
سازمان ملي جوانان در تازه ترين آمار خود كه اخيرا منشره شده ازدواج را چهارمين اولويت جوانان اعلائم كرده است. بر اساس نتايج بررسي هاي معاونت مطالعات و تحقيقات اين سازمان موضوع ازدواج با 9 درصد اهمیت، در رده چهارم مهمترین نگرانیهای جوانان ایرانی قرار دارد. این در حالی است که اشتغال مناسب با 28، مسائل مالی و اقتصادی با 22 و مسائل تحصیلی و کنکور با 17 درصد اهمیت در صدر فهرست دغدغهمندیهای جوانان جای دارند. ضمن اینکه تنها هفت درصد از جوانان ازدواج را به عنوان بزرگترین هدف خود برشمردهاند.
معمولا در تحليل هاي آماري كه از تاخير ازدواج يا افزايش تجرد در كشور ارائه مي شود با فرض قرار دادن ازدواج به عنوان يك دغدغه اصلي و اولويت نخست جوانان ، عواملي مثل بيكاري و اشتغال ، مسائل مالي ، مسكن ، طولاني شدن زمان تحصيل و يا افزايش تجملات و بالا بودن هزينه ازدواج را به عنوان دلايل قطعي اين تاخير معرفي مي كنند و همواره در انواع گزارات خبري چه در صدا و سيما و چه در مطبوعات بر آنها تكرار و تاكيد مي شود. بديهي است بخشي از مشكلات ازدواج در جامعه كنوني ما ريشه در همين نواقص و كمبودها دارد اما محدود كردن عوامل اين پديده اجتماعي به برخي دلايل معين و گليشه اي از منظر جامعه شناسي نوعي تقليل گرايي محسوب مي شود كه مانع از شناخت همه جانبه و علمي از اين بحران و به عبارت درستر مساله اجتماعي – فردي شده كه بالطبع دستيابي به راه حلهاي موثر براي برون رفت از اين وضعيت را نيز دچار چالش و محدوديت مي كند. نگارنده معتقد است تاخير ازدواج در ميان جوانان ايراني صرفا يك معضل اقتصادي – اجتماعي نيست و بخشي از علل آنرا بايد در تحولات فرهنگي و تغيير در سبك زندگي جستجو كرد. به عبارت ديگر تاخير ازدواج تنها مشكلات سخت افزاري ندارد و دلايل نرم افزاري نيز در آن دخيل است. چه بسيار جواناني كه از كمبودها و محدويتهاي فوق الذكر برخوردار نيستند اما تن به ازدواج نمي دهند. افزايش آمار تجرد در دهه اخير گواه كوچكي بر اين مدعاست. در اين ياداشت سعي مي كنم برخي از اين عوامل فرهنگي و غير كليشه اي را برشمارم كه توجه كمتري به آن شده و يا تاثير ان در اين مساله ، دست كم گرفته شده است اما هرچه كه جلوتر مي ريم نقش اين عوامل پر رنگتر مي شود و نمي توان آنرا ناديده گرفت و ساده انگارانه از كنار ان گذشت .
تحول در ارتباطات انساني
در يك دهه گذشته شاهد توسعه روزافزون ارتباطات و تكنولوژي هاي نوين ارتباطي در كشورمان هستيم كه بنا به تقدير جهاني اين امر ، تاثيرات ژرفي در مناسبتهاي انساني و اجتماعي ما گذاشته و نظام فرهنگي ما را به شدت دگرگون كرده است . گسترش تلفن همراه ، اينترنت ، ماهواره و ديگر وسايل ارتباط جمعي و بسط آن در اقصي نقاط كشور ، به شكل گيري يك جامعه شبكه اي انجاميده است كه در آن انسان ها بيش از گذشته به هم نزديك شده اند و دامنه ارتباطات انساني گسترش يافته است. اين مساله در روابط دختران و پسران در جامعه ما نيز تاثير گذاشته و آن را تسهيل كرده است . اگرچه در فرهنگ ما اين ارتباط با مخالفت ها و موانع زيادي روبرو است اما به قول مك لوهان رسانه همان پيام است و مناسبتهاي فرهنگي و انساني پيرامون ان نيز به تدريج در جامعه شكل گرفته و گسترش مي يابد. به واسطه اين شكل جديد از ارتباطات در جامعه ما برخي محدوديتهاي فرهنگي كه در گذشته در اين رابطه وجود داشته برداشته شد و دو جنس مخالف از فرصت و امكان بيشتري براي ارتباط با يكديگر برخوردار شدند اين مساله به ويژه از طريق اينترنت و جت كردن و فيس بوك و امكانات تكنولوژيكي ديگر عمق بيشتري گرفت به طوري كه طبق برخي از تحقيقات انجام شده 2 درصد ازدواج ها در كشور ما ازدواج اينترنتي است. اما سرانجام همه كساني كه از طريق اين ارتباط مجازي با يكديگر آشنا مي شوند به ازدواج ختم نمي شود و در حد دوستي حتي بدون اينكه همديگر را بشناسند يا ديده باشند باقي مي ماند . اين امر به لحاظ روانشناسي بخشي از نيازهاي عاطفي دو طرف را رفع مي كند و تا حدودي عطش ارتباط با جنس مخالف را تعديل مي كند . اگر بپذيريم كه يكي از انگيزه ها و نيازهاي مهمي كه منجر به ازدواج و يا تصميم به ازدواج مي شود پاسخ به حس تنهايي و نيازهاي عاطفي است با رفع بخشي از اين نياز به واسطه همين روابط مجازي ، انگيزه به ازدواج نيز تا حدودي كاهش مي يابد . از سوي ديگر در رهگذر اين روابط شناخت دو طرف از ويژگيها و خصلتهاي جنس مخالف بيشتر مي شود و موجب نوعي احتياط و محافظه كاري در انتخاب همسر در آنها مي گردد. در همين راستا نيز مي توان به جايگزين شدن روابط مجازي با خطر ريسك پذيري كمتر به جاي روابط واقعي با ريسك بالا اشاره كرد كه در دراز مدت به تاخير در ازدواج دامن مي زند و آنرا تقويت مي كند.
