريك تصويري متفاوت از موقعيت پدرانه و شوهر را به نمايش مي‌گذاشتند؛ تصويري كه شايد به مذاق بسياري از مخاطبان ميانسال و پدران نسل گذشته خوش نمي‌آمد.

امروزه تصويري كه از پدر در رسانه‌ها مي‌بينيم با تصور سنتي ما از اين نقش فاصله گرفته و چه بسا در بسياري از مواقع محوريت خود را از دست داده است. پدر مقتدر ديروز به پدر عصبي امروز بدل شده و احترام به او جاي خود را به استقلال در برابر او داده است. اين موقعيت در سريال‌هاي طنز و كميك، عريان‌تر  و خود به عنصري كميك بدل شده است. جايگاه پدر در مجموعه طنزهاي 90 شبي يا همين سريال سه در چهار براي اثبات اين مدعا كافي است.

به‌طور كلي، تصوير مادر درسينما به عنوان نماد مهرورزي و عاطفه و پدر به عنوان نماد اقتدار و فداكاري بوده است. مادر جايگاهي احساسي و پدر مقامي حماسي داشته است، اما اين تصوير بويژه درباره پدر مدام در حال مخدوش شدن است و به دليل فقدان بار ارزشي هم‌وزن مادر در معرض تهديد و تزلزل قرار مي‌گيرد. در گذشته پدر مرجع حل مشكلات و پشتوانه خانواده محسوب مي‌شد كه نمادي از صبر و استقامت بود، اما امروز به فردي ضعيف و عصبي تبديل شده كه مشكلات و دشواري‌هاي  زندگي او را از پاي درآورده است و به نوعي درماندگي و استيصال رسيده است. البته اين اتفاقي نيست كه در قاب تصوير افتاده باشد، بلكه بازتاب يك واقعيت اجتماعي است.

با اين حال، سينما و تلويزيون ما نتوانسته است موقعيت و نقش پدر را آن‌گونه كه هست و البته در طبقات اجتماعي و اقتصادي مختلف هم متفاوت است، بدرستي بازنمايي كند. نگارنده معتقد است‌ 2 فيلمي كه در سال‌هاي اخير تصويري رئاليستي‌تر از مقام و موقعيت پدر را به تصوير كشيده است، يكي «به نام پدر»‌ ابراهيم حاتمي‌كياست و ديگري «آواز گنجشك‌ها»ي مجيد مجيدي. در به‌ نام پدر تلاش يك پدر دلسوخته را براي نجات جان دخترش شاهد هستيم كه اوج زيبايي‌شناسي كنش پدرانه وي به سكانسي برمي‌گردد كه پدر پاي خود را در گودالي مي‌گذارد كه دخترش در آنجا مجروح شده و از خدا مي‌خواهد پاي او را به جاي پاي دخترش بگيرد؛ يكي از سكانس‌هاي بي‌نظير تاريخ سينماي ايران كه مفهوم پدر بودن را بخوبي به تصوير مي‌كشد و به مخاطب تزريق مي‌كند.

در آواز گنجشك‌ها نيز با تصوير پدري زحمتكش و كارگر روبه‌رو مي‌شويم كه بار سنگين زندگي را بر دوش مي‌كشد و دلسوزانه براي آسايش فرزندانش تلاش مي‌كند. گريه پنهاني او در بستر بيماري وقتي متوجه مي‌شود پسر نوجوانش براي بهبود وضع مالي‌شان كار مي‌كند و دور از چشم پدر، دستمزدش را به مادر مي‌دهد، به زيبايي رنج پدرانه را به تصوير مي‌كشد.تنهايي، رنج‌هاي پنهان، گريه‌هاي دروني و سكوت پدرانه كه مقتضاي مرد بودن وي است، عناصر انساني زيبايي را براي پردازش داستاني و سينمايي فراهم مي‌كند كه در برابر ارزش‌هاي عاطفي و عاشقانه مادر كم نيستند و مي‌توانند دستمايه خوبي براي خلق آثار سينمايي ارزشمند و جذاب شوند. البته نقش پدرانه يا مادرانه در وضعيت‌هاي گوناگون طبقاتي و فرهنگي مي‌‌تواند به خلق موقعيت‌‌هاي مختلفي منجر شود كه عناصر انساني متضادي را در خود پرورش دهد و تصويري مثبت يا منفي از اين جايگاه بيافريند. چه بسا نقش پدر يا مادر بودن در موقعيت‌هاي خاص، منفي و سياه باشد و لزوما نمي‌‌توان تفسيري واحد، روشن و مثبت از اين جايگاه خلق كرد. آنچه مهم است، استفاده درست از اين منزلت‌هاي دراماتيك است كه به توليد آثار ارزشمندي در اين حيطه بينجامد. پدر و منزلت و موقعيت پدرانه، قابليت آن را دارد كه فيلمي ارزشمند همچون «مادر» علي حاتمي درباره آن ساخته شود و تصويري ماندگار از آن به يادگار بماند.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:17  توسط سیدرضاصائمی  | 

عشق آنروي نفرت است و دوستي استحاله دشمني! پاكي را ناپاكي و آب را آتش معني مي كند و اين تنها جهان نيست كه جمع اضداد است كه پيش از آن انسان ،مظهر كامل اين تضاد است.

آدمي از همين روست كه جانشين خداوند بر زمين است . او چون خالق خويش صفاتي متضاد را در خود جمع كرده است . غم را به شادي گره زده و مرگ را در زيستن تفسير مي كند . شهوت و شهرت و گناه را به عشق و گذشت و ايثار وصل مي كند و خدا را در كنار شيطان مي شناسد. لذت را در پس رنج مي فهمد و تقدس را با ناپاكي . زشتي  در زيبايي اش جاي دارد و شرش به خيرش معنا مي دهد!

اينهمه را اگر آدمي در خود نداشت آدميت اتفاق نمي افتاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:50  توسط سیدرضاصائمی  | 

انسان ها براي رسيدن به چهار مطلوب كمياب و گرانقدر در جهان هستي و نظام اجتماعي به تكاپو و رقابت با يكديگر مي پردازند . قدرت ، ثروت ، حيثيت ( مقام ) و آگاهي ( اطلاعات ) و تعالي خويش را در دست يافتن هرچه بيشتر به اين نياز ها مي دانند. همين حقيقت است كه جهان انساني را شكل مي دهد و نظامهاي اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي و فرهنگي را پديد مي آورد. واقعيت اين است كه تلاش براي دستيابي به اين امور ، امري مذموم نيست آنچه نامطلوب است وجود سيستم و نظام سياسي - اجتماعي است كه به شكل عادلانه اين حقوق و مطلوبها را در ميان مردم تقسيم نمي كند تا هر كس به تناسب شان و قابليت خود از آنها بهرمند شود

يك نظام عادل و كارآمد بايد داراي چهار بعد كارا و اثربخش باشد تا شئون گوناگون نيازهاي آدمي را مرتفع سازد . نظام سياسي دموكرات تا قدرت را متناسب با شان آدميان در جامعه تقسيم كند. نظام اقتصادي عادلانه تا ثروت و منابع اقتصادي و مالي را در ميان مردم به گونه اي توزيع كند تا عدالت پايمال نشود . نظام اجتماعي پويا تا در سطوح مختلف لايه ها و قشرهاي اجتماعي ،شان و مقام آدميان را حفظ كند و نظام فرهنگي و آموزشي غني و روزآمد تا اطلاعات مورد نياز شهروندان را متناسب با نيازها و ظرفيت هايشان در اختيار آنان قرار دهد .

