
در واقع در اين نگرش، تلويزيون به يك بنگاه خبرپراكني تبديل ميشود كه به نيازهاي آگاهيبخشي مخاطب پاسخ ميدهد. جالب اينكه تلويزيون به دليل برخورداري فني از تكنولوژيهاي تصويري و زيباييشناختي بصري، ضمن اينكه جذابيت بيشتري به توليد و پخش خبر ميدهد و موقعيتي چند رسانهاي دارد، اعتماد و باورپذيري بيشتري نيز نسبت به صحت و صدق اخبار منتشره در مخاطبان ايجاد ميكند و باعث تثبيت و دوام طيف مخاطبان خود ميشود. حتي شايد در خود تلويزيون هم برخي ساعتهاي خبري از اقتدار و نفوذ رسانهاي بيشتري برخوردار باشند يا دستكم به لحاظ عادت رفتاري مخاطب، به اين موقعيت دست يافته باشند. مثلا اخبار 21 شبكه يك به دليل سابقه تاريخي و جايگاه رسانهاي كه در افكار عمومي پيدا كرده است، موقعيتي ممتازتر نسبت به ساير بخشهاي خبري دارد و به نوعي در اين زمينه، پيشكسوت و ريش سفيد است و ثبات زماني آن در 3 دهه گذشته، آن را به عادت روزانه و عمومي مردم وارد كرده و به مرجع مقتدر رسانهاي ارتقا داده است. سالهاست كه مردم ما براي تنظيم دقيق ساعت خود به اين بخش خبري، رجوع و اعتماد ميكنند. به عبارتي ديگر سابقه طولاني اين بخش خبري در حافظه رسانهاي مخاطبان ايراني وجههاي نوستالوژيك به آن بخشيده است. بخش عمدهاي از اين امتياز به موقعيت كاريزماتيك گويندگاني برميگردد كه سالهاست در اين بخش خبري، به خبرخواني مشغولند و چهره، صدا و شيوه بيان آنها در افكار عمومي نهادينه شده و به واسطه اين ارتباط مستمر با مخاطبان، اعتماد رسانهاي و روانشناختي بالايي ميان آنها با مردم ايجاد شده است. نامهايي مثل افشار، بابان و حياتي بهنامهاي هميشه آشنا و ماندگار در تاريخ خبر ايران بدل شدهاند و با آنكه برخي از آنان، دوران خدمتشان به پايان رسيده است، اما به دليل محبوبيت و هژموني رسانهاي كه دارند و مردم به اخباري كه از زبان آنها ميشنوند اعتماد ميكنند، همچنان به كار خود ادامه ميدهند. شايد يكي از نقدهاي مهم به بخش خبري همين عدم جايگزيني مناسب و تربيت گويندگان خبري باشد كه اعتماد قابل اتكايي ميان آنها و مخاطبان شكل گرفته باشد. تا سالها پيش، اخبار به دليل ضرورت كاركردي كه در زندگي روزمره شهروندان داشت، مورد توجه بوده و البته همچنان نيز به همين دليل مورد توجه است اما همواره نقدهايي از سوي مخاطبان و اهل فن به آن ميشد.
خشك و اتوكشيده حرف زدن، عدم جذابيتهاي بصري و زيبا شناختي و خيلي جدي و رسمي بودن و فقدان تنوع كاري بود كه بعدها با تهيه و توليد برنامههايي مانند «آن سوي خبرها» و بويژه اخبار «30/20» تلاش شد تا اين ضعفها جبران شود كه تا حدود زيادي هم موفق شد. البته خود بخش خبري 21 نيز با تغيير و تحولاتي كه در دكوراسيون و اضافه كردن بخشهاي خبري ديگر و تفسير و تحليل اخبار بهوجود آورد، توانست جذابيتهاي بيشتري به آنها ببخشد و آنرا مخاطب پسندتر كند. اما شايد مهمترين اتفاقي كه در سالهاي اخير در بخش اخبار به وجود آمد تحولي بزرگ و گامي بلند در توسعه رسانه ملي به حساب ميآيد، تاسيس شبكه خبر بود.