تغيير در سبك زندگي
بسط مدرنيته در 150 سال اخير تنها به مدرنيزاسيون و متجدد شدن در كشور ما ختم نشد و به تدريج محتواي فرهنگي و شيوه زيست غربي نيز در تارو پود نظام اجتماعي ايرانيان رخنه كرد و با گسترش شهرنشيني ، فرهنگ جامعه نيز پوست انداخت و متحول شد. تاريخ تحولات اجتماعي در ايران نشان مي دهد كه مهمترين و شايد نخستين نهادي كه كانون اين دگرديسي قرار گرفت خانواده بود . در مسير اين تحول خانواده هاي گسترده و سنتي به تدريج به خانواده هاي هسته اي و مدرني بدل شدند كه التزامي به برخي از سنن گذشته نداشتند . از جمله مهمترين اين سنت ها كه دستخوش تغير شد ازدواج بود كه با جلو رفتن زمان ، همواره شكل و شمايل جديدي به خود گرفت و حتي فلسفه آن تغيير كرد . هرچقدر كه به طبقه متوسط به بالا نزديك مي شويم دامنه اين تغييرات بيشتر مي شود و غالبي مدرن تر به خود مي گيرد . تغيير سبك زندگي در اين فرايند البته تحت تاثير مسائل مختلفي از جمله اشتغال و تحصيل بود كه به مرور ابعاد تازه تري پيدا كرد و اساسا تلقي و نگرش راجع به ان ، فارغ از مسائل مالي و تحصيلي ، عوض شد . اين تغيير ابتدا با تاخير در زمان ازدواج شروع شد و امروز به تغيير درباره ماهيت و كاركرد آن رسيد . بدين معني كه شكل خطي و كليشه اي ازدواج كه مثلا با رسيدن دختر به سن بلوغ و پايان سربازي براي پسرها ترسيم مي شد تغيير كرد و نوعي ساختارشكني كه جز ذات مدرنيته بود در اين حيطه نيز اتفاق افتاد و سر باز كرد. ادامه تحصيل و كار مناسب تا يك زماني بهانه اي براي تاخير ازدواج بود اما امروز شاهد سربرآوردن نگرش و ديدگاهي هستيم كه به ازدواج در زندگي معتقد نيست و آنرا مانع استقلال و آزادي انسان مي داند. البته اين رويكرد بيشتر در طبقه مرفه و بالاي جامعه وجود داشت اما امروزه به ديگر طبقات اجتماعي نيز تسري يافته و در طبقات متوسط و حتي فرودست جامعه نيز مشاهده مي شود . از اين منظر دو ديدگاه عمده در ميان نسل جديد به چشم مي خورد عد ه اي كه به كل با ازدواج مخالف بوده و به تجرد اصالت مي دهند و ازدواج را يك سنت كليشه اي و غير عقلاني تفسير مي كنند كه مانع بزرگي در راه رشد و ترقي فردي آنها به حساب مي آيد و گروه دوم بر اين باورند كه در دوران جواني دست كم تا سي سال فرد بايد آزادانه به تجربه و لذت بردن از زندگي بپردازد و بعد از رفع نيازها و به اصطلاح جواني كردن زير بار مسوليت تشكيل خانواده برود. در كنار اين نگرش البته ديدگاه ديگري هم وجود داشت كه ازدواج را اولويت اول ازدواج نمي دانست و انگيزه هاي ديگري مثل ادامه تحصيل يا پيدا كرد يك شغل پر در آمد را بر ازدواج مقدم دانستند و در واقع در هرم و برنامه زندگي ها ، اولويت ها جابه جا شدند. بسياري از اين افراد تحصيلات و شغل خوب را نه مقدمه و ابزاري براي يك ازدواج موفق كه خود آنها را به عنوان هدف و آرزوي خود برگزيدند. به عبارت ديگر امروزه شاهد يك نوع مدل جديدي از زندگي هستم كه وزن و جايگاه ازدواج در آن تنزل پيدا كرده و منزلت گذشته را ندارد . در واقع تاخير در ازدواج يا مجرد بودن نه از سر اجبار يا استيصال بلكه به عنوان يك ارزش و ضرورت عقلاني مورد پذيرش قرار گرفت . در حاضر تعداد افرادي كه در حين داشتن شرايط ازدواج ، تن به اين كار نمي دهند در حال افزايش است . پيچيدگي زندگي مدرن و افزايش مطالبات انسان امروزي از آن انقدر عميق و پر دامنه است كه گاهي ازدواج در ميان آنها گم مي شود.
تاخير در بلوغ عاطفي - رواني
همزمان با كوچك شدن نهاد خانواده و تغيير كاركردهاي آن ، فرزند سالاري در خانواده هاي ايراني شكل گرفت و والدين آرزوهاي دست نيافته خود را در فرزندانشان جستجو مي كردند. اين مساله موجب شد تا بهترين شرايط را براي بچه هايشان فراهم كنند تا آنها فقط به درش و مشق خود بپردازند و از اين طريق آينده خود را تضمين كنند . لذا اكثر جوانان امروز تا سنين 24-25 سالگي به تحصيل مشغولند و اكثر آنها زندگي اجتماعي را فراتر از كلاس و مدرسه و دانشگاه تجربه نمي كنند . در حالي كه والدين آنها از سنين نوجواني وارد بازار كار شدند و فراز و نشيب هاي زندگي را تجربه كرده اند. به دليل همين تاخير در ورود بازار كار و تجربه عملي زندگي نسل جديد نسبت به نسل گذشته اگرچه كم هوش تر نيست اما كم تجربه تر است . بديهي است اين فاصله اجباري و تاريخي بلوغ عاطفي و رواني نسل جديد را به تاخير مي اندازد به طوري كه مثلا يك دختر 20 ساله يا حتي پسر 25 ساله همچنان به خانواده و والدين خود وابستگي دارد و آمادگي و استقلال رواني آن را پيدا نكرده است كه مستقل شود . امروزه شاهد هستيم كه فرزندان به ويژه دختران بعد از ازدواج نيز همچنان وابستگي خود را به خصوص به مادر رها نكرد هاند و بيش از انكه به همسر خود تكيه كنند به والديشان رجوع مي كنند . در واقع يكي از دلايل مهم تاخير ازدواج جوانان را بايد در روانشناسي نسل جديد جستجو كرد .
رواج بي اعتمادي اجتماعي
همه اجزاء و عناصر اجتماعي به هم وابسته اند و بر روي يكديگر تاثير مي گذارد . ماهيت جامعه همان مصداق سخن سعدي است كه بني ادم اعضاي يكديگرند. برهمين اساس گسترش بي اعتمادي و دورويي در روابط اقتصادي و گسترش انواع بزه كاري هاي اخلاقي در سطح جامعه به نهاد خانواده و مناسبات انساني هم تسري يافته و اساسا كيفيت ارتباط با ديگران را دچار شك و تزلزل نموده است . افزايش اعتياد ، فريبكاري و كلاه برداري و تجربات تلخ ديگران در اين موارد كه هرروزه درصفحه حوادث روزنامه ها منشر مي شود . در كنار توسعه كمي شهرنشيتي و افزايش جمعيت كه آدمها را با هم بيگانه كرده است موجب بي اعتمادي و حداقل ديراعتمادي افراد به يكديگر مي شود كه نقطه عطف و حساس اين مساله در ازدواج و وصلت با ديگري خود را نشان مي دهد. چه بسيار شكست هاي عاطفي و زناشويي كه به واسطه اعتماد كاذب و خوشبينانه به ديگري رخ مي دهد كه تنها گوشه اي از آن از طريق رسانه ها منتشر مي شود . بديهي است هرچقدر اعتماد ميان افراد جامعه بيشتر باشد ريسك ازدواج بالا تر مي رود و افراد محتاطتر از پيش اقدام به اينكار مي كنند . البته اين مساله در شهرهاي بزرگي مثل تهران به دلايل جمعيتي و فرهنگي بيشتر به چشم مي خورد و در شهرستانها شيوع كمتري دارد. لذا يكي از دلايل مهم تاخير ازدواج به ويژه در شهرهاي بزرگ همين عدم اعتماد متقابل و شناخت كم طرفين نسبت به يكديگر است . اين مساله از سوي ديگر نتايج مثبتي هم دارد و ازدواج را با ضرورت تحقيق و انتخاب آگاهانه عجين مي كند و از آسيب هاي احتمالي پيشگيري مي كند. به همين دليل امروز " سالم بودن " به لحاظ اخلاقي و انساني بار ديگر منزلت از دست رفته خود را در انتخاب همسر باز يافته و بر معيارهاي مالي رجحان مي يابد.