 وجود اين چهار عنصر و خرده نظام كارا در جامعه و ارتباط منطقي بين آنها ، سيستم و نظامي انساني در جامعه فراهم مي كند كه لازمه رشد و تعالي انسان است. تنها جامعه اي اينگونه ، شايسته آدميان است . آنچه نامطلوب است تمركز و تراكم اين چهار نياز محوري انسان در دست فرد يا گروهي از افراد و محروم بودن كثيري از آدميان از آنهاست. عدم تعادل و بهرمندي همه آدميان از اين نعمتها ، چهره زشت و پليد نظام ها و جوامع استبداي و ضد انساني را نمايان مي سازد. نظام هاي استبدادي و توليتر با مصادره و انحصار اين منابع بشري در اختيار خويش به سلطه و استبداد بر انسانهاي ديگر مي پردازند و از تقسيم عادلانه اين مطلوبهاي گرانقدر در جامعه خودداري مي كنند و در حقيقت ،حقوق طبيعي و الهي و بشري آدميان را پايمال مي سازند.

تاريخ، عرصه تلاش آدمي براي رهايي از اين سيستمها و نظام هاي غير انساني و رهايي و آزادي انسان از قيد افراد ، احزاب و جوامع سلطه گر و ضد بشري است

امروزه انسانها ، جوامع ، نظامهاي فكري و اجتماعي و فلسفه هاي بشري و سيستمهاي دموكراتيك سياسي ـ اجتماعي اين حقيقت مهم را پذيرفته اند كه بهرمندي همه انسانها از منابع بشري و الهي چون قدرت ، ثروت ، حيثيت و آگاهي ، حقي ضروري و طبيعي است و تلاش همه آنان در ايجاد و استقرار چنين نظاميست تا دستيابي به اين منابع و ابزارها ، توسعه و تكامل آدمي و جوامع انساني را براي همگان فراهم آورد .

 تاريخ ، پيروزي و موفقيت آدمي را در تحقق اين آرمان بزرگ بشري نويد مي دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:12  توسط سیدرضاصائمی  | 

 
 
 
«خبر» را هم مي‌توان به عنوان يك ژانر تلويزيوني و تصويري به حساب آورد و هم داراي كاركردي رسانه‌اي دانست كه در ذات آن نهفته است. قطعا يكي از كاركردهاي اصلي رسانه‌ها از جمله تلويزيون، اطلاع‌رساني و انتشار اخبار و رويدادهاست و چه بسا بخش عمده‌اي از جذابيت و ضرورت حرفه‌اي آن نيز به همين مساله برمي‌گردد. بسياري از مخاطبان تلويزيون بويژه در نسل گذشته زماني به سراغ اين جعبه‌ جادو مي‌رفتند كه قصد داشتند از وقايع و حوادثي كه روي داده مطلع شوند و اساسا ضرورت تلويزيون را به پخش اخبار، تقليل مي‌دادند.

در واقع در اين نگرش، تلويزيون به يك بنگاه خبرپراكني تبديل مي‌شود كه به نيازهاي آگاهي‌بخشي مخاطب پاسخ مي‌دهد. جالب اين‌كه تلويزيون به دليل برخورداري فني از تكنولوژي‌هاي تصويري و زيبايي‌شناختي بصري، ضمن اين‌كه جذابيت بيشتري به توليد و پخش خبر مي‌دهد و موقعيتي چند رسانه‌اي دارد، اعتماد و باورپذيري بيشتري نيز نسبت به صحت و صدق اخبار منتشره در مخاطبان ايجاد مي‌كند و باعث تثبيت و دوام طيف مخاطبان خود مي‌شود. حتي شايد در خود تلويزيون هم برخي ساعت‌هاي خبري از اقتدار و نفوذ رسانه‌اي بيشتري برخوردار باشند يا دست‌كم به لحاظ عادت رفتاري مخاطب، به اين موقعيت دست يافته باشند. مثلا اخبار 21 شبكه يك به دليل سابقه تاريخي و جايگاه رسانه‌اي كه در افكار عمومي پيدا كرده است، موقعيتي ممتازتر نسبت به ساير بخش‌هاي خبري دارد و به نوعي در اين زمينه، پيشكسوت و ريش سفيد است و ثبات زماني آن در 3 دهه گذشته، آن را به عادت روزانه و عمومي مردم وارد كرده و به مرجع مقتدر رسانه‌اي ارتقا داده است. سال‌هاست كه مردم ما براي تنظيم دقيق ساعت خود به اين بخش خبري، رجوع و اعتماد مي‌كنند. به عبارتي ديگر سابقه طولاني اين بخش خبري در حافظه رسانه‌اي مخاطبان ايراني وجهه‌اي نوستالوژيك به آن بخشيده است. بخش عمده‌اي از اين امتياز به موقعيت كاريزماتيك گويندگاني برمي‌گردد كه سال‌هاست در اين بخش خبري، به خبرخواني مشغولند و چهره، صدا و شيوه بيان آنها در افكار عمومي نهادينه شده و به واسطه اين ارتباط مستمر با مخاطبان، اعتماد رسانه‌اي و روان‌شناختي بالايي ميان آنها با مردم ايجاد شده است. نام‌هايي مثل افشار، بابان و حياتي به‌نام‌هاي هميشه آشنا و ماندگار در تاريخ خبر ايران بدل شده‌‌اند و با آن‌كه برخي از آنان، دوران خدمتشان به پايان رسيده است، اما به دليل محبوبيت و هژموني رسانه‌اي كه دارند و مردم به اخباري كه از زبان آنها مي‌شنوند اعتماد مي‌كنند، همچنان به كار خود ادامه مي‌دهند. شايد يكي از نقدهاي مهم به بخش خبري همين عدم جايگزيني مناسب و تربيت گويندگان خبري باشد كه اعتماد قابل اتكايي ميان آنها و مخاطبان شكل گرفته باشد. تا سال‌ها پيش، اخبار به دليل ضرورت كاركردي كه در زندگي روزمره شهروندان داشت، مورد توجه بوده و البته همچنان نيز به همين دليل مورد توجه است اما همواره  نقدهايي از سوي مخاطبان و اهل فن به آن مي‌شد.

خشك و اتوكشيده حرف زدن، عدم جذابيت‌هاي بصري و زيبا شناختي و خيلي جدي و رسمي بودن و فقدان تنوع كاري بود كه بعدها با تهيه و توليد برنامه‌هايي مانند «آن سوي خبرها» و بويژه اخبار «30/20» تلاش شد تا اين ضعف‌ها جبران شود كه تا حدود زيادي هم موفق شد. البته خود بخش خبري 21 نيز با تغيير و تحولاتي كه در دكوراسيون و اضافه كردن بخش‌هاي خبري ديگر و تفسير و تحليل اخبار به‌وجود آورد، توانست جذابيت‌هاي بيشتري به آنها ببخشد و آن‌را مخاطب پسند‌تر كند. اما شايد مهم‌ترين اتفاقي كه در سال‌هاي اخير در بخش اخبار به وجود آمد تحولي بزرگ و گامي بلند در توسعه رسانه ملي به حساب مي‌آيد، تاسيس شبكه خبر بود.