افزايش حجم اطلاعات و اخبار، وقوع حوادث و رويدادهاي مختلف فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ... در كشور و جهان، توسعه شبكههاي مختلف رسانهاي و در نهايت افزايش نياز اطلاعرساني و خبر در جامعه و وابستگي زندگي مدرن شهري و مديريت كلان كشوري به اخبار و اطلاعات، شبكه خبر را براي پاسخگويي به آن ايجاد و تاسيس كرد. يكي از مشكلاتي كه در گذشته در اين زمينه وجود داشته، علاوه بر معدود بودن شبكههاي تلويزيوني، محدوديت برنامههاي خبري بود، طوري كه اين مساله در جامعه به ضربالمثل تبديل شد كه اخبار را يك بار ميگويند.
ورود شبكه خبر به لايههاي زيرتر وقايع و رخدادها و شفافيت خبري بيشتر نسبت به اخبار شبكههاي ديگر هم بر جذابيت رسانهاي خود افزود و هم باعث اعتماد بيشتر مخاطبان خود شد. برنامهاي مثل دوربين خبرساز نمونهاي از اين كار است كه محبوبيت زيادي ميان مخاطبان يافته است. همچنين زنده بودن اكثر آيتمهاي برنامه باعث پويايي،
بهروزبودن و جذابيت آن شده و البته همواره نيازمند تحولات عميقتر است.
اخبار از آن دست ژانرهاي تلويزيوني است كه هيچ وقت مخاطبان خود را از دست نميدهد و جالب اين كه هم مخاطب عام دارد و هم خاص، هم مخاطب جوان دارد و هم پير. حتي الان ما شاهد اخبار نوجوانان نيز هستيم. خبر يك برنامه سرگرمي و فانتزي نيست و برعكس اكثر برنامهها كه براي اوقات فراغت آدمي توليد ميشود، خبر به واقعيترين و جديترين مسائل زندگي مخاطبان ميپردازد. بنابراين شبكه خبر به عنوان شبكه تخصصي اين مساله بسيار بااهميت است. نفس تاسيس اين شبكه خود زمينه تربيت و پرورش خبرنگاران و گويندگان خبري زيادي را فراهم كرد، فرصتي مناسب براي اجراي شيوههاي نوين خبرنگاري و اطلاعرساني را ايجاد كرد و در بسياري از مواقع در زمانهاي بحراني و خاص با مديريت رسانهاي خود به حل بحران و اداره و پيشبرد امور كشور كمك كرد. كافي است شما روز زلزله رودبار و بم را با هم مقايسه كنيد و نقش و تاثير شبكه خبر را در بازتاب واقعه دوم با رخداد اول بسنجيد تا ثابت شود كه يك شبكه خبري چه تواناييها و ظرفيتهايي براي حل بحرانهاي عمومي دارد. شبكه خبر با تخصصي كردن امر خبر و توجه به ارزشهاي خبري بيشتر، حوزههاي متنوع و وسيعتري از نظام سياسي اجتماعي را تحت پوشش خود قرار داد و به ارتقاي سطح فرهنگ عمومي جامعه كمك كرد. تقويت و تغذيه مناسب اين شبكه و توجه به جريان آزاد اطلاعات و گردش دموكراتيك خبر ميتواند بر اعتمادسازي رسانه ملي ميان مخاطبان و افكار عمومي بيشترين تاثير را داشته باشد و در نهايت در خدمت فرهنگسازي و توسعه پايدار قرار بگيرد
دومين جشن انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايي ايران در آستانه برگزاري است. جشني كه ظاهرا با مديريت و برنامه ريزي جامع تر و دقيقتري در حال تدارك و شكل گيرري است و از تنوع و تكثر بيشتري نسبت به گذشته برخوردار خواهد بود. تعيين كارگروه هاي صنفي براي برگزاري جشن، اهداي حوايز و لوح يادبود به نويسندگان و منتقدان برجسته سينمايي ،تقدير از سنماگران برگزيده ،ساخت تيزر تبليغاتي ويژه جشن و مواردي از اين دست، مصاديق اين مدعاست . بي هيچ تعارف و بدون هرگونه شكسته نفسي بايد اعتراف كنم كه نفس برگزاري چنين جشني براي اهالي منتقد و نويسنده سينمايي، مايه خوشحالي و غرور است و موجب اميدواري و نشاط در جمع اين فرزندان ناخلف خانه سينما! گاهي باورمان نمي شود كه ما هم در خانواده بزرگ سينماي ايران جايگاهي داريم و هويت حرفه اي ما به رسميت شناخته مي شود چه برسد به اينكه بخواهند جشن و بزرگداشت هم براي اين صنف مظلوم بگيرند! باور كنيد قصد مظلوم نمايي و خود شيريني ندارم كمي دچار ذوق زدگي و احساس هويت شده ام ، بگذريم. انجمن منتقدان در اين دوره به مناسبت سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي به انتخاب اعضاي انجمن ، از 30 تن از بهترين هاي 30 سال اخير در حوزه هاي كارگرداني، بازيگري ، فيلمنامه نويسي، تهيه كنندگي و نقد فيلم تقدير به عمل مي آورد. اين شيوه داوري شايد بتواند بخشي از ضعف ها و خلا هاي داوري در جشنواره فيلم فجر يا جشن خانه سينما را برطرف سازد چرا كه در اين جشنواره تعداد بيشتري از منتقدان و اهل فن به قضاوت درباره آثار سينمايي مي پردازند و داوري به تعداد معدودي از افراد محدود نمي شود.