افزايش آگاهي و تحصيلات زنان
نقش تحصيلات و افزايش آگاهي زنان نسبت به حق و حقوق خويش بر تاخير در ازدواج را از دو منظر مي توان بررسي كرد. يكي اينكه تحصيلات زنان باعث شده تا آنان نسبت به مطالبات قانوني خود آگاهي بيشتري پيدا كنند و تن به هر ازدواجي ندهند كه مجبور باشند يك عمر ظلم و زور را تجربه كنند و از طريق اين شناخت باعث شده تا گاهي سقف آرزوهاي آنان فراتر از ازدواج و شوهر كردن قرار بگيرد و حتي ادامه تحصيل در اولويت بالاتري از ازدواج جاي بگيرد . اگرچه اين مساله از سوي زنان منجر به تاخير در ازدواج مي شود اما از انجا كه ازدواج يك معامله دو طرفه است دامن مردان را نيز مي گيرد و دست كم شانس انتخاب آنها را كمتر مي كند . امروزه حتي شاهد رواج برخي تفكرات تند فمنيستي هستيم كه ازدواج را براي زنان تن دادن به سلطه مردانه قلمداد مي كند و تجرد را به عنوان مبارزه و مقاومت در برابر اين نابرابري ، فضيلت مي بخشد . در گذشته به دليل پر رنگ بودن برخي باورها و هنجارهاي سنتي فرصت فعاليت اجتماعي زنان كم بود و آنان براي رهايي از محدوديت خانه پدري تمايل بيشتري به ازدواج داشتند اما امروزه با گسترش فعاليت هاي اجتماعي زنان ، ديگر شوهر كردن بهانه اي براي رهايي از اين محدوديت ها و كسب استقلال نيست و چه بسا برخي تجرد را شرايط آزادانه تر و مستقل تري براي زندگي مي دانند.
سخن پاياني
به هرحال تاخير در ازدواج را كه كم كم در حال تبديل شدن به يك مد و امتياز اجتماعي است نمي توان رد كرد و ناديده گرفت اما نبايد آن را صرفا به محدوديت هاي اقتصادي و مالي نسبت دهيم. همانطوري كه ديدم مسائل فرهنگي و روانشناختي نيز در شكل گيري اين پديده موثر است و روز به روز نيز بر عمق و دامنه آن افزوده مي شود. اما يك نكته ظريف و مهم در ارتباط با اين مساله را نمي توان نايده گرفت و كوچك شمرد . اگر تاخير و بالا رفتن سن ازدواج مي توان عواقب و آسيب هاي رواني – اجتماعي متعددي را به همراه داشته باشد قطعا شتابزدگي در اين مساله و ازدواج زود رس نيز مي تواند سلامت فرد و جامعه را تهديد كند. تازهترین مطالعات در آمریکا نشان داده است که درصد قابلتوجهی از جوانان اهل خلاف، همانهایی بودهاند که در سنین پایین، کمتر از 20 سالگی، ازدواج کردهاند.
به گزارش رویترز، این مطالعه روی 9 هزار و 800 جوان، دختر و پسر خلافکار انجام شده؛ افرادی که سابقه فرار، دستگیری، وارد شدن در درگیریهای فیزیکی و ایجاد اختلال در مدرسه و دانشگاه داشتهاند. نیمی از این دختران و 38 درصد از این پسران، در سن نوجوانی ازدواج کرده بودند. با بررسی اطلاعات به دست آمده در هر کدام از موارد خلافکاری، نشان داد که غیر از مصرف مواد مخدر و الکل، در بقیه موارد، خلاف کاری با ازدواج در سن کم رابطه مستقیم دارد. به عنوان مثال، این مطالعه نشان داد که 56 درصد از دخترانی که در جوانی درگیریهای فیزیکی و پرخاشگری داشتهاند، در نوجوانی ازدواج کردهاند؛ این در حالی است که این آمار در بین سایر دختران، 49 درصد بوده است. به نظر میرسد تنها تفسیر از این نتایج آن باشد که نوجوانانی که زودتر از زمان لازم و وقتی که به بلوغ کامل عاطفی و اجتماعی رسیدهاند، ازدواج میکنند، بیشتر دچار اختلاف و مشکل با جامعه پیرامونشان میشوند. بنابرين افراط و تفريط در اين مساله به اندازه هم مي تواند مضر باشد و تعادل اجتماعي و رواني را از بين ببرد
در دنيا خيلي آدم ها ممكن است به لحاظ ظاهري يا رفتاري شبيه به هم باشند و حتي پيش آمده كه ما فردي را به دليل شباهت هاي چهره يا صدا با شخص ديگر اشتباه بگيريم . يا بسياري از افراد ممكن است هم نام ما باشند مصداق اين اتفاق را مثلا مي شود در اسامي پذيرفته شدگان كنكور پيدا كرد به طوري كه گاهي چندين ستون روزنامه ، يك فاميلي مشترك را نشان مي دهند و گاهي حتي نام كوچك آنان هم شبيه به هم است اما زماني كه اين شباهت نام در موقعيت هاي همسنخ و مشابه قرار بگيرند معناي پيچده تري به خود گرفته و شباهت نام ها موجب اشتباه ديگران در تشخيص هويت فرد مورد نظر مي شوند اتفاقي كه براي من تجربه شيرين و جالبي بود. چرا كه در حرفه خود با نام شخصي آشنا شدم كه نام خودم بود . رضا صائمي گرافيست معروف و موفقي كه براي مطبوعاتيها نام آشنايي است و اكثر نشريات معتبر از اعتبار نام و كار او بهره برده اند . بسياري از دوستان و نزديكان من و او ، ما را با هم اشتباه گرفته اند و به جاي يكديگر نشانده اند. اگرچه من يك پيشوند " سيد " اضافه تر از او داشتم اما بازهم اين اشتباه اتفاق مي افتاد. گاهي او را به عنوان نويسنده و منتقد سينمايي و زماني مرا به عنوان گرافيست مطبوعاتي يا سر دبير زندگي ايده ال اشتباه مي گرفتند. شايد اگر پاي مطبوعات به عنوان فصل مشترك ما در ميان نبود اين هم نامي به چشم نمي آمد و كسي رضا صائمي گرافيست ( و ژورناليست) را با رضا صائمي ژورناليست( و منتقد سینما) يكي نمي پنداشت اما اين حرفه مشترك به نزديكي و تشابه ما دامن زد . مدتي بود كه دوست داشتم او را نزديك ببينم . شايد براي او نيز اين آشنايي ،جذاب تلقي مي شد . جالب اينكه ما چند دوست مشترك هم داشتيم كه هر دوي ما را مي شناختند اما خودمان در هيچ محفل و مجلسي همديگر را نديده بوديم و فقط نام يكديگر را در مطبوعات مي خوانديم و شايد هر بار نيز كنجكاوي ما براي ديدار هم بيشتر مي شد تا اينكه تصميم گرفتم به نشريه رضا در خيابان شريعتي سري بزنم او سردبير مجله زندگي ايد ه ال است و اين كار را كردم . شايد جالب باشد كه دو نفر ، نام ديگري را براي معرفي خود بر طرف مقابل بر زبان آورد . با توجه به شناخت مطبوعاتي كه نسبت به هم داشتيم آشنايي حضوري با هم لطف بيشتري داشت . هيجان و جذابيت اين ديدار حتي براي اعضاي تحريريه نشريه نيز جالب بود و اين جذابيت با تعريف خاطرات هر كدام از اشتباه شدن با ديگري بيشتر هم مي شد و جالب اينكه به لحاظ سني و سال تولد هم با هم مشترك بوديم. مي گويند كوه به كوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه اما دو انساني كه صفحه شناسنامه شبيه به هم داشته باشند از رويارويي با هم لذت بيشتري مي برند . اين مساله موجب شد تا فكر كنم كه هويت آدمي فراتر از اين نام ها و رنگها به هم نزديك است و اگر ژرف بنگيرم ما آدمها با وجود تفاوت در نام و زبان و رنگ و قوميت و جنسيت چقدر شبيه به هم هستيم . گفته اند بايد خود را در آيينه ديگري ديد و چه با شكوه تر است وقتي كه اين آييه هم نام خودت باشد.