افزايش حجم اطلاعات و اخبار، وقوع حوادث و رويدادهاي مختلف فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ... در كشور و جهان، توسعه شبكه‌هاي مختلف رسانه‌اي و در نهايت افزايش نياز اطلاع‌رساني و خبر در جامعه و وابستگي زندگي مدرن شهري و مديريت كلان كشوري به اخبار و اطلاعات، شبكه خبر را براي پاسخگويي به آن ايجاد و تاسيس كرد. يكي از مشكلاتي كه در گذشته در اين زمينه وجود داشته، علاوه بر معدود بودن شبكه‌هاي تلويزيوني، محدوديت برنامه‌هاي خبري بود، طوري كه اين مساله در جامعه به ضرب‌المثل تبديل شد كه اخبار را يك بار مي‌گويند.

ورود شبكه خبر به لايه‌هاي زيرتر وقايع و رخدادها و شفافيت خبري بيشتر نسبت به اخبار شبكه‌هاي ديگر هم بر جذابيت رسانه‌اي خود افزود و هم باعث اعتماد بيشتر مخاطبان خود شد. برنامه‌اي مثل دوربين خبرساز نمونه‌اي از اين كار است كه محبوبيت زيادي ميان مخاطبان يافته است. همچنين زنده بودن اكثر آيتم‌هاي برنامه باعث پويايي،
به‌روز‌بودن و جذابيت آن شده و البته همواره نيازمند تحولات عميق‌تر است.

اخبار از آن دست ژانرهاي تلويزيوني است كه هيچ وقت مخاطبان خود را از دست نمي‌دهد و جالب اين كه هم مخاطب عام دارد و هم خاص، هم مخاطب جوان دارد و هم پير. حتي الان ما شاهد اخبار نوجوانان نيز هستيم. خبر يك برنامه سرگرمي و فانتزي نيست و برعكس اكثر برنامه‌ها كه براي اوقات فراغت آدمي توليد مي‌شود، خبر به واقعي‌ترين و جدي‌ترين مسائل زندگي مخاطبان مي‌پردازد. بنابراين شبكه خبر به عنوان شبكه تخصصي اين مساله بسيار بااهميت  است. نفس تاسيس اين شبكه خود زمينه تربيت و پرورش خبرنگاران و گويندگان خبري زيادي را فراهم كرد، فرصتي مناسب براي اجراي شيوه‌هاي نوين خبرنگاري و اطلاع‌رساني را ايجاد كرد و در بسياري از مواقع در زمان‌هاي بحراني و خاص با مديريت رسانه‌اي خود به حل بحران و اداره و پيشبرد امور كشور كمك كرد. كافي است شما روز زلزله رودبار و بم را با هم مقايسه كنيد و نقش و تاثير شبكه خبر را در بازتاب واقعه دوم با رخداد اول بسنجيد تا ثابت شود كه يك شبكه خبري چه توانايي‌ها و ظرفيت‌هايي براي حل بحران‌هاي عمومي دارد. شبكه خبر با تخصصي كردن امر خبر و توجه به ارزش‌هاي خبري بيشتر، حوزه‌هاي متنوع و وسيع‌تري از نظام سياسي  اجتماعي را تحت پوشش خود قرار داد و به ارتقاي سطح فرهنگ عمومي جامعه كمك كرد. تقويت و تغذيه مناسب اين شبكه و توجه به جريان آزاد اطلاعات و گردش دموكراتيك خبر مي‌تواند بر اعتمادسازي رسانه ملي ميان مخاطبان و افكار عمومي بيشترين تاثير را داشته باشد و در نهايت در خدمت فرهنگ‌سازي و توسعه پايدار قرار بگيرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

 

 بیانیه انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران در محکومیت فیلم «فتنه»

دومين جشن انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايي ايران در آستانه برگزاري است. جشني كه ظاهرا با مديريت و برنامه ريزي جامع تر و دقيقتري در حال تدارك و شكل گيرري است و از تنوع و تكثر بيشتري نسبت به گذشته برخوردار خواهد بود. تعيين كارگروه هاي صنفي براي برگزاري جشن، اهداي حوايز و لوح يادبود به نويسندگان و منتقدان برجسته سينمايي ،تقدير از سنماگران برگزيده ،ساخت تيزر تبليغاتي ويژه جشن و مواردي از اين دست، مصاديق اين مدعاست . بي هيچ تعارف و بدون هرگونه شكسته نفسي بايد اعتراف كنم كه نفس برگزاري چنين جشني براي اهالي منتقد و نويسنده سينمايي، مايه خوشحالي و غرور است و موجب اميدواري و نشاط در جمع اين فرزندان ناخلف خانه سينما! گاهي باورمان نمي شود كه ما هم در خانواده بزرگ سينماي ايران جايگاهي داريم و هويت حرفه اي ما به رسميت شناخته مي شود چه برسد به اينكه بخواهند جشن و بزرگداشت هم براي اين صنف مظلوم بگيرند! باور كنيد قصد مظلوم نمايي و خود شيريني ندارم كمي دچار ذوق زدگي و احساس هويت شده ام ، بگذريم. انجمن منتقدان در اين دوره به مناسبت سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي به انتخاب اعضاي انجمن ، از 30 تن از بهترين هاي 30 سال اخير در حوزه هاي كارگرداني، بازيگري ، فيلمنامه نويسي، تهيه كنندگي و نقد فيلم  تقدير به عمل مي آورد. اين شيوه داوري شايد بتواند بخشي از ضعف ها و خلا هاي داوري در جشنواره فيلم فجر يا جشن خانه سينما را برطرف سازد چرا كه در اين جشنواره تعداد بيشتري از منتقدان و اهل فن به قضاوت درباره آثار سينمايي مي پردازند و داوري به تعداد معدودي از افراد محدود نمي شود.

اما از سوي ديگر اين شيوه داوري كه با برگه هاي پرسشنامه اي كه به اعضاي انجمن منتقدان داده شده بيشتر شبيه به يك نظرسنجي است تا داوري همه جانبه و تخصصي تر! به ويژه برخي از مفاد اين پرسشنامه ، جاي سوال دارد. مثلا بخش كارگردان ها ي برتر آن به 6 قسمت بهترين كارگردان سينماي انقلاب و دفاع مقدس، بهترين كارگردان سينماي كمدي، سينماي ملودرام، سينماي كودك، سينماي اجتماعي و سينماي ديني و استعلايي تفكيك شده است. در حالي كه نمي توان نام برخي از كارگردان هاي بزرگ كشور را در اين تقسيم بندي قرار داد يا به قول يكي از دوستان منتقد ، اساسا سينماي ايران ژانرپذير نيست كه بشود چنين تقسيم بندي را پذيرفت . يا در بخش بازيگران خواسته شده است 5 بازيگر برتر اعم از زن و مرد به ترتيب اولويت نام برده شود .اين شيوه دست منتقد را در انتخاب برگزيدگان مي بندد و شايد بهتر بود براي هر كدام از زن و مرد 5 بازيگر اننتخاب مي شدند. البته كليت اين طرح براي شناسايي بهترين ها از نگاه جامعه منتقدين كشور مي تواند شروع خوبي براي بازشناسي سينماي ايران از منظر تخصصي باشد. بخش 10 منتقد برتر نيز خودش جاي بحث دارد چه بسا اين آيتم  اگر به جاي خود منتقدان از نگاه اعضاي ديگر خانه  سينما پرسيده مي شد بهتر بود. به لحاظ فرهنگي و روان شناختي نيز برپايي اين جشن شايد شكاف ميان منتقدان و كارگردان ها را كاهش دهد و موجب آشتي ميان آنها و اين صنف زبان سرخ شود! نگارنده معتقد است به جاي برگزيدن منتقدان برتر به واسطه نظرسنجي ميان خود آنان، به آثار برگزيده منتقدان كه مورد بازنگري و داوري اساتيد سينما و منتقدان پيشكسوت و برجسته قرار مي گرفت، جوايزي اهدا مي شد تا علاوه بر ارج نهادن به جايگاه نقد فيلم در سينماي كشور به ادبيات سينمايي ايران نيز توجهي شده و اهميت آن مورد تاكيد قرار مي گرفت .