اما از سوي ديگر اين شيوه داوري كه با برگه هاي پرسشنامه اي كه به اعضاي انجمن منتقدان داده شده بيشتر شبيه به يك نظرسنجي است تا داوري همه جانبه و تخصصي تر! به ويژه برخي از مفاد اين پرسشنامه ، جاي سوال دارد. مثلا بخش كارگردان ها ي برتر آن به 6 قسمت بهترين كارگردان سينماي انقلاب و دفاع مقدس، بهترين كارگردان سينماي كمدي، سينماي ملودرام، سينماي كودك، سينماي اجتماعي و سينماي ديني و استعلايي تفكيك شده است. در حالي كه نمي توان نام برخي از كارگردان هاي بزرگ كشور را در اين تقسيم بندي قرار داد يا به قول يكي از دوستان منتقد ، اساسا سينماي ايران ژانرپذير نيست كه بشود چنين تقسيم بندي را پذيرفت . يا در بخش بازيگران خواسته شده است 5 بازيگر برتر اعم از زن و مرد به ترتيب اولويت نام برده شود .اين شيوه دست منتقد را در انتخاب برگزيدگان مي بندد و شايد بهتر بود براي هر كدام از زن و مرد 5 بازيگر اننتخاب مي شدند. البته كليت اين طرح براي شناسايي بهترين ها از نگاه جامعه منتقدين كشور مي تواند شروع خوبي براي بازشناسي سينماي ايران از منظر تخصصي باشد. بخش 10 منتقد برتر نيز خودش جاي بحث دارد چه بسا اين آيتم اگر به جاي خود منتقدان از نگاه اعضاي ديگر خانه سينما پرسيده مي شد بهتر بود. به لحاظ فرهنگي و روان شناختي نيز برپايي اين جشن شايد شكاف ميان منتقدان و كارگردان ها را كاهش دهد و موجب آشتي ميان آنها و اين صنف زبان سرخ شود! نگارنده معتقد است به جاي برگزيدن منتقدان برتر به واسطه نظرسنجي ميان خود آنان، به آثار برگزيده منتقدان كه مورد بازنگري و داوري اساتيد سينما و منتقدان پيشكسوت و برجسته قرار مي گرفت، جوايزي اهدا مي شد تا علاوه بر ارج نهادن به جايگاه نقد فيلم در سينماي كشور به ادبيات سينمايي ايران نيز توجهي شده و اهميت آن مورد تاكيد قرار مي گرفت .