شايد هيچ ساحتي به اندازه هنر تحت تاثير و گاه هژموني مخاطبان خود نباشد؛ به اين معني كه مخاطبان اين حوزه نقش سازنده اي در خلق و آفرينش هنري دارند و در واقع نسبت ميان هنرمند و مخاطب ، صورت و سيرت يك پديده و توليد هنري را به موازات هم شكل مي دهد و تكامل مي بخشد . بديهي است در اين پروسه ، چگونگي رويارويي و استقبال مخاطبان از يك اثر هنري مي تواند در بازتوليد يا تكميل و تداوم آن موثر باشد. به عنوان مثال در عرصه نوشتاري ، استقبال از يك كتاب و فروش خوب آن، به چاپ مجددش منجر مي شود و اين بازخورد مي تواند تا ده ها بار چاپ مجدد را رقم زند. اما اين فرايند در عرصه سينما و تلويزيون به گونه ديگري تحقق مي يابد و كارگردان و تهيه كنندگان يك فيلم يا سريال وقتي با استقبال گسترده مخاطبان مواجه مي شوند، به ساخت قسمت هاي دوم و سوم آن مجموعه مي پردازند. البته اين اتفاق در حوزه كتاب به ويژه ادبيات داستاني نيز رخ مي دهد و نويسنده پس از موفقيت چشمگير اثرش در ميان مخاطبان ،به ادامه داستان خود در موقعيتي جديد مي پردازد . نمونه بارز آن را مي توان در سري كتاب هاي "هري پاتر" جست وجو كرد كه در سال هاي اخير شهرت جهاني يافته است. بسياري از فيلم ها و به ويژه سريال ها و مجموعه هاي مختلف تلويزيوني در سطح جهان نيز به دليل موفقيت در جذب مخاطب به اين موقعيت دست يافته اند كه شايد نمونه موفق آن براي مخاطبان ايراني، مجموعه "پرستاران " و "هشدار براي كبري 11"باشد ؛ مجموعه هايي كه با وجود تقدير سريالي شان همچنان جذابيت و كيفيت خود را حفظ كرده اند و اين استمرار با كاهش استقبال از سوي مخاطبان مواجه نشده است. اين تجربه اما در كشور ما اغلب نتيجه عكس داده يعني موفقيت يك مجموعه اگرچه در برخي مواقع به ساخت قسمت هاي دوم و سوم انجاميده است اما نتوانسته همان موفقيت را كسب كند و با افت كيفي و بالطبع كاهش مخاطب همراه شده است. شايد موفقيت " اخراجي هاي 2 " را در اين ميان بايد يك استثنا دانست كه البته اين اتفاق بيش از آن كه برآمده از سطح كيفي فيلم باشد، برساخته عوامل خارج از متن سينماي آن است و به جامعه شناسي و روان شناسي مخاطب ايراني در نسبت با اين فيلم برمي گردد كه خود بحث مفصلي را مي طلبد و در حوصله اين يادداشت نمي گنجد.
در بررسي موفقيت يا شكست برخي فيلم ها و مجموعه هايي كه به ساخت سريالي مي رسند هم مي توان تحليلي ايجابي داشت و هم نگرشي سلبي اما از آنجا كه نگارنده معتقد است بيشتر آثار ايراني از اين منظر با شكست مواجه شده اند، سعي مي كند نگاه آسيب شناسانه به اين موضوع داشته باشد و برخي عوامل و عناصر موثر در اين باره را برشمرد . از عوامل مهمي كه در تكرار يك مجموعه سريالي در كشورمان با آن مواجه ايم ،عدم خلاقيت و نوآوري در داستان پردازي ، كاراكترسازي و خلق موقعيت هاي جديد است كه در نهايت ساختار داستاني و روايي مجموعه را دچار يکنواختي و تكرار مي کند. اين موضوع به ويژه در مولفه شخصيت پردازي بيش از عناصر ديگر به چشم مي خورد. به عنوان مثال در خلق شخصيتي كميك در يك مجموعه طنز تلويزيوني كه گاه بيش از داستان و روايت پردازي مورد استقبال مخاطبان قرار مي گيرد و همين نکته نيزعوامل مجموعه را به تداوم و ساخت مجدد آن ترغيب مي كند، تكيه كارگردان به موفقيت كاراكتر مجازي كه خلق كرده است موجب مي شود وي بدون هيچ نوآوري و تغيير ساختاري در اثر و تنها با بسط تصويري و فيزيكي آن شخصيت، به تكرار موفقيتش در جذب مخاطب دل بسپارد ؛ اشتباهي كه به نظر نگارنده ، مهران غفوريان در مجموعه سوم "زير آسمان شهر" تكرار كرد و با فربه كردن شخصيت خشايار مستوفي هم از جذابيت اين كاراكتر كاست و هم نتوانست موفقيت طنز تلويزيوني مذکور در دوره هاي قبلي را تكرار كند. شايد نوعي كنش قهرمان سازي در فرهنگ جامعه ايراني موجب شده است " قهرمان هاي سينمايي" هم نزد مخاطبان وطني جايگاه ويژه اي پيدا كنند و اتوريته و جذابيت شخصيتي آنها بيش از كليت اثر و عناصر سازنده ديگر آن در جذب مخاطب موثر افتد . از اين منظر شخصيت هاي اصلي داستان و جايگاهي كه نزد مخاطبان پيدا مي كنند ، نقش مهمي در ساخت مجدد و سريالي يك مجموعه تلويزيوني يا سينمايي دارد و همين ريسك پذيري گاه به ضرر دست اندركاران آن است و به شكست مجموعه هاي بعدي منتهي مي شود . گويي مخاطب ايراني مثل تيم ملي فوتبال ما غير قابل پيش بيني اند ؛ گاهي يك كاراكتر معمولي را به يك قهرمان مجازي بدل مي كنند و گاه همان قهرمان را با مخ بر زمين مي كوبند . به هرحال جاذبه شخصيت هاي تصويري يكي از عوامل مهمي است كه انگيزه هاي لازم را براي تداوم يك اثر هنري فراهم مي كند. شايد ساخت مجدد "كارآگاه علوي" را پس از سالها هم بتوان با همين رويكرد ، معني كرد . شخصيت جذاب يك كارآگاه ايراني كه حتي نام مجموعه نيز برگرفته از اوست ، در دوره اول اين سريال در حافظه هنري مخاطبان حك شد اما اين جذابيت در توليد بعدي تكرار نشد. بديهي است تمام عوامل عدم موفقيت مجدد يك مجموعه پرمخاطب را نمي توان به شخصيت پردازي نقش آفرينان آن مجموعه تقليل داد و به يقين علل ديگري در اين اتفاق موثر است . به عنوان مثال نوروز امسال بار ديگر مخاطبان به ويژه كودكان شاهد مجموعه جديدي از "كلاه قرمزي و پسرخاله" بودند كه با وجود گذشت سال ها از پخش اولين مجموعه آن ، با اضافه كردن عناصري جديد مثل مهمانان هنرمندي كه براي مخاطبان جاذبه دارند، توانست با نوآوري و خلاقيت بار ديگر از كاراكترهاي عروسكي خود برنامه موفقي بسازد . يكي از ضعف هايي که در آثار سريالي داخلي به چشم مي خورد همين است ، يعني از عناصر و مولفه هاي تازه در كليت مجموعه استفاده نمي شود و آدم هاي قصه و موقعيت داستاني آنها بر دايره تكرار بازتوليد مي شوند. يكي از عوامل موفقيت مهران مديري در مجموعه هاي طنز 90 شبي ايجاد كاراكترهاي جديد در هر بخش و تغيير موقعيت جغرافيايي و تاريخي آنها بود كه موجب مي شد مخاطب در هر سري از اين مجموعه ها آنها را در موقعيت هاي تازه و در قالب شخصيت هاي جديد بيابد و از پيش نتواند فضاي قصه را پيش بيني كند . كافي است نگاهي اجمالي به شخصيت پردازي رضا شفيعي جم در مجموعه هاي طنز مديري بيندازيد تا تنوع و تعدد كاراكترهايي را وي در اين سال ها بازي كرده است، به ياد آوريد.اتفاقا مديري براي اولين بار در "مرد دوهزار چهره " به ساخت مجدد يك طنز تلويزيوني پرداخت كه به دليل تكراري بودن شخصيت اصلي داستان و تشابه موقعيت داستاني آن با مجموعه اول ، چندان موفقيت آميز نبود. يكي از رموز موفقيت اين کارگردان در طنزهاي تلويزيوني را مي توان خلق زبان كميك و طنازانه وي در مجموعه هاي "شب هاي برره" و "پاورچين" دانست كه هويتي ويژه به كارهاي وي مي دهد و او را از طنزپردازان ديگر متمايز مي کند. همين قياس را مي توان به برنامه هاي گاه موازي و مشابه در تلويزيون نيز تعميم داد . به عنوان مثال "عمو پورنگ" و "برنامه ورزشي 90" به دليل بهره گيري از نوآوري و ايجاد جذابيت در فضاي برنامه، نسبت به برنامه هاي مشابه در حوزه كودك و ورزش موفق تر بوده اند . پخش مجدد "عموپورنگ" پس از هفت سال توليد مستمر به دليل استفاده از آيتم هاي جديد باز هم توانست موفقيت گذشته را تكرار كند و اين نشان مي دهد مخاطب شناسي و توجه به نيازهاي وي متناسب با گفتمان زمانه نقش بسيار مهمي در تكرار موفقيت يك مجموعه ايفا مي كند.