برگزاري اين جشن، در حاشيه خود مزاياي ديگري نيز دارد. تعامل و آشنايي بيشتر منتقدان با هم و فرصت ارتباط و تعامل آنها با كارگردان ها و فيلمنامه نويسان و بازيگران ، كه در عين كم كردن شكاف تاريخي ميان آنان، زمينه شناخت بهتر هم، همكاري حرفه اي و در نهايت ارتقاء سطح كيفي فيلم ها را فراهم خواهد كرد. اما برگزاري جشن منتقدان و نويسندگان سينمايي ايران با همه خوبيها يش، شرط كافي براي تثبيت و تحكيم جايگاه آنها در ساختار سينمايي و خانواده بزرگ سينما نيست، اين حركت نمادين به عنوان يك پروپاگاندا مي تواند به برجسته سازي جايگاه نقد و منتقد كمك مي كند اما به وضعيت بغرنج منتقدان سينما در چرخش  اقتصاد حرفه اي كمك چندان نمي كند. انجمن منتقدان خانه سينما بايد به عنوان صنف مدافع حقوق اعضاي خود در جهت ساماندهي به وضعيت معيشتي آنان نيز تلاش كند. نويسندگي و كارفكري به ويژه در عرصه هنر و آفرينش هنري مستلزم آرامش و رفاه نسبي است تا بتوان كار خلاقانه اي ارائه كرد. تلاش براي افزايش حق التحريرهاي منتقدان ،ايجاد صندوق رفاه و قرض الحسنه و ايجاد تمهيداتي براي ارتقا اقتصادي اين صنف حرفه اي در عرصه مطبوعات و سينما از جمله اقدامات مكمل اين جشن براي تقويت جايگاه نقد و منتقدان فيلم خواهد بود. با اين حال، خوشحالي ما از برپايي جشن انجمن منتقدان سر جاي خود باقي است و بي صبرانه منتظر 1۰ تير ماه خواهيم ماند تا شاهد برگزاري جشني با شكوه و شايسته متفكرين و روشنفكران سينمايي كشور باشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:3  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

اگرچه بحث بر سر سينماي ايران و جشنواره هاي بين المللي سال هاست که به کانون مناقشه منتقدان و مسوولان سينمايي تبديل شده است اما حضور کمرنگ و فقدان نام هاي آشنا در جشنواره اخير، بار ديگر اين پرونده قديمي را از بايگاني حافظه سينمايي بيرون کشيده و چيستي و چگونگي نسبت سينما را با ترازوي جشنواره مطرح کرده است. سوالاتي از اين دست که آيا ظرفيت سينماي ايران به پايان رسيده است؟ آيا نوع و محتواي آثار جشنواره يي ما تکراري و ملال انگيز شده يا اينکه سينماي ما ديگر مخاطب مشتاقي در جهان ندارد يا اساساً سينماي ايران ديگر حرفي براي گفتن ندارد؟ عدم استقبال از فيلم هاي ايراني در جشنواره کن هم موجب نگراني برخي از اهالي سينما شده که اعتبار و موقعيت بين المللي سينماي ايران را در خطر مي بينند و هم موجب شده است عده يي که همواره بر طبل مخالفت با حضور ايران در جشنواره هاي بين المللي مي کوبيدند براي نظريه خود، مصداقي عملي دست و پا کنند و در دفاع از ديدگاه هاي خود، سرسخت تر شوند. نگارنده قصد ندارد در صحت و سقم مناقشات فوق، سخن بگويد و جانب يکي از طرفين دعوا را بگيرد. شايد بهتر آن باشد که به دور از جنجال هاي بي ثمر و گاه احساسي به تامل درباره مفهوم سينماي جشنواره يي و حدود و ثغور آن پرداخت. واقعيت اش اين است که هنوز نمي دانم يا ترديد دارم که مفهومي به نام «سينماي جشنواره يي » اصطلاح درست و علمي است يا نه؟ يا اينکه اين واژه نيز مثل بسياري از اصطلاحاتي که در سال هاي اخير براي تعريف گونه هاي مختلف سينمايي وضع شده، پايه و اساس درست و قطعي ندارد. به نظر مي رسد واژه سينماي جشنواره يي نيز مثل سينماي معناگرا در هاله يي از ابهام و نامتعيني قرار دارد.