برگزاري اين جشن، در حاشيه خود مزاياي ديگري نيز دارد. تعامل و آشنايي بيشتر منتقدان با هم و فرصت ارتباط و تعامل آنها با كارگردان ها و فيلمنامه نويسان و بازيگران ، كه در عين كم كردن شكاف تاريخي ميان آنان، زمينه شناخت بهتر هم، همكاري حرفه اي و در نهايت ارتقاء سطح كيفي فيلم ها را فراهم خواهد كرد. اما برگزاري جشن منتقدان و نويسندگان سينمايي ايران با همه خوبيها يش، شرط كافي براي تثبيت و تحكيم جايگاه آنها در ساختار سينمايي و خانواده بزرگ سينما نيست، اين حركت نمادين به عنوان يك پروپاگاندا مي تواند به برجسته سازي جايگاه نقد و منتقد كمك مي كند اما به وضعيت بغرنج منتقدان سينما در چرخش اقتصاد حرفه اي كمك چندان نمي كند. انجمن منتقدان خانه سينما بايد به عنوان صنف مدافع حقوق اعضاي خود در جهت ساماندهي به وضعيت معيشتي آنان نيز تلاش كند. نويسندگي و كارفكري به ويژه در عرصه هنر و آفرينش هنري مستلزم آرامش و رفاه نسبي است تا بتوان كار خلاقانه اي ارائه كرد. تلاش براي افزايش حق التحريرهاي منتقدان ،ايجاد صندوق رفاه و قرض الحسنه و ايجاد تمهيداتي براي ارتقا اقتصادي اين صنف حرفه اي در عرصه مطبوعات و سينما از جمله اقدامات مكمل اين جشن براي تقويت جايگاه نقد و منتقدان فيلم خواهد بود. با اين حال، خوشحالي ما از برپايي جشن انجمن منتقدان سر جاي خود باقي است و بي صبرانه منتظر 1۰ تير ماه خواهيم ماند تا شاهد برگزاري جشني با شكوه و شايسته متفكرين و روشنفكران سينمايي كشور باشيم.

اگرچه بحث بر سر سينماي ايران و جشنواره هاي بين المللي سال هاست که به کانون مناقشه منتقدان و مسوولان سينمايي تبديل شده است اما حضور کمرنگ و فقدان نام هاي آشنا در جشنواره اخير، بار ديگر اين پرونده قديمي را از بايگاني حافظه سينمايي بيرون کشيده و چيستي و چگونگي نسبت سينما را با ترازوي جشنواره مطرح کرده است. سوالاتي از اين دست که آيا ظرفيت سينماي ايران به پايان رسيده است؟ آيا نوع و محتواي آثار جشنواره يي ما تکراري و ملال انگيز شده يا اينکه سينماي ما ديگر مخاطب مشتاقي در جهان ندارد يا اساساً سينماي ايران ديگر حرفي براي گفتن ندارد؟ عدم استقبال از فيلم هاي ايراني در جشنواره کن هم موجب نگراني برخي از اهالي سينما شده که اعتبار و موقعيت بين المللي سينماي ايران را در خطر مي بينند و هم موجب شده است عده يي که همواره بر طبل مخالفت با حضور ايران در جشنواره هاي بين المللي مي کوبيدند براي نظريه خود، مصداقي عملي دست و پا کنند و در دفاع از ديدگاه هاي خود، سرسخت تر شوند. نگارنده قصد ندارد در صحت و سقم مناقشات فوق، سخن بگويد و جانب يکي از طرفين دعوا را بگيرد. شايد بهتر آن باشد که به دور از جنجال هاي بي ثمر و گاه احساسي به تامل درباره مفهوم سينماي جشنواره يي و حدود و ثغور آن پرداخت. واقعيت اش اين است که هنوز نمي دانم يا ترديد دارم که مفهومي به نام «سينماي جشنواره يي » اصطلاح درست و علمي است يا نه؟ يا اينکه اين واژه نيز مثل بسياري از اصطلاحاتي که در سال هاي اخير براي تعريف گونه هاي مختلف سينمايي وضع شده، پايه و اساس درست و قطعي ندارد. به نظر مي رسد واژه سينماي جشنواره يي نيز مثل سينماي معناگرا در هاله يي از ابهام و نامتعيني قرار دارد.