بخشي از شكست و مخاطب گريزي مجموعه هاي سريالي در تلويزيون را بايد درعوامل خارج ازمتن جست و جو كرد. از منظر جامعه شناسي هنري ، صرفا ماهيت خود اثر هنري نيست كه در درخشش يا شكست آن تاثير مي گذارد بلکه دراين ارزيابي بايد به بستر تاريخي و اجتماعي يك اثر هنري نيز التفات داشت ؛ چه بسا خلق يك اثر هنري- فرهنگي متناسب با شرايط و مقتضيات تاريخي خود مي تواند موفق باشد و توليد و پخش آن در زمانه اي ديگر چندان با استقبال مخاطبان همراه نشود . از سوي ديگر وقوع برخي اتفاقات پيرامون يك اثر هنري نيز مي تواند به عنوان يك عامل فرامتني در مخاطب گستري يا مخاطب گريزي آن نقش داشته باشد؛ تاثير مرگ پوپك گل دره در افزايش مخاطبان سريال "نرگس" را مي توان در ذيل اين عامل معني كرد، يا به فرض زماني كه تعداد شبكه هاي تلويزيون از 2 شبكه تجاوز نمي كرد و فضاي سياسي _ فرهنگي زمان جنگ ، شرايط رواني خاصي را در جامعه پديد آورده بود ، برخي سريال ها و برنامه ها (مثل "ديدني ها" ) طرفداران بيشتري داشت كه شايد پخش مجددشان در حال حاضر نتواند موفقيت آنها را تکرار کند. توجه به ظرفيت هاي تاريخي ، گفتمان فرهنگي – اجتماعي حاكم و الگوهاي زيست – جهان آدميان در هر دوره از جمله عوامل مهمي است كه ذائقه مخاطبان را تغيير مي دهد و بي توجهي به آن ، زمينه هاي شكست اثر را فراهم مي آورد.
از سوي ديگر و در حوزه عوامل فرامتني بايد به تغيير و تحولات اجتماعي – فرهنگي در بستر تاريخي يك کار هنري نيز توجه داشت. تغييرات وسيع و سريع فرهنگي جامعه ايراني به واسطه گسترش مدرنيته در کشور و توسعه شهرنشيني باعث شده است مخاطب مانند گذشته وقت و حوصله و توان پيگيري سريال هاي طولاني را نداشته باشد . به طورقطع در چنين وضعيت تاريخي ( كه مخاطب اروپايي در آن قرار ندارد ) چندان نمي توان به موفقيت تكرار يك مجموعه سريالي اميدوار بود . شايد يكي از علل گرايش صدا و سيما به توليد تله فيلم در سال هاي اخير برخاسته از همين شرايط باشد. توجه به اين واقعيت اجتماعي ايجاب مي كند كه مجموعه هاي سريالي به جاي اين كه يك داستان را در فرايند تعليق پذيري در يك خط داستاني روايت كنند ، در هر قسمت يك داستان را به تصوير بكشند تا مخاطب مجبور نباشد براي درك فيلم همه قسمت ها را دنبال كند . يكي از عوامل پرمخاطب بودن سريال "پرستاران" را مي توان در اين شكل از روايت جست و جو کرد كه در هر قسمت، داستاني مستقل را به تصوير مي كشد.
وقتي يك پروژه سينماي يا تلويزيوني به توليد دوم مي رسد، بيش از هر چيز آمار مخاطبان و بينندگان آن است كه مجوز تداوم کار را صادر مي كند . اگرچه اين عامل يكي از دلايل منطقي و عقلاني بازتوليد مجموعه است اما تمام علت آن نيست و چه بسا به معناي خوب بودن اثر هم نباشد اما دست كم در كشور ما اين مخاطبان هستند كه بيش از هر عامل ديگري در ميزان عمر هنري يك اثر نقش دارند بنابراين شكست يا موفقيت يك فيلم يا سريال تلويزيوني در ايران را بايد در نسبت با مخاطبان آن رديابي كرد. از اين رو شناخت و آسيب شناسي برنامه هاي تلويزيوني بيش از هر چيز نيازمند مخاطب شناسي علمي و روشمند است كه مراكز تحقيقاتي در دانشگاه ها و سازمان هاي مرتبط به ويژه مراكز پژوهشي صدا و سيما مي توانند در اين زمينه پيش قراول باشند.

شهر غبارآلود است همچون روح ما كه در اين زمانه زنگار گرفته و حقارت و سرخوردگي تاريخي خويش را بار ديگر تجربه كرده است. يك نوع سكوت مرگبار بر شهر حاكم است كه در هواي دودي و كثيف تهران بازنمايي مي شود. داريم خفه مي شويم و طبيعت نيز با تاريخ تلخ اين سرزمين همسو شده تا درون و بيرونمان يكرنگ شود. اينك اين منم آری منم که از این گونه تلخ می گریم/که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله/در نگرانی این نیمروز تفته/بر آستان تو که اطمینان است و پذیرش است/که نوازش و بخشش است...

جامعه شناسان و انديشمندان علوم ارتباطات ، توده را محصول رسانه هاي جمعي مي دانند و تفاوت مفهوم عامه با اين كلمه در نسبت آنها با رسانه ها رقم مي خورد . در واقع يكي از كارويژه هاي مهم رسانه هاي جمعي به ويژه تلويزيون ، مخاطب سازي و توده پروري است . به عبارت ديگر افكار عمومي به عنوان يكي از قدرتمندترين نيروهاي اجتماعي برساخته اي رسانه اي است كه امروزه نظام هاي سياسي تلاش مي كنند با در اختيار قرار گرفتن و پردازش آن به اقتدار و استمرار خود كمك كنند و البته اين حق طبيعي آنهاست. بنابر اين ساخت و توليد انواع برنامه هاي تلويزيوني اعم از فيلم و سريال و مسابقه و اخبار و ژانر هاي گوناگون در عين اينكه سرگرم كننده است مي تواند در خدمت بسط ايدولوژي قدرت نيز قرار بگيرد. لذا هيچ رسانه اي به اندازه تلويزيون ، مخاطب برايش مهم نيست هم از اين رو كه به نيازها و سلايق گوناگون بينندگانش پاسخ دهد و هم به دلايل حفظ انسجام سياسي و نقشي كه در مديريت كلان كشور دارد. از سويي ديگر حفظ ارتباط دوسويه ميان مخاطبان و تلويزيون لازمه يك رسانه كارآمد است. مخاطب شناسي اما شيوه ها و تكنيك هاي علمي خود رادارد كه رعايت آن به شناخت و درك صحيح مخاطب كمك مي كند .