ذهنيت سياست زده ما و هژموني سياست بر عرصه فرهنگ موجب شده است در درک و تحليل بسياري از مفاهيم و پديده هاي فرهنگي، استقلال فکري و ساختاري خود را از دست بدهيم و به همه چيز رنگ و بوي سياسي بزنيم. آنچه در سال هاي اخير درباره سينماي جشنواره يي و سينماي ملي و معناگرا و ديني و... گفته شده بيش از آنکه نگاهي حرفه يي و سينمايي باشد صورت بندي سياسي بوده است و اين امر موجب شده که اساساً طرح مساله، دچار کج فهمي يا لااقل سوءظن هاي غيرحرفه يي شود. مخالفان دوآتشه سينماي جشنواره يي به طور کلي و بنا بر اقتضائات ايدئولوژيک، مطرح شدن فيلم ها و آثار سينماي ايران را در جشنواره هاي بين المللي يک بازي سياسي و محصول معادلات قدرت در عرصه جهاني مي دانند و معتقدند داوري هاي بين المللي و اهداي جوايز معتبر جهاني به برخي فيلم هاي ايراني در راستاي تقويت و اعتباربخشي کاذب به تفکر و نگرش نيروهاي اپوزيسيون و دگرانديش بوده است و آثار به نمايش درآمده در اين جشنواره داراي اعتبار سينمايي نبوده و صرفاً چهره يي تاريک و سياه از وضعيت جامعه ايران را به تصوير کشيده است. البته مخالفت برخي ديگر از منتقدان سينماي جشنواره يي به دليل نقش مخرب آنها در رشد سينماي بدنه و ضربه زدن به چرخه اقتصادي سينما بوده است. در مقابل طرفداران سينماي جشنواره يي معتقدند که بي توجهي دولت به توليد فيلم هاي فرهنگي و خاص و عدم حمايت هاي لازم از آثار فاخر و ارزشمند، موجب شده است آثار برگزيده جشنواره يي به عرصه عمومي وارد نشود و به رويت مخاطبان سينما در نيايد. عاملي که ضمن فربهي سينماي تجاري و گيشه يي، سطح فرهنگي و زيبايي شناسي مخاطبان را پايين آورده و موجب شده سينماي جشنواره يي، مهجور و کم مخاطب باقي بماند. شايد اگر بخواهيم منصفانه و عميق تر به اين مساله بنگريم به اين نتيجه برسيم که مناقشات مذکور بيش از آنکه تفاوت در نگرش و رويکرد سينمايي را بازنمايي کند، صرفاً يک تعامل و واکنش پارادوکسيکال در مقابل هم باشد. بحران سينماي ايران نه ريشه در موقعيت سينماي جشنواره يي دارد و حاصل نظريه توهم توطئه نيست و نه اينکه موفقيت فيلم هاي ايراني در جشنواره هاي بين الملل، بحران هاي دروني سينمايي ايران را برطرف مي سازد. امروز بيش از آنکه به سينماي جشنواره يي و ضدجشنواره يي محتاج باشيم به حيات پوياي سينماي داخلي نيازمنديم. اگرچه درخشش فيلم هاي ايراني در جشنواره هاي بين المللي، موجب اعتبار سينماي ايران در جهان مي شود اما بيش از آن، بهبود وضعيت سينماي داخلي و توليد آثار ارزشمند و جلب مخاطبان بيشتر ضمن رشد و افزايش درک فيلم آنان، ضرورت تاريخي سينماي ماست. وقتي هيچ يک از سينماهاي ما فيلم هاي جشنواره يي را به نمايش نمي گذارند و مخاطب ايراني از تماشاي اين آثار محروم است قطعاً اين فيلم ها، مخاطبان واقعي خود را نمي شناسند و نمي تواند با آنها ارتباط برقرار کند. بديهي است وقتي عرصه براي نمايش و ديده شدن فيلم هاي جشنواره يي فراهم نباشد، آنها در جايي ديگر خارج از اين سرزمين اهميت مي يابند و در بازاري غيرخودي، عرضه مي شوند و خريدار دارند.به عبارت ديگر در عين اينکه نبايد فيلم هاي جشنواره يي را معيار نهايي مديريت سينمايي قرار داد و وضعيت تاريخي سينماي ايران را با آن سنجيد بايد به اکران عمومي و حمايت هاي دولتي در حوزه نمايش اثر اهتمام داشت و مخاطبان ايراني را از لذت تماشاي آن محروم نکرد. اتفاقاً در اين آشفته بازار سينما که سطح عمومي فيلم ها بسيار نزول پيدا کرده است و بالطبع سليقه مخاطبان نيز دچار تنزل شده ساخت و توليد آثار فرهنگي و جشنواره يي مي تواند به برقراري اين تعادل کمک کند. اگر نگاه بدبينانه و سياسي به جشنواره هاي کن و برلين نداشته باشيم، عدم درخشش و انتخاب فيلم هاي ايراني در رقابت اخير را بايد به عنوان شروع يک آسيب شناسي جدي در ساحت سينما بدانيم نه خارج از آن. نياز اجتناب ناپذير و ضروري که همواره جاي آن در سينماي ايران خالي بود، اينک بيش از هر زماني احساس مي شود و آن هم «مطالعات سينمايي» است. ايجاد فرصت هاي لازم براي تحقيق و پژوهش در حوزه سينما و شناخت نقاط ضعف، قوت، مخاطب شناسي و جامعه شناسي سينما مي تواند خلاء نظري در سينما را پر کند و به طيف هاي مختلف خانواده سينما کمک کند تا به ترميم و بازسازي ساختاري خود بپردازند. در واقع بايد اعتراف کرد که چالش هاي ما در سينماي جشنواره يي يا تجاري و غيره محصول بحران در نگرش و اداره سينماست نه علت آن. اينها همه نشانه هايي است که ضرورت توجه علمي به سينما را ضروري مي سازد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

ديگر اين تنها برنامه هاي کودک نيست که در حافظه تاريخي ما جا مانده و به نوستالژي کودکي مان بدل شده است. سينماي کودک نيز به اين تقدير هنري دچار شده و ديگر مثل سال هاي دور که براي مدرسه موش ها و گلنار و اين اواخر کلاه قرمزي و پسرخاله صف هاي طولاني جلوي سينماها شکل مي گرفت کسي سراغي از سينماي کودک نمي گيرد. اين روزها فيلم «روزي که حسني مرد شد» روي پرده سينما هاست و شايد انتظار اين بود نخستين فيلم انيميشن ايراني مورد استقبال مخاطبان لااقل مخاطب کودک و نوجوان قرار بگيرد اما اين طور نشد. اگر بحران مخاطب در سينماي ايران يک مساله فراگير است و به ژانر کودک محدود نمي شود اما تجربه تاريخي نشان داده است که هرگاه فيلمي قابل توجه در سينماي کودک توليد شده با استقبال زياد مخاطبان مواجه مي شد و چه بسا علاقه مندان بزرگسال آن فيلم ها بيشتر از کودکان بودند. هنوز هم بسياري از بزرگسالان وقتي فيلم ها و کارتون هاي زمان کودکي شان پخش مي شود با علاقه به تماشاي آن مي نشينند به راستي چرا سينماي کودک و نوجوان که در زماني مثلاً دهه 70 از جايگاه خوبي در ميان مخاطبان ايراني و در کل سينماي ايران برخوردار بود امروز به کنج عزلت نشسته است و بازارش مشتري چنداني ندارد؟ البته آسيب شناسي سينماي کودک فرصتي فراخ تر از اين سطور و ستون مي طلبد و مستلزم مطالعات عميق سينمايي، روان شناختي و جامعه شناسانه است تا هم سينماي کودک و هم مخاطب سينماي کودک را مورد بازشناسي، تجزيه و تحليل خود قرار دهد. واقعيت اين است که بخشي از مشکلات سينماي کودک به بحران کليت سينماي ايران برمي گردد که هم در توليد آثار سينمايي و هم در توزيع و اکران آن با چالش هاي عميقي مواجه است.

اما سينماي کودک در مقام يک ژانر تخصصي، مقتضيات و شرايط خاص خود را دارد که تحليل آن را از سينماي بزرگسال متفاوت مي کند البته بر سر آسيب شناسي سينماي کودک در ميان خود اهالي سينما از کارگردان ها گرفته تا منتقدان سينمايي مناقشه وجود دارد. برخي مشکل اصلي سينماي کودک را در حال حاضر، فيلمنامه مي دانند. همان معضلي که دامن کل سينماي ايران را گرفته است. اين گروه معتقدند رمز موفقيت سينماي کودک در دهه 70 قصه پردازي و داستان هاي جذاب آن بود چرا که کودک به لحاظ روان شناختي به خصوص کودک ايراني به دليل سنت هاي فرهنگي به قصه گويي و داستان پردازي گرايش دارد و آنچه در درجه اول موجب جذب او مي شود ساختار داستاني اثر و شيوه قصه پردازي آن است. بهترين پيام ها و آموزه هاي تربيتي هم نمي تواند مخاطب کودک را به خود جلب کند مگر اينکه آن مفاهيم و محتويات در قالب ساختاري داستاني و قصه گو ريخته شود و به تصوير درآيد. اين وجوه قصه پردازي در سينماي کودک آنقدر مهم است که برخي وجود راوي و قصه گو را به عنوان جانشين نمادين مادربزرگ ها در سينماي کودک، ضروري مي دانند به اين معني که کودک بايد حس کند که قصه يي دارد براي او تعريف مي شود. فيلمنامه کودکانه به دليل نوع مخاطبان آن و با توجه به شرايط سني و روان شناختي آنها از پيچيدگي هاي بيشتري برخوردار است.

