
در پست قبلی ازمنزلت قلم ونوشتن سخن گفتم و نقش آن در حیات فکری اهل قلم که از قضاء طرح این موضوع مصادف شد با تعطیلی موقت وبلاگ دوست عزیزمان مهرزاد دانش (که گویا با توقیف هم میهن و شرق او نیز ما را از خوراک فکری سالم و مقوی، محروم کرده است) تا آن سخن مصداقی عینی بیابد و ما اهالی کوچه فرهنگ ازاعتیاد و وابستگی خود به کلمات و نوشته ها و دنیای نویسندگی ،آگاه شویم.خوشبختانه درجه این اعتیاد آنقدر زیاد است که به دوستان نگران و منتظر ،اطمینان می دهم که به زودی یار از در در آید و ما را به گرمای مهر خرد بتاباند که این خانه و صاحبخانه بسیار با کرامت است.
اما از سخن دوست که بگذریم باید بگویم که نوشتن بعد از مدتی که به عادت بدل می شود عادتهای خاص خود را نیز خلق می کند مثلا همین مطلب کوتاه را من در دو حالت روی میز تحریر و لم داده روی فرش نوشتم یا مثلا در انتهای شب حس نوشتن بیشتری دارم برخی مواقع هم بعد از چند خط نوشتن چند قدم راه می روم یا چای می نوشم و دوباره شروع به نوشتن می کنم یا فرضا در حوزه نقد فیلم بعد از خروج از سینما تا آغاز نوشتن درباره تیتر فکر می کنم و معمولا عنوان تیتر قبل از مطلب ،مشخص شده است .یا کاغذ کاهی و خودکار مشکی را برای نوشتن ترجیح می دهم . گاهی اوقات نیز آنقدر نوشتن را به تاخیر می اندازم تا اینکه بعد از چند خط یا پارگراف خوابم میبرد و مطلب ناتمام می ماند و....
اینها عادات نوشتن من است که امیدوارم به عادت واره های پوچ و روزمره بدل نشود ! راستی عادت های شما چیست؟

به راستی که نوشتن ،زیباترین هدیه خداوند به انسان است تا آدمی نه فقط حقیقت را که خود و جهان خود را در آن بازیابد ،بفهمد و از خویشتن خویش بارویی پی افکند .بیهوده نیست که خدا در کتابش به قلم قسم خورده است. قلم تجلی و نماد آفرینش و زیبایی است . تمام زیبایهای دنیا یک طرف و زیبایی نوشتن یک طرف. آه که چقدر لذت بخش است شب و سکوت و قلم درکنار چایی و کاغذ کاهی.این تنها سرمایه و دلخوشی و دنیای ما خسته دلان! وچه با شکوه است لحظه نوشتن و آفریدن ،آنگاه که رقص قلم را در بستر اندیشه و خیال نظاره می کنیم . می نویسیم تا بودن خود را باور کنیم، از بیهودگی، رنج نبریم و پوچی را تحمل کنیم و کمی از روزمرگی، رهایی یابیم. می نویسیم تا شاید باشیم!
یک هفته ای است که اسباب کشی کرده ام و از خانه ای به خانه ای دیگر و شاید به خرابه ای دیگر آمده ام گویا این خانه به دوشی تقدیر تاریخی من شده است و با وضعیت اسفبار و مسخره قیمت مسکن تضمین تاریخی برای بی خانمانی هم یافته است.البته صاحب خانه شدن هیچ وقت برای من دغدغه جدی واصیل نبوده است در کشوری که آدمی صاحب اندیشه و احساس خود هم نیست صاحب خانه شدن به چه کار می آید .گرچه داشتن خانه و رفع معضل مسکن در بهبود نظام معیشتی ما نقش مهمی دارد و کمی از غم نان می کاهد اما هزینه روانی ـ عاطفی ای که برای تصاحب آن هدر می رود بیش از فایده آنست و ما ایرانیان یک دهم درصد از این انرژی و دغدغه را جهت بهبود نظام معرفتی و اخلاقی خویش هزینه نمی کنیم . تمام خوشبختی و بدبختی ما با داشتن یا نداشتن مسکن سنجیده می شود .راستی چقدر دنیای کوچکی داریم ! در جامعه ای که میزان خوشبختی با متراژ خانه سنجیده می شود هیچ امیدی به تعالی و رشد آدمی نمی ماند.
حالا یک هفته ای از جابجایی ما گذشته است و هنوز صدها کار نکرده باقی مانده است از بس ما ایرانیان خرت و پرت و وسایل اضافی دور و بر خود جمع می کنیم و دلمان نمی آید آنرا دور بریزیم و کم کنیم تنها چیزی که برایمان باقی می ماند زحمت و خستگی حمل ونقل آنست. این بهانه ای شد تا فکر کنم که بخش عمد ه ای از مشکلات و بدبختی های ما نه صرفا به خاطر وضع اقتصادی و نظام سیاسی و....است بلکه به سبک زندگی و ذهنیت و تصور ما از زیستن بر می گردد. بسیاری از خاطرات و تفکرات کهنه و قدیمی که از گذشته بر جا مانده را تنها در ذهن خود تلنبار می کنیم و با خود همه جا می کشانیم بدون اینکه هیچ لذتی از آن ببریم یا گره ای از کار ما بگشاید اتفاقا برعکس تنها کوله بارمان را سنگین می کنیم و زیستن را دشوار!
بخش دیگری از این تاخیر در چیدمان منزل به تنبلی و بی حوصلگی خودم بر می گردد نمی دانم این بی حالی و بی عاری تنها یقه مرا گرفته است و یا حال تمامی اهالی کوچه فرهنگ همینطور است همش دلم می خواهد گوشه ای لم بدهم و کتاب و روزنامه بخوانم و یا موسیقی گوش بدهم و بخوابم .هنوز آنتن تلویزیون را هم وقت نکرده ام نصب کنم تا لااقل فیلم و سریال ببینم فکر می کنم که باید دست به دامن مهرزاد دانش دوست عزیز و منتقد شجاع و بلند پروازم بشوم که گویا تخصص ویژه ای در این زمینه دارد!
القصه اینکه ما تنها خانه به دوش نیستیم تاریخ به دوشان مصیبت زده ای هستیم که با کوله باری از خاطرات تلخ و سنگین گذشته هیچ وقت سبکبار نمی شویم تا پرواز کنیم!