مخاطب شناسي صرفا به اين معني نيست كه شبكه هاي مختلف تلويزيوني يا برخي آيتم ها و برنامه هاي خاص چقدر بيننده دارد و مثلا طيف مخاطبان كدام شبكه يا برنامه بيشتر است. البته اين مساله ، عنصر مهمي در مخاطب شناسي است كه وضعيت آماري مخاطبان تلويزيون مشخص باشد ولي كافي نيست. اساسا امروزه در مطالعات اجتماعي و فرهنگي رويكرد كيفي در روش تحقيق بر روش هاي كمي غالب شده است و محققان در پي اين هستند كه به لايه هاي دروني تر و عميق تري از واقعيت دست يابند كه قطعا روش هاي كمي نمي تواند براي اين هدف ابزار مناسبي باشد. مثلا اينكه فلان برنامه طنز يا سريال خاص بيشترين بيننده را داشته است تصويري روشن و دقيق از مخاطب ارائه نمي دهدو حداقل اينكه جايگاه يك برنامه را در ميان آيتم هاي گوناگون مشخس مي كند. اين نوع نظر سنجي ها و آمارگيري ها در حين ضرورت به شناخت علمي مخاطب كمك چنداني نمي كند. نگارنده معتقد است براي شناخت بهتر مخاطب ، چند اقدام ضروري است ابتدا اينكه تعريف مخاطب و حدود وثغور آن روشن شود كه آيا مخاطب بيننده اي است كه به طور اتفاقي پاي يك برنامه مي نشيند و بر اساس سليقه و به شكل تصادفي برنامه خاصي را تماشا مي كند يا اينكه كسي است كه بر اساس انتخابي آگاهانه و بنا به نيازها و انگيزه هايش برنامه اي را انتخاب مي كند . مثلا علاقه مندان به سينما به شكل برنامه ريزي شده به تماشاي برنامه سينما 4 يا سينما يك مي نشينند و به شكل آگاهانه وحرفه اي آنرا دنبال مي كنند .از يك منظر كلي ما داراي دو نوع مخاطب هستيم مخاطبان حرفه اي و مخاطبان عادي و تفنني لذا تعريف دقيق مخاطب ، اولين گام اساسي در مخاطب شناسي است .شايد به گزاف نباشد اگر بگوييم مخاطب واقعي كه تلويزيون بايد براي افزايش آن برنامه ريزي كند شخسي است كه بر اساس علاقه ، نيازها و انگيزه هاي آگاهانه به انتخاب يك برنامه دست مي زند و به شكل مستمر آنرا دنبال مي كند اين نگرش البته با مفاهيم مخاطب عام و خاص تفاوت دارد . ممكن است يك مخاطب عام هم به برنامه اي خاص علاقه مند باشد و به طور مستمر آنرا دنبال كند. دوم اينكه مخاطبان را مي توان بر اساس شرايط سني ، ميزان تحصيلات و جنسيت و حتي قوميت تفكيك كرد. قطعا يك مخاطب سيستاني با يك مخاطب تهراني اگرچه هر دو بيننده برنامه واحدي باشند فرق مي كنند و هر كدام نيازهاي خاص خود را دارند. همچنين زنان و دختران هم با توجه به جنسيت مشترك مي توانند مخاطبان متفاوتي باشند مثلا نيازها و سطح علائق و خواسته هاي يك زن خانه دار با يك زن شاغل متفاوت است . بنابراين مجموعه عناصر و متغيرهايي كه در مخاطبان تلويزيوني وجود دارد بايد به عنوان فاكتورهاي شناخت مخاطب بازشناسي شود و پيرامون هر يك از آنان كار علمي صورت بگيرد . حضور روانشناسان و جامعه شناسان در پروژه مخاطب شناسي حتما ضروري است.
به طور كلي نوع مخاطبان تلويزيون را مي توان به دو گروه عمده تقسيم كرد مخاطبان واقعي و مخاطبان مجازي و رسانه اي . مخاطبان واقعي آن دسته از مخاطباني هستند كه بر اساس نياز هاي دروني و انگيزه هاي شخصي برنامه اي را دنبال مي كنند و مخاطبان مجازي و رسانه اي گروهي از مخاطبان هستند كه خود تلويزيون آنها را پرورش داده و تربيت كرده است. به اين معني كه آنها بر اساس انگيزه ها ي دروني خويش كه به دليل جاذبه هاي بيروني يك برنامه به مخاطب آن تبديل شده اند.در واقع شناخت مخاب براي آگاهي از نيازها و خواسته هايش اگر در جهت بهبود برنامه ها حركت كند به مخاطب سازي خواهد انجاميد . ارتباط دوسويه تلويزيون و مخاطب دقيقا در همين نقطه رخ مي دهد. به اين معني كه گاهي مخاطبان با انتقال خواسته ها و تقاضاي خود به تلويزيون نوع و سطح عرضه برنامه ها را در جهت علائق خود تعين مي كنند و گاهي تلويزيون با خلاقيت و نوآوري در شيوه عرضه خويش ، تقاضاهاي تازه اي در مخاطبان ايجاد مي كند.
مخاطب شناسي در تلويزيون از دو خاستگاه عمده صورت مي گيرد يكي از منظر آيتم ها و نوع برنامه مثلا برنامه هاي ورزشي ، سينمايي برنامه كودك و... دوم از منظر شبكه اي به اين معني كه هر شبكه با توجه به اهدافي كه براي آن طراحي شده مخاطبان خاص خود را دارد . قطعا مخاطبان شبكه سه و چهار تفاوت هاي عمده اي با هم دارند. به هر حال شناخت مخاطب به مديران و برنامه سازان تلويزيوني كمك خواهد كرد تا به اينم دو پرسش پاسخ دهند كه چه برنامه اي را در چه زماني براي چه كساني بسازند و چرا بسازند؟

عشق از منظر جامعه شناسي و روانشناسي
يكي از تجربه هاي مهم و قدرتمند عاطفي – رواني در انسان كه از ازل تا به امروز زندگي او را تحت تاثير خود قرار داده است حادثه عشق و داستان نسبت آن با آدمي است . اين نسبت گاهي آنقدر عميق و ژرف است كه تاريخ را تحت تاثير خود قرار داده و آنرا در چالش با خويش دچار تحول ، تكامل و حتي تنزل كرده است . بديهي است يكي از عوامل موثر در شكل گيري تاريخ بشري و تكامل انساني ، آنگونه كه تا كنون بوده است مساله عشق و تبلور و ظهور آن در شئون مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسان است و هنوز نيز اين حقيقت بر حيات فردي و اجتماعي آدميان حاكم است و آنان را دچار قبض و بسط دروني و بيروني مي كند. نگارنده قصد دارد در اين مقاله اين حديث كهنه نامكرر را از منظر جامعه شناسي و روانشناسي مورد بررسي قرار دهد تا آثار و نتايج عشق را در دنياي درون و جهان بيرون ، بازنمايي كند . شما اگر تا كنون عاشق هم نشده باشيد و حتي نسبت به اين مقوله نگاه بدبينانه و منفي هم داشته باشيد نمي توانيد تاثير اين تجربه را در زندگي انسان انكار كنيد پس اگر مي خواهيد شناخت بيشتري نسبت به عشق بدست آوريد با ما همراه شويد.