ذهنيت سياست زده ما و هژموني سياست بر عرصه فرهنگ موجب شده است در درک و تحليل بسياري از مفاهيم و پديده هاي فرهنگي، استقلال فکري و ساختاري خود را از دست بدهيم و به همه چيز رنگ و بوي سياسي بزنيم. آنچه در سال هاي اخير درباره سينماي جشنواره يي و سينماي ملي و معناگرا و ديني و... گفته شده بيش از آنکه نگاهي حرفه يي و سينمايي باشد صورت بندي سياسي بوده است و اين امر موجب شده که اساساً طرح مساله، دچار کج فهمي يا لااقل سوءظن هاي غيرحرفه يي شود. مخالفان دوآتشه سينماي جشنواره يي به طور کلي و بنا بر اقتضائات ايدئولوژيک، مطرح شدن فيلم ها و آثار سينماي ايران را در جشنواره هاي بين المللي يک بازي سياسي و محصول معادلات قدرت در عرصه جهاني مي دانند و معتقدند داوري هاي بين المللي و اهداي جوايز معتبر جهاني به برخي فيلم هاي ايراني در راستاي تقويت و اعتباربخشي کاذب به تفکر و نگرش نيروهاي اپوزيسيون و دگرانديش بوده است و آثار به نمايش درآمده در اين جشنواره داراي اعتبار سينمايي نبوده و صرفاً چهره يي تاريک و سياه از وضعيت جامعه ايران را به تصوير کشيده است. البته مخالفت برخي ديگر از منتقدان سينماي جشنواره يي به دليل نقش مخرب آنها در رشد سينماي بدنه و ضربه زدن به چرخه اقتصادي سينما بوده است. در مقابل طرفداران سينماي جشنواره يي معتقدند که بي توجهي دولت به توليد فيلم هاي فرهنگي و خاص و عدم حمايت هاي لازم از آثار فاخر و ارزشمند، موجب شده است آثار برگزيده جشنواره يي به عرصه عمومي وارد نشود و به رويت مخاطبان سينما در نيايد. عاملي که ضمن فربهي سينماي تجاري و گيشه يي، سطح فرهنگي و زيبايي شناسي مخاطبان را پايين آورده و موجب شده سينماي جشنواره يي، مهجور و کم مخاطب باقي بماند. شايد اگر بخواهيم منصفانه و عميق تر به اين مساله بنگريم به اين نتيجه برسيم که مناقشات مذکور بيش از آنکه تفاوت در نگرش و رويکرد سينمايي را بازنمايي کند، صرفاً يک تعامل و واکنش پارادوکسيکال در مقابل هم باشد. بحران سينماي ايران نه ريشه در موقعيت سينماي جشنواره يي دارد و حاصل نظريه توهم توطئه نيست و نه اينکه موفقيت فيلم هاي ايراني در جشنواره هاي بين الملل، بحران هاي دروني سينمايي ايران را برطرف مي سازد. امروز بيش از آنکه به سينماي جشنواره يي و ضدجشنواره يي محتاج باشيم به حيات پوياي سينماي داخلي نيازمنديم. اگرچه درخشش فيلم هاي ايراني در جشنواره هاي بين المللي، موجب اعتبار سينماي ايران در جهان مي شود اما بيش از آن، بهبود وضعيت سينماي داخلي و توليد آثار ارزشمند و جلب مخاطبان بيشتر ضمن رشد و افزايش درک فيلم آنان، ضرورت تاريخي سينماي ماست. وقتي هيچ يک از سينماهاي ما فيلم هاي جشنواره يي را به نمايش نمي گذارند و مخاطب ايراني از تماشاي اين آثار محروم است قطعاً اين فيلم ها، مخاطبان واقعي خود را نمي شناسند و نمي تواند با آنها ارتباط برقرار کند. بديهي است وقتي عرصه براي نمايش و ديده شدن فيلم هاي جشنواره يي فراهم نباشد، آنها در جايي ديگر خارج از اين سرزمين اهميت مي يابند و در بازاري غيرخودي، عرضه مي شوند و خريدار دارند.به عبارت ديگر در عين اينکه نبايد فيلم هاي جشنواره يي را معيار نهايي مديريت سينمايي قرار داد و وضعيت تاريخي سينماي ايران را با آن سنجيد بايد به اکران عمومي و حمايت هاي دولتي در حوزه نمايش اثر اهتمام داشت و مخاطبان ايراني را از لذت تماشاي آن محروم نکرد. اتفاقاً در اين آشفته بازار سينما که سطح عمومي فيلم ها بسيار نزول پيدا کرده است و بالطبع سليقه مخاطبان نيز دچار تنزل شده ساخت و توليد آثار فرهنگي و جشنواره يي مي تواند به برقراري اين تعادل کمک کند. اگر نگاه بدبينانه و سياسي به جشنواره هاي کن و برلين نداشته باشيم، عدم درخشش و انتخاب فيلم هاي ايراني در رقابت اخير را بايد به عنوان شروع يک آسيب شناسي جدي در ساحت سينما بدانيم نه خارج از آن. نياز اجتناب ناپذير و ضروري که همواره جاي آن در سينماي ايران خالي بود، اينک بيش از هر زماني احساس مي شود و آن هم «مطالعات سينمايي» است. ايجاد فرصت هاي لازم براي تحقيق و پژوهش در حوزه سينما و شناخت نقاط ضعف، قوت، مخاطب شناسي و جامعه شناسي سينما مي تواند خلاء نظري در سينما را پر کند و به طيف هاي مختلف خانواده سينما کمک کند تا به ترميم و بازسازي ساختاري خود بپردازند. در واقع بايد اعتراف کرد که چالش هاي ما در سينماي جشنواره يي يا تجاري و غيره محصول بحران در نگرش و اداره سينماست نه علت آن. اينها همه نشانه هايي است که ضرورت توجه علمي به سينما را ضروري مي سازد.