گروهي نيز در همين راستا بر خلق شخصيت ها و کاراکترهاي اثرگذار کودکانه انگشت مي گذارند. آنها معتقدند اين قهرمان هاي کودکان هستند که در جذب يا دفع مخاطب تاثيرگذارند. به عقيده اين عده، ذهن کودک همواره به دنبال اسطوره و قهرمان هاي رويايي است که با خيالپردازي هاي کودکانه آنها سنخيت داشته باشد. در واقع برخي معتقدند عنصر خيالپردازي و فانتزي هاي کودکان، نقش مهمي در توليد آثار کودک پسند دارد. لذا کم رنگ شدن عنصر فانتزي در آثار متاخر سينماي کودک، موجب کاهش مخاطبان سينماي کودک شده است. در مقابل گروهي معتقدند که عناصر فانتزي و تخيلي نقش معکوسي در جذب مخاطب کودک داشته است چرا که امروز اکثر فيلم ها و کارتون هاي کودکان به صورت پررنگي از عناصر فانتزي و خيالي استفاده مي کند و اتفاقاً همين عامل موجب فاصله گرفتن کودک از آنها شده است يا دست کم جذابيت و اثرگذاري گذشته را از دست داده اند. عده يي ديگر اساساً مشکل سينماي کودک و بحران مخاطب در آن را به عوامل درون سينمايي نسبت نمي دهند و تحليل کل نگر و جامعه شناختي از آن دارند به اين معني که تغيير و تحولات اجتماعي و بسط و توسعه تکنولوژي هاي مدرن ارتباط و پر شدن فضاي زندگي کودک از انواع بازي هاي کامپيوتري و ديجيتالي موجب شده است آنها از سينماي قصه گوي کودکانه با آن قهرمان هاي اسطوره يي فاصله بگيرند. در واقع آنها تغيير ذائقه کودکان در زيبايي شناسي بصري و شکل سينمايي را معضل مهم سينماي کودک مي دانند.

واقعيت اين است که همه عواملي که صاحب نظران و منتقدان در حوزه سينماي کودک مطرح مي کنند حين اينکه تنها عامل موثر در تضعيف سينماي کودک نيست اما قطعاً هر يک از آنها پازل آسيب شناسي سينماي کودک را کامل مي کند و شايد پژوهش و مطالعات علمي روي اين عوامل بتواند راهبرد موثري براي برون رفت از اين بحران به سينماي کشور ارائه کند. در نهايت مي توان عواملي که سينماي کودک را تهديد مي کند به دو دسته کلي تقسيم کرد. عوامل درون سينمايي شامل ضعف فيلمنامه، افول قهرمان ها و اسطوره هاي کودکانه، عدم قصه پردازي و ضعف ساختار داستاني، فقدان کارگرداني کودک، و عوامل برون سينمايي شامل شرايط اکران، بحران کلي مخاطب در سينماي ايران، رشد و توسعه تکنولوژي ديجيتالي و کامپيوتري و جايگزيني سرگرمي هاي ديگر براي کودکان است. شايد يکي از بهترين راهکارها براي حل اين بحران، نظرسنجي و پرس وجو از خود کودکان به عنوان مخاطبان اصلي اين سينما درباره چگونگي و چرايي سينماي کودک باشد که به قول مولوي؛

چون سروکار تو با کودک فتاد

پس زبان کودکي بايد گشاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:17  توسط سیدرضاصائمی  | 

  

 

 

بر پايه جامعه شناسي علم ميان مفاهيم و گزاره هاي معرفتي يك علم و تاريخ و جغرافياي پيدايش آن رابطه ضروري وجود دارد، چنانچه شرايط و بسترهاي اجتماعي ـ فرهنگي و به طوركلي وضعيت تاريخي و انساني، محتوا و قلمرو معارف يك دانش را رقم مي زند تا حدي كه به گسست معرفتي ميان دوره هاي تاريخي منجر شده و با شكل دهي يك رژيم علمي كه برساخته گفتمان خاصي است نظام معرفتي خود را خلق مي كند كه تناسب منطقي ميان مفاهيم و گويه هاي آن برقرار است.
    
    
    مدرنيته در مقام يك دوره تاريخي با دوران ماقبل خود داراي گسست معرفتي است و همين شكاف گاهي موجب خلط مبحث در درك مفاهيم انساني و علمي مي شود به اين معني كه ما با عينك مدرن به دنياي سنت نگاه مي كنيم و درصدديم مناسبات، روابط، قوانين و پديده هاي گوناگون بشري را از همين منظر درك و تبيين كنيم غافل از آنكه خيلي از اين مفاهيم و پديده ها برساخته و برآمده از تاريخ خاص خود هستند كه با منطق همان دوران قابل فهم است لذا هيچگونه نسبت منطقي، علمي و اين هماني ميان آنان برقرار نيست. شباهت صوري پديده ها و واقعيت ها در گذشته و امروز لزوما به معناي اين هماني آنها نيست. كنفدراسيون روابط عمومي كشورهاي اسلامي كه مدتي پيش در تهران برگزار شد با رجوع به منش و رفتار پيامبراكرم)ص( مهرورزي و حسن خلق ايشان را به عنوان يك عمل روابط عمومي معنا كرد و آن را به عنوان يك الگوي روابط عمومي، محور كار خود قرار داد. اگرچه منش و رفتار پيامبر اسلام)ص( از منظر روابط عمومي مورد قبول و پسنديده است اما محدود كردن آن در يك عمل ارتباطي كارآمد كه مبتني بر نظريه ها و الگوهاي روابط عمومي درك مي شود ضمن اينكه تقليل كرامات اخلاقي ايشان به يك كنش صرف ارتباطي است از همان منطق وارونه اي ناشي مي شود كه پديده ها و امور گذشته را با نگرش و معرفت امروزي مي خواهد تبيين كند كه نتيجه اين كار تهي شدن مفاهيم و گزاره هاي علمي از معناي حقيقي خود است.
    