عشق از منظر جامعه شناسي ( رويكرد اجتماعي )
درست است كه عشق به عنوان يك تجربه دروني و فردي شناخته مي شود اما نمي توان از تجليات اجتماعي و تاثيري كه بر روابط و مناسبات اجتماعي مي گذارد غافل ماند. اولين نكته در مورد جنبه اجتماعي عشق اين است كه عشق معطوف به يك ارزش بيروني و خارج از فرد است و از طريق ارتباطي كه با هستي و شي ديگر برقرارمي كند موجوديت مي يابد. لذا عشق به شكل بيروني و خارج از فرد تجلي و ظهور مي يابد هرچند كه منشاء و عمق دروني دارد. "عشق " نخستين كاري كه مي كند "من" را تبديل به " ما" مي كند واين يك عمل اجتماعي است. انساني كه عاشق مي شود با نوع رفتارها و واكنش هايش نسبت به عوامل بيروني در واقع خود را لو مي دهد و باطن خويش را ظاهر مي سازد . از اين روست كه به لحاظ اجتماعي نمي توان تاثيرات عشق را پنهان كرد . از سوي ديگر عشق نه فقط در رفتارهاي اجتماعي متبلور مي شود بلكه به واسطه نهادهاي اجتماعي مثل ازدواج و تشكيل خانواده نيز صورتي اجتماعي به خود مي گيرد . به طور كلي جوانب اجتماعي عشق را در موارد ذيل مي توان برشمرد:
بهبود رفتار اجتماعي
عشق با گره گشايي از عقده هاي دروني آدمي و زدودن زنگارهاي روحي ، موجب فراخي روان و نشاط جان مي شود . اين شادابي و تازگي در رفتار اجتماعي فرد ظهور پيدا كرده و توانايي انسان را در روابط اجتماعي افزايش مي دهد و در نهايت ارتباطات انساني را اثر بخش مي سازد . ارتباطي كه منابع هردو طرف را تامين مي كند. عشق با خوش خلقي و نشاطي كه ايجاد مي كند موجب شده كه آدمي در روابط با ديگران ، پرخاشگري ، تعصب و بد خلقي را كنار بگذارد و با خوش اخلاقي و شفقت با ديگران رفتار كند. اين مساله به تلطيف روابط انساني در سطح جامعه كمك مي كند. منطقي است ميان مفاهيم و سازه هاي ذهني آدمي و عمل بيروني و كنش اجتماعي وي ارتباطي منطقي وجود دارد ما نمي توانيم در نظام ذهني خود ، تعريف و درك خاصي از پديده ها داشته باشيم و بر اساس همان اداراك و دريافت دروني با داده هاي بيروني برخورد نكنيم . قطعا ميان داده هاي بيروني و يافته هاي دروني آدمي ، تناسبي منطقي جريان دارد و عشق ، اين تناسب منطقي را ميان نظام معرفت شناسي و كنش اجتماعي آدمي برقرار مي كند. در واقع عشق با بهبود فضاي ارتباطي ميان انسان ها ، بستر اجتماعي رشد و كمال انسان را فراهم مي كند.
فرايند اجتماعي كردن
عشق مي تواند با تصحيح و ارتقاي سطح كيفيت روابط اجتماعي انسانها به آنها كمك كند تا خود را با روح جامعه هماهنگ سازند. در حقيقت ، عشق فرايند جامعه پذيري را تسهيل مي كند و انسانها را با هنجارهاي جامعه سازگار مي سازد . در اينجا عشق به عنوان ابزار و لوازم جامعه پذيري مطرح مي شود . اصولا عشق توانايي و قابليت بالايي در تغيير رفتار گذشته و يادگيري رفتار جديد دارد. چه بسيار افراد درونگرا و گوشه گيري كه به واسطه عشق از لاك دروني خويش بيرون آمدند و پوست انداختند . در واقع عشق به نوعي پايان فرديت مطلق و ورود ديگري به دنياي ماست و اين خود يعني گام نهادن در فرايند زيست جمعي. در واقع عشق با دعوت ديگري به ساحت فردي شخص ، او را در بستر عمومي و اجتماعي قرار مي دهد و افراد به تدريج در پروسه جامعه پذيري قرار مي گيرند.
همبستگي اجتماعي
عشق و علاقه به يك هدف و خواسته مشترك ، موجب همكاري و همدلي ميان آدميان مي شود و همين مساله موجب خواهد شد تا آنها گرد هم بيايند و با شكل گيري گروه به همكاري و همنوايي با يكديگر در جهت تحقق ارمانهاي مشترك بكوشند. مثلا عشق به وطن ، گروه رزمندگان را شكل مي دهد و يا موجب انسجام يك تيم ورزشي مي گردد. اين همبستگي را در بين زوج هاي عاشق نيز مي توان پيدا كرد.
عشق هر گونه رابطه ارباب و رعيتي و سلطه آميز و همچنين رابطه سود و زياني و تجاري را كه تنها بر اساس منافع يك طرف شكل مي گيرد را به رابطه و تعامل دو طرفه و انساني بدل مي كند كه انسان نه تنها در پي منافع خويش نباشد بلكه درصدد تامين رضايت خاطر ديگري برآيد. عشق با تبديل منولوگ به ديالوگ و گفت و گوي دوستانه كامل ترين و انساني ترين رابطه اجتماعي را شكل مي دهد. لازم به ذكر است در حيطه فردي نيز عشق با تبديل " من" به " ما" تفرد را به همدلي و همبستگي مبدل مي كند و آدمي را از تنهايي رهايي مي بخشد و بدين طريق است كه عشق قابليت گروه سازي ، همنوايي و بستر سازي براي كار جمعي را نيز داراست.
عشق از منظر روانشناسي ( رويكرد فردي )
" عشق" از شخصي ترين و خصوصي ترين تجربه هاي روحي – عاطفي انسان است و نخستين حيطه اي كه عشق در آن تاثير مي گذارد و اساسا اتفاق مي افتد و تجربه مي شود وجود خود آدمي به عنوان يك هستي واحد است. برخي از مهمترين دستاوردهاي فردي عشق به قرار ذيل است:
ايجاد انگيزه و تحرك در انسان
" عشق" علاقه شديد قلبي به كسي يا چيزي است و اين امر موجب طلب كردن و نياز به مطلوب و محبوب در فرد شده و همين نياز موجب انگيزه و حركت در وي مي شود. از طرفي ديگر " عشق " خواهان بهترين ، زيباترين و كاملترين چيزها براي معشوق است و اصولا عشق يعني خواستن بهترين چيز براي بهترين كسي كه خواهانيم و اين طلب بهترين و كاملترين ها ، آدمي را به تلاشي بيشتر وامي دارد و در همين تلاش و حركت ، تكامل و رشد انسان محقق مي شود.
معنابخشي به زندگي
اگر بپذيريم كه معنا در نسبت با هدف يا ارزشي خلق مي شود عشق مي تواند اين نسبت را برقرار سازد . رفتار عاشق عملي معطوف به هدف است يا كنش معطوف به ارزش و اين هدف و ارزش همان معشوقي است كه عاشق زندگي خود را با محوريت او مي سازد و معني مي كند و اين معناسازي و معنايابي از تجربه ارتباط عاشقانه ميان عاشق و معشوق خلق مي شود و از طريق تعامل عميق و مستمر تكامل مي يابد. همچنين عشق با انگيزه و حركتي كه ايجاد مي كند به زندگي آدمي معنا مي دهد .عشق با هدايت و حمايت همه امكانات و نيروها به سوي طلب مطلوب به آدمي و زندگي اش معنا مي دهد.
