گفته بودم نیستم اگر ننویسم اما هیچگاه گمان نمی بردم که این شعار به شعوری زیسته و تقدیری ملال انگیز در زندگی ام بدل شود و این نبودن را با پوست و استخوانم در نهانی ترین اعماق روحم تجربه کنم . چه تجربه ای! که ترجمان مطلقی از درد بود . همان دردی که مثل خوره روح آدمی را در خلوت و انزوا می خورد و می تراشد . دردی که اگر بیان شود زبان می سوزد و اگر نهان شود استخوان !
اگرچه زمستان امسال نشانه های سرما را با خود نداشت اما در این سه ماه ابرهای همه عالم در دلم باریدند و سردترین زمستان عمرم را رقم زدند . اصلا انگار تقدیر مرا با سرما بسته اند . در زمستان متولد شدم ُ رنج کشیدم و شاید روزی در همین فصل ،آخرین فصل زندگی ام را تجربه کنم . نمی دانم اما در این چند ماه فهمیدم که هیچ مرگی بدتر از آن نیست که زنده باشی و نتوانی زندگی کنی ! باشی اما نبودنت را تجربه کنی ! وقتی صداقت و سادگی ات را در لجنزار روابط انسانی حاکم بر جامعه امروز به مردابی برای نابودیت بدل می كنند. وقتی کنش اخلاقی ات در برابر کینه ها و عقده های عقیدتی دیگری به پرسش گرفته می شود . وقتی نه زبانی که گوشی برای شنیدن حقیقت وجود ندارد و زمانی که نه قلم که قلبت را می شکنند دیگر نایی برایت نمی ماند تا حتی قلم را در دستان نگهداری! اما دیگر از این همه نبودن خسته شدم ُ دیگر از رنج و ملال پوچی خسته ام ، نمي خواهم فقط زنده باشم مي خواهم زندگي كنم اما اين بار آنطور كه دوست دارم حتي به قيمت از دست دادن خود زندگي.
در اين مدت راههاي مختلفي را آزموده ام و تجربه های گوناگوني را زيسته ام اما امروز بيش از گذشته به اين باور رسيده ام كه زندگي براي من همين كتاب و روزنامه و فرهنگ و سينما و قلم و نوشتن و خواندن است و نبايد بيرون از اينها معني زندگي را جستجو كنم . امروز سخت بر اين باورم كه اين تنها قلم است كه قلبم و قدمم را در مسير زيستن جاري مي سازد. حالا آمده ام كه بنويسم تا باشم. شايد بهار زندگي من نيز به زمان تحويلش نزديك شود .