    
    روابط عمومي يكي از علوم ميان رشته اي كه از دل ارتباطات و مديريت بيرون آمده و به دليل ضرورت ساختاري و مديريتي براي بهبود وضعيت سازمان و كمك به تحقق اهداف سازماني متولد شده است. به ويژه شركت هاي خصوصي براي تبليغ كالاها و محصولات خود و جلب مشتري و افكار عمومي به تاسيس روابط عمومي در سازمان خود دست زدند تا با بهره گيري از تكنيك هاي روابط عمومي موفق تر باشند. كاركردها و راهبردهاي عملي يك علم از فلسفه پيدايش آن ناشي مي شود، لذا رفتار سازمان در روابط عمومي مشروط به فلسفه پيدايش آن است و شباهت آن با توصيه هاي اخلاقي دين، صوري و غيرهم ذاتي است. كرامات اخلاقي پيامبر و منش و سيره او در زندگي، فلسفه اي عميق و عام تر و حتي آخرتي دارد و با ارتباطات اثربخش به معناي مديريتي و اداري فاصله معنايي دارد و صرفا انگيزه هاي اين جهاني ندارد. جايگاه پيامبر در مقام رسول خدا كه مبلغ دين اوست از شئون و ساحت هاي قدسي و معنوي ويژه اي برخوردار است و شيوه زيستن و تكامل و انسان بودن را معني مي كند و صرفا به دليل تامين منابع يا اقناع مخاطب براي پذيرش امري مشخص اتفاق نمي افتد. فلسفه كار روابط عمومي، برخي اوقات اقتضا مي كند كه حقيقت را به گونه اي بازنمايي كرد كه منابع سازمان تضمين شود و چه بسا اين امر به لحاظ اخلاقي )به ويژه اخلاق ديني( توجيه پذير نباشد. دين و آيين فربه تر از برخي مفاهيم و پديده هايي است كه ما سنخيتي صوري ميان آنها مي بينيم و اصطلاحا هر گردي، گردو نيست. حسن خلق و مهرورزي در روابط عمومي يك استراتژي بوده و خوش خلقي و شفقت بر خلق در دين يك ايدئولوژي است. روابط عمومي )نه حتي در مفهوم پروپاگاندايي خود( باز هم در بستر يك ساختار مديريتي ـ اقتصادي معني مي شود كه ضرورت هاي حرفه اي ايجاب مي كند تا مجهز به تكنيك هاي ارتباطي شود كه خوش خلقي و مهرورزي و ارتباط دوسويه و احترام متقابل از اجزا آن است. اخلاق در مقام يك عقيده با اخلاق در جايگاه يك شيوه و راهبرد حرفه اي متفاوت است البته اين به معني تهي كردن حرفه روابط از اخلاق و اتهام آن به رياكاري نيست. بلكه سخن از تفاوت مفهومي و تاريخي اين دو به لحاظ فلسفه پيدايش و غايت كنش است، از سوي ديگر ما آن قدر ش؛ن بي كرانه اي براي برخي مفاهيم قائل مي شويم كه مفهوم واقعي يك واژه را از حقيقت خود تهي مي سازيم. براساس علم منطق نيز يك تعريف بايد جامع و مانع باشد. مانع نبودن يك تعريف گرچه در ظاهر وسيع و عام است اما مي توان هر معنايي از دل آن بيرون كشيد به طوري كه آن شي ء يا پديده شامل همه چيز مي شود و در واقع هيچ چيز نيست، هويت معيني ندارد و قابل تشخيص نيست. آيا واقعا هرگونه كنش ارتباطي را مي توان در ذيل روابط عمومي معني كرد؟ ربط سيره پيامبر)ص( به روابط عمومي دقيقا از اين درك وارونه ناشي مي شود و تشابه نام ها و رفتارها به معني ارتباط ذاتي و اين هماني دو پديده نيست. چه ضرورتي است كه مثلا ما ميان كردار امام علي)ع( و روابط عمومي ارتباط اين هماني برقرار كنيم! اين به معني ضعف عملكرد اين بزرگان نيست اساسا شرايط تاريخي و وجودي روابط عمومي با سيره و شيوه زيستن بزرگان دين تفاوت ماهوي دارد. روابط عمومي يكي از كاركردهاي مديريتي نوين است كه از درون جامعه صنعتي مدرن برآمده است و هيچ ضرورت حرفه اي و اجتماعي در گذشته نداشته است و سنخيت رفتاري رسول اكرم)ص( و ديگر بزرگان با ماهيت روابط عمومي را نبايد همذات پنداري و فرافكني كرد و ش؛ن الهي و معنوي پيامبر)ص( را در حد يك كنش ارتباطي تنزل داد. چنين رويكردي اساس درك علمي و منطقي علوم جديد را دچار خدشه مي سازد. روابط عمومي يك حقيقت انضمامي است كه داراي تاريخ تولد، هويت و كاركردهاي مشخصي است كه در متن جامعه مدرن اتفاق افتاده است و به صورت يك ديسيپلين و نظام علمي ردپايي در سنت ندارد. چنين رويكردي به روابط عمومي نه تنها به درك واقعي و حتي بومي آن منجر نمي شود بلكه به معرفتي كاذب و وارونه از حقيقت روابط عمومي مي انجامد. روابط عمومي يك مفهوم درون ديني نيست يك دانش بشري است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

 

بايد قبول كرد كه يكي از غريب ترين و مظلومترين مشاغل در كشور ما كتاب فروشي است حتي در هفته كتاب هم كمتر به اين صنف توجه شده است. وضعيت نامطلوب كتابخواني نيز بر مهجور بودن اين حرفه مي افزايد شايد تنها عشق به كتاب و كار فرهنگي كتابفروشان را سرپا نگه داشته است. ما مي خواهيم حداقل در اين گزارش دين خود را به آنان ادا كنيم قطعا سواد و معلومات و دانش ما مديون دست اندركاران نشر و كتاب هم است.

 

اختراع چاپ و رشد صنايع فرهنگي به دنبال پيدايش تكنيك هاي ديداري- شنيداري نه تنها باعث شد تا كتاب و مطالعه مشغله فرهنگي گروه نسبتا گسترده اي از نخبگان شود بلكه مشغله حرفه اي و شغلي گروهي ديگر از انسانها را نيز فراهم كرد. (كتاب) كه به گفته ژان پل سارتر كوشش توامان نويسنده و خواننده است در واقع دستگاهي براي مطالعه است. دستگاهي كه فرايندي سخت را براي عرضه به خريدارانش طي مي كند و عاقبت در مكاني فرهنگي- اقتصادي به نام (كتاب فروشي)به نمايش عمومي گذاشته مي شود .درباره كتاب بسيار گفته وشنيده ايم اما به كتاب فروشي كمتر پرداخته شده است .كتاب فروشي يك واحد تجاري است كه كار اصلي آن عرضه كتاب است لذا زماني به عنوان كتاب فروشي محسوب مي شود كه بخش اصلي كالاهاي عرضه شده آن (كتاب) باشد نه لوازم التحرير, كارت پستال و وسايلي مشابه.

 

وضعيت كتاب فروشي ها ارتباط مستقيمي با وضعيت كتاب و كتابخواني در جامعه دارد. گرمي و رونق اين دكان فرهنگي زماني است كه ميل به خواندن و مطالعه در ميان شهروندان يك جامعه شعله ور باشد. در حقيقت كتاب فروشي بخشي از شبكه فرهنگي كشور است كه با حضور خوانندگان و فرهنگ مطالعه, شكل مي گيرد و به حيات خويش ادامه مي دهد.نگاهي به وضعيت كتاب فروشي هاي كشور, كسالت اين پيكره فرنگ را نشان مي دهد كه تعداد 4141 كتاب فروشي در سطح كشور وجود دارد كه استان تهران با 902 واحد داراي بيشترين تعداد و استان هرمزگان با 14 واحد داراي كمترين تعداد است, يعني استان تهران به تنهايي 5/22 درصد كتاب فروشي هاي كشور را در اختيار دارد كه اين به علت تمركز مراكز فرهنگي و دانشگاهي در اين شهر است. اصولا كتاب فروشي ها به لحاظ مكاني و شهري در جايي تاسيس و ايجاد مي شوند كه به مراكز فرهنگي مثل مدرسه, دانشگاه, مسجد و … نزديك باشد.