ديگر اين تنها برنامه هاي کودک نيست که در حافظه تاريخي ما جا مانده و به نوستالژي کودکي مان بدل شده است. سينماي کودک نيز به اين تقدير هنري دچار شده و ديگر مثل سال هاي دور که براي مدرسه موش ها و گلنار و اين اواخر کلاه قرمزي و پسرخاله صف هاي طولاني جلوي سينماها شکل مي گرفت کسي سراغي از سينماي کودک نمي گيرد. اين روزها فيلم «روزي که حسني مرد شد» روي پرده سينما هاست و شايد انتظار اين بود نخستين فيلم انيميشن ايراني مورد استقبال مخاطبان لااقل مخاطب کودک و نوجوان قرار بگيرد اما اين طور نشد. اگر بحران مخاطب در سينماي ايران يک مساله فراگير است و به ژانر کودک محدود نمي شود اما تجربه تاريخي نشان داده است که هرگاه فيلمي قابل توجه در سينماي کودک توليد شده با استقبال زياد مخاطبان مواجه مي شد و چه بسا علاقه مندان بزرگسال آن فيلم ها بيشتر از کودکان بودند. هنوز هم بسياري از بزرگسالان وقتي فيلم ها و کارتون هاي زمان کودکي شان پخش مي شود با علاقه به تماشاي آن مي نشينند به راستي چرا سينماي کودک و نوجوان که در زماني مثلاً دهه 70 از جايگاه خوبي در ميان مخاطبان ايراني و در کل سينماي ايران برخوردار بود امروز به کنج عزلت نشسته است و بازارش مشتري چنداني ندارد؟ البته آسيب شناسي سينماي کودک فرصتي فراخ تر از اين سطور و ستون مي طلبد و مستلزم مطالعات عميق سينمايي، روان شناختي و جامعه شناسانه است تا هم سينماي کودک و هم مخاطب سينماي کودک را مورد بازشناسي، تجزيه و تحليل خود قرار دهد. واقعيت اين است که بخشي از مشکلات سينماي کودک به بحران کليت سينماي ايران برمي گردد که هم در توليد آثار سينمايي و هم در توزيع و اکران آن با چالش هاي عميقي مواجه است.