رفع نيازهاي عاطفي
عشق در حقيقت پاسخي كامل به نياز " دوست داشتن و دوست داشته شد" آدمي است و هيچ چيز همچون عشق نمي تواند به اين نياز اساسي و مهم آدمي پاسخ گويد. عشق از طريق پاسخ به اين نياز عاطفي به تعادل و تلطيف رفتار انساني كمك مي كند و امنيت روحي – رواني وي را تامين مي كند و بدين شيوه بسياري از بيماري ها و عقده هاي رواني و اختلالات رفتاري – اخلاقي حل مي شود و البته روابط ميان انسان ها نيز سالم تر و اثر بخش تر خواهد بود.
رهايي و آزادي دروني
ميان عشق و آزادي نسبتي زيبا برقرار است . آدميان يا از سر نياز و احتياج و رفع حاجات تلاش مي كنند يا از سر زور و جبر و تكليف اما عشق آدمي را از اين دو رها مي سازد و او را با شوق و انگيزه هاي قوي براي طلب خواسته هايش بر مي انگيزاند و اين عين آزادي حقيقي است. عشق رفتاري از روي ميل و علاقه است نه از روي جبر يا ضعف البته عشق هم نوعي نياز است اما وقتي انسان عملي را بر اساس ميل باطني عميق انجام مي دهد ديگر به اسارت آن در نمي آيد. در مرحله اي بالاتر ، عشق در عين نياز بودن آن قدر شيرين و دلربا است كه عاشق تنها طلب نياز مي كند و لاغير! به قول سعدي من از آن روز كه در بند توام آزادم . از طرف ديگر عشق ، آزاد شدن از منيت و رهايي از قيد و بندهايي نفساني است.
حل مشكلات رفتاري و برخي اختلالات شخصيتي ( عشق درماني )
عشق به دليل تفسير لطيف و انساني كه از جهان و انسان دارد كنش و رفتاري معطوف به خير و نيكي ايجاد مي كند و اين رويكرد مثبت و خوشبينانه به هستي نه تنها موجب سلامتي روح كه سبب سلامت جسم نيز مي شود. امروزه ثابت شده است كه اكثر بيماريها ريشه در مسائل روحي و رواني دارد و لذا سلامت و بهداشت رواني نقش موثري در تامين سلامت جسماني خواهد داشت. بنابراين عشق مي تواند هم سلامت رواني و هم سلامت جسماني آدمي را تا حدود زيادي تامين كند. در واقع عشق بسياري از ناهنجاري ها و اختلالات رفتاري همچون خشم و پرخاشگري ، افسردگي ، بدبيني ، بدخلقي و .... را كاهش مي دهد.
تمركز و هدايت رفتار انسان
عشق با تمركز تمام نيروها و توانايي هاي انسان در يك جهت معين به رفتارها و تفكرات وي نظم مي بخشد و از اتلاف بيهوده انرزي ، استعداد و وقت او جلوگيري مي كند.مثلا در عشق انسان به انسان ، توجه عاشق به يك شخص خاص ذهن او را از توجه به ديگران باز مي دارد و همين توجه خاص و جهت مشخص علاوه بر انتظام رفتارهاي فرد موجب آرامش و آسايش روحي وي نيز مي شود از اين رو كه پراكندگي موجب پريشاني و تمركز سبب آرامش است.
ايجاد نشاط و شادي
عشق از دو طريق موجب احساس نشاط و شادي در انسان ها مي شود . يكي با تاويل و تفسير لطيف و مثبت از عالم انساني. وقتي آدمي نگاه مثبتي داشته باشد احساس مثبتي نيز خواهد داشت و ديگري از طريق نو كردن انگيزه و انديشه آدمي. هدفي تازه و تفكري نو در انسان به او طراوت و شادي عميق ( بهجت) عطا مي كندضمن اينكه عشق با دميدن " اميد" در آدمي به او شادابي و نشاط مي بخشد. عشق همچنين با تفسير مثبت از عالم و تلطيف روابط انساني ، آدمي را از فشار ، استرس و كشمكش هاي اضراب انگيز اجتماعي محفوظ مي دارد و موجب آرامش و آسايش انسان مي شود
تقويت اراده و پشتكار
عشق ، انسان را درفضايي از مبارزه و چالش ميان آنچه هست و آنچه مطلوب است باشد قرار مي دهد. در اين چالش ، آدمي مي كوشد براي رسيدن به مطلوب و محبوب خويش از جان مايه بگذارد و نهايت كوشش خويش را در جهت تحقق هدفش به كار گيرد. از رهگذر اين تجربه عميق و دشوار ، تحمل مشكلات و مصائب راه ، اراده و بردباري آدمي افزايش مي يابد. انسان بايد بداند كه عشق يك فراورده نيست بلكه يك فرايند است. لذا عشق يك ايستگاه نيست بلكه يك راه طولاني است.. عشق به دليل پيچيدگي و وسعتش نيازمند ظرفيت وجودي عميق و زيادي است كه آدمي براي پذيرش و پردازش خود به آن نيازمند است اما نكته مهم اينست كه هيچ چيز همچون عشق اين تحمل و ظرفيت را ايجاد نمي كند كه آفتاب آمد دليل آفتاب
تربيت اخلاقي
عشق و اخلاق با هم رابطه تعاملي و اين هماني دارند و به نوعي به هم آميخته اند عشق موجب ظهور ارزشهاي اخلاقي چون ايثار، گذشت ، مهرباني ، بخشش و روحي لطيف و انساني در آدمي مي شود . انسان در كوره عشق ساخته مي شود و صيقل مي خورد. چه بسيار انسان هاي بي قيد و بند و لاابالي كه عشق از آنها انساني شريف و بزرگ ساخته است. از طرفي ديگر عشق نوعي تفسير لطيف و اخلاقي از انسان و جهان است و با تجلي آن در آدمي ، انسان فرصت بزرگي براي تربيت و رشد و كمال خويش به دست مي آورد. در حقيقت عشق يك عمل و كنش اخلاقي است
سخن پاياني
خوب بديهي است بسياري از خوانندگان اين مقاله كه به اينجاي مطلب رسيده باشند بگويند كه همين حرف و حديثها درباره عشق تنها در افسانه ها و فيلم ها قابل دست يافتن است و زندگي واقعي چيز ديگري را نشان مي دهد و قطعا براي استدلال مدعاي خويش به امار روبه افزايش طلاق و اختلافات خانوادگي ارجاع خواهند داد. نگارنده نيز اين امارها را تاييد مي كند اما انچه در واقعيت اجتماعي مي بينم نه تبلور عشق كه فقدان عشق است و به شدت محتاج آسيب شناسي. بسياري از رفتارهايي را كه ما نام عشق بر آن مي گذاريم احساس ، هيجان و هوس هاي زودگذري است كه در ساحت معنايي عشق نمي گنجند و چه بسا ضد آن باشند .اگر عشق آنگونه كه در ذات خويش معني دارد و چنانچه حقيقت آن متبلور شود تقريبا هماني خواهد بود كه شرح آن گفته شد اما اگر عشق از مسير حقيقي خود خارج و از ذات دروني خود دور شود هرگز نمي تواند به شكل مثبت و سازنده است اثر گذار باشد و قطعا آسيب هاي رواني و اجتماعي عميق و خطرناكي خواهد داشت. عشق را نبايد تجربه اي مطلق قلمداد كرد اين نيز مثل هر امر بشري ، شامل نسبيت مي شود و شدت و ضعف دارد ضمن اينكه بايد به خاطر داشت كه عشق اگرچه آمدني است اما دوام و بقاي آن آموختني است و براي حفظ و ماندگاري آن بايد آموخت كه چگونه عاشق بود.