 استان تهران به خصوص شهر تهران از سال 1330 و تا سال 1370 شاهد سير صعودي فعاليت كتاب فروشي ها است كه اين روند با يك دوره ركود نسبي بين سالهاي 1371 تا 1375 دوباره سير صعودي خود را ادامه مي دهد. البته اين وضعيت در كل كشور قابل ملاحظه نيست. افزايش كتاب فروشي ها با سطح سواد و توسعه فرهنگي هر جامعه ارتباط مستقيم داد به طوري كه با رشد آگاهي و كاهش بي سوادي در كشور, كتاب فروشي هاي بيشتري سر برآوردند. 86 درصد مجوز اخذ شده براي كتاب فروشي از سال 1351 به بعد صورت گرفته و فقط 14 درصد كتاب فروشي ها مجوز خود را قبل از سال 1350 دريافت كردند. متناسب با فرهنگ ما كه روحيه كار مشاركتي در آن كمرنگ است 5/92 درصد كتابفروشي هاي ما خصوصي و شخصي و يك درصد تعاوني هستند كه 93 درصد آنها به لحاظ حقوقي مستقل و فقط 7 درصد آنها وابسته اند, البته اين استقلال در مالكيت كتاب فروشي ها كمتر است يعني 46 درصد آنها داراي مكان ملكي و 51 درصد آنها اجاره اي هستند. جالب اين كه همان طور كه سهم فرهنگ از هر لحاظ فيزيكي و جايگاهي كه به آن اختصاص داده شده است نيز ناچيز است. ميانگين مساحت زمين براي هر كتاب فروشي در كل كشور 41 متر مربع است كه اين ميانگين در تهران بزرگ 69 متر مربع, در ساير مراكز استان ها 40 متر مربع و در مناطق روستايي 48 متر مربع  گزارش شده است . از ميان كتاب فروشي هاي كشور فقط 22 درصد داراي انبار هستند كه بيشترين آنها در استان كهكيلويه و بويرا حمد (5/82درصد) گزارش شده است. كتاب فروشي هاي كشور به لحاظ دارا بودن امكانات و تجهيزات نيز فقير هستند. بيشترين برخورداري كتاب فروشي ها از تجهيزات, مربوط به (ضبط صوت) است كه فقط 1184 كتاب فروشي داراي اين وسيله هستند. دستگاه ويدئو كمترين تعداد  كتاب فروشي ها را به خود اختصاص داده است يعني 93 دستگاه. كتاب فروشي به عنوان يك مكان فرهنگي- ارتباطي مستلزم داشتن ارتباطات فرهنگي بيشتر با ديگر مناطق جهان نسبت به مشاغل ديگر است در حالي كه از 61 كتاب فروشي كه امكان دسترسي به اينترنت دارند 62 درصد آنها در شهر تهران بزرگ قرار دارند و از 459 دستگاه رايانه در كتاب فروشي ها  249 دستگاه فقط در تهران بزرگ قرار دارند. در رابطه با نوع استفاده از كتاب فروشي ها  بايد گفت كه بيشترين نوع آنها عمومي است. يعني 96 درصد كتاب فروشي ها و فقط 4 درصد آنها اختصاصي است كه شامل كودكان و نوجوانان (5/1درصد) و دانشجويان و دانشگاهيان(5/1درصد) و ... است كه باز هم بيشترين آنها در تهران مستقرند كه آن هم به دليل تمركز نخبگان و فرهيختگان در اين شهر است

البته بايد اذعان داشت در سالهاي اخير شاهد جذابيت و تنوع در طراحي جلدها و نوع چاپ كتاب و همچنين گرايش به مطالعه در ميان شهروندان بوده ايم كه بر اثر فضاي نسبتا باز سياسي - اجتماعي حاصل شده بود, متعاقبا كتاب فروشي ها نيز تا حدودي پويا تر شدند و كتاب فروشي هاي جديدي تاسيس شده اما با بازگشت مجدد فضاي ياس  نااميدي و كاهش سطح مطالعات شهروندان, كتاب فروشي ها نيز رونق موقت خود را از دست دادند و بازار كتاب و كتابفروشي كساد شد. اين مساله نشان مي دهد كه كتاب فروشي, حرفه اي است كه ماهيتا با فرهنگ كره خورده است و رگهاي اقتصادي آن با خون فرهنگ جان مي گيرد لذا با پوشاندن لباسي زيبا و رنگي و پر زرق و برق نمي توان به اين كالبد بي جان روح دميد. اين تنها روح مطالعه در سطح جامعه است كه با جان گرفتن به بازار كتاب رونق مي بخشد و اين حجره خاك گرفته را پر از مشتري مي سازد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط سیدرضاصائمی  | 

 طبق سنت و فرهنگ ایرانی٬ یکی دو سال که از ازدواج افراد می گذرد همه منتظر به اصطلاح محصول این وصلت یعنی فرزند هستند. حالا حساب کنید که ۵ - ۶ سال از پیوند زوجین گذشته باشد و خبر از بچه نشده باشد . انواع حرف و حدیثها و فشار و تهدید ها از سوی خانواده و دوست و آشنا متوجه آن زوج بدبخت می شود و فلسفه ازدواج آنان زیر سوال می رود که چرا و چگونه این اتفاق نیفتاده است! و اگر هر چه زودتر این واقعه عظیم رخ ندهد عالم کون فیکون خواهد شد !

 یکی از مفاهمی که بنده با آن خیلی مشکل دارم نسبت دادن بچه به نتیجه و ثمره ازدواج و این جمله تکراری است که محصول این ازدواج چند فرزندو....! گویی ازدواج جز به خاطر بچه دار شدن ٬هیچ معنا و مفهومی ندارد و هدف غایی آن همین است و لاغیر!

چه وحشتناک است که فرزند آدم با آن همه ارج و قرب و اشرف مخلوقات بودنش ٬ محصول شهوانی ترین کنش دو انسان است! بچه دار شدن یعنی سهیم شدن در آفرینش انسانی دیگر و دعوت آدم دیگر به این جهان بی در و پیکر! براستی ٬ بچه چه گناهی کرده است که باید به خاطر لذت پدر و مادر شدن دو انسان دیگر به اجبار متولد شود و تقدیر خویش را تحمل کند!

می گویند بچه ٬میوه و شیرینی زندگی است! این چه شیرینی و لذتی است که یک عمر به خاطر آن باید رنج کشید و دم برنیاورد!گویا ازدواج به خودی خود و فی نفسه دارای ارزش و اعتبار نیست و بچه ٬ضامن معنی و اصالت آن می شود! و اینجا درست نقطه ای است که فاجعه اتفاق می افتد .یعنی زمانی که بچه به عنوان ثمره ازدواج ٬ لذت پدر و مادر شدن٬ نشانه توانایی و سلامت زوج و ضمانت زندگی ٬ابزاری برای پر کردن ملال و خلاء زندگی مشترک ٬تعبیر می شود. گاهی پدر و مادر با تولد فرزند می خواهند به هویت اجتماعی ٬ نه هستی شناختی  خویش اعتبار بخشند و آرزو های دست نیافته خود را در وی بجویند. به ویژه مادران که درصدند با تولد فرزند "افتخار مادر بودن" را برای خود بخرند و تمام ضعف ها ی خویش را به اعتبار ارزش ها ی مادری بپوشانند. چه بسا مردانی که به همین دلیل از لذات و برکات همسری ٬محروم می شوند . بی تعارفی خیلی از زنان شوهر را برای مادر شدن می خواهند و دیگر هیچ!

فاجعه آمیز تر ٬زوج های که برای حل اختلافات و بحرانهای زناشویی به فرزند درمانی روی می آورند و بر این گمانند که با آمدن بچه ٬مشکلاتشان حل می شود! هچ کدام از این بهانه های ساده خوشبختی برای بچه دار شدن هنوز نتوانسته مرا به لذت پدر شدن ٬وسوسه کند. تنها گاهی فکر می کنم که تولد فرزند ٬شاید به شناخت و پرورش برخی استعداد ها ی نهفته آدمی در مسیر کمال منجر شود که باز هم این دلیل ٬ربطی به بچه ای که متولد می شود ندارد. برای همین است که گاهی فکر می کنم بچه دار شدن ٬یکی از نشانه های خود خواهی آدمی است اگر چه از آن گریزی نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:35  توسط سیدرضاصائمی  |