اما سينماي کودک در مقام يک ژانر تخصصي، مقتضيات و شرايط خاص خود را دارد که تحليل آن را از سينماي بزرگسال متفاوت مي کند البته بر سر آسيب شناسي سينماي کودک در ميان خود اهالي سينما از کارگردان ها گرفته تا منتقدان سينمايي مناقشه وجود دارد. برخي مشکل اصلي سينماي کودک را در حال حاضر، فيلمنامه مي دانند. همان معضلي که دامن کل سينماي ايران را گرفته است. اين گروه معتقدند رمز موفقيت سينماي کودک در دهه 70 قصه پردازي و داستان هاي جذاب آن بود چرا که کودک به لحاظ روان شناختي به خصوص کودک ايراني به دليل سنت هاي فرهنگي به قصه گويي و داستان پردازي گرايش دارد و آنچه در درجه اول موجب جذب او مي شود ساختار داستاني اثر و شيوه قصه پردازي آن است. بهترين پيام ها و آموزه هاي تربيتي هم نمي تواند مخاطب کودک را به خود جلب کند مگر اينکه آن مفاهيم و محتويات در قالب ساختاري داستاني و قصه گو ريخته شود و به تصوير درآيد. اين وجوه قصه پردازي در سينماي کودک آنقدر مهم است که برخي وجود راوي و قصه گو را به عنوان جانشين نمادين مادربزرگ ها در سينماي کودک، ضروري مي دانند به اين معني که کودک بايد حس کند که قصه يي دارد براي او تعريف مي شود. فيلمنامه کودکانه به دليل نوع مخاطبان آن و با توجه به شرايط سني و روان شناختي آنها از پيچيدگي هاي بيشتري برخوردار است.
گروهي نيز در همين راستا بر خلق شخصيت ها و کاراکترهاي اثرگذار کودکانه انگشت مي گذارند. آنها معتقدند اين قهرمان هاي کودکان هستند که در جذب يا دفع مخاطب تاثيرگذارند. به عقيده اين عده، ذهن کودک همواره به دنبال اسطوره و قهرمان هاي رويايي است که با خيالپردازي هاي کودکانه آنها سنخيت داشته باشد. در واقع برخي معتقدند عنصر خيالپردازي و فانتزي هاي کودکان، نقش مهمي در توليد آثار کودک پسند دارد. لذا کم رنگ شدن عنصر فانتزي در آثار متاخر سينماي کودک، موجب کاهش مخاطبان سينماي کودک شده است. در مقابل گروهي معتقدند که عناصر فانتزي و تخيلي نقش معکوسي در جذب مخاطب کودک داشته است چرا که امروز اکثر فيلم ها و کارتون هاي کودکان به صورت پررنگي از عناصر فانتزي و خيالي استفاده مي کند و اتفاقاً همين عامل موجب فاصله گرفتن کودک از آنها شده است يا دست کم جذابيت و اثرگذاري گذشته را از دست داده اند. عده يي ديگر اساساً مشکل سينماي کودک و بحران مخاطب در آن را به عوامل درون سينمايي نسبت نمي دهند و تحليل کل نگر و جامعه شناختي از آن دارند به اين معني که تغيير و تحولات اجتماعي و بسط و توسعه تکنولوژي هاي مدرن ارتباط و پر شدن فضاي زندگي کودک از انواع بازي هاي کامپيوتري و ديجيتالي موجب شده است آنها از سينماي قصه گوي کودکانه با آن قهرمان هاي اسطوره يي فاصله بگيرند. در واقع آنها تغيير ذائقه کودکان در زيبايي شناسي بصري و شکل سينمايي را معضل مهم سينماي کودک مي دانند.
واقعيت اين است که همه عواملي که صاحب نظران و منتقدان در حوزه سينماي کودک مطرح مي کنند حين اينکه تنها عامل موثر در تضعيف سينماي کودک نيست اما قطعاً هر يک از آنها پازل آسيب شناسي سينماي کودک را کامل مي کند و شايد پژوهش و مطالعات علمي روي اين عوامل بتواند راهبرد موثري براي برون رفت از اين بحران به سينماي کشور ارائه کند. در نهايت مي توان عواملي که سينماي کودک را تهديد مي کند به دو دسته کلي تقسيم کرد. عوامل درون سينمايي شامل ضعف فيلمنامه، افول قهرمان ها و اسطوره هاي کودکانه، عدم قصه پردازي و ضعف ساختار داستاني، فقدان کارگرداني کودک، و عوامل برون سينمايي شامل شرايط اکران، بحران کلي مخاطب در سينماي ايران، رشد و توسعه تکنولوژي ديجيتالي و کامپيوتري و جايگزيني سرگرمي هاي ديگر براي کودکان است. شايد يکي از بهترين راهکارها براي حل اين بحران، نظرسنجي و پرس وجو از خود کودکان به عنوان مخاطبان اصلي اين سينما درباره چگونگي و چرايي سينماي کودک باشد که به قول مولوي؛
چون سروکار تو با کودک فتاد
پس زبان کودکي بايد گشاد