تبليغاتX
کوچه فرهنگ
نیستم اگر ننویسم

بر اساس تحقيقات صاحب نظران علوم ارتباطات و مطالعات تلويزيون همچنين تجربه هاي زيسته مردم نمي توان نقش تلويزيون را در شكل گيري افكار عمومي و البته پاسخ به نياز سرگرمي  آنان دست كم گرفت . حتي اگر مخاطبان اين رسانه از محتواي برنامه هاي آن ناراضي باشند به طور ناخودآگاه و مستمر تحت تاثير هژموني اين جعبه جادو قرار دارند و چه بسا بسياري از افكار و عقايد و تصورات ذهني ( غالبا كليشه اي ) آنان تحت تاثر پيامهاي است كه از اين جعبه ، ارسال مي شود . شايد سخترين كار در دنياي رسانه اي شده امروز براي انسان مدرن ، دوري و پرهيز از اين وسيله ارتباطي باشد . شايد ما بتوانيم به تلفن خود پاسخ ندهيم و، يا گوشي موبايل خود را خاموش كنيم و به سراغ كامپيوتر خود نرويم اما نمي توانيم به سادگي از كنار تلويزيون بگذريم و آن را براي مدت طولاني خاموش كنيم. اما گاهي عملكرد تلويزيون به عنوان يك نهاد و سازمان رسانه اي مي تواند موجب قهر ما با تلويزيون شود . در اين صورت مخاطبان اين جعبه جادو به جاي تكريم تلويزيون آنرا تحريم مي كنند و نسبت به آن دافعه پيدا مي كنند . البته اين كنش قهر آميز ممكن است صرفا با خاموش كردن تلويزيون و عدم تماشاي برنامه هاي آن منجر نشود اما برنامه ها و آيتم هاي گوناگون تلويزيوني ، اثر و خاصيت خود را از دست بدهند و بينندگان نتوانند همچون گذشته با آن ارتباط برقرار كنند و از تماشاي آن لذت ببرند. در واقع ارتباطي يكسويه و پرو پاگاندايي ميان تلويزيون و مخاطب وجود ندارد و هميشه اين تلويزيون نيز كه افكار عمومي را شكل مي دهد بلكه گاهي افكار عمومي تحت تاثير برخي فاكتورهاي اجتماعي ، با تلويزيون ارتباط برقرار مي كند و به لحاظ حسي نسبت به آن دچار قبض و بسط مي شود.

يكي از آيتم هاي پر طرفدار تلويزيون مجموعه هاي كمدي و طنز است كه در همه جاي دنيا طرفداران زيادي دارد . در كشور ما نيز اين ژانر هم در سينما و هم در تلويزيون بيشترن طيف مخاطب را به خود اختصاص مي دهد . اگرچه اين گرايش افراطي را مي توان نشانه اي از خلاء و بيماري اجتماعي قلمداد كرد كه از فقدان شادي در زندگي واقعي پرده برمي دارد . تا زماني كه در زيست- جهان مخاطبان نشانه هايي از شادي و دلخوشي وجود نداشته باشد، سينما صنعتي خيالي و وهم انگيز براي جبران خيالي و صوري اين شادي ها باقي مي ماند و طبيعي است در اين سينما تنها ژانر طنز و كمدي است كه مي تواند هويت و موجوديت سينما را حفظ كند و چرخ هاي اقتصادي آن را بچرخاند.

   

    در حقيقت ميل افراطي مخاطب عام به سينماي كمدي نشانه يك ضعف، كمبود و بيماري در نظام اجتماعي است. گويي نظام اجتماعي نمي تواند به نيازهاي واقعي جامعه پاسخ دهد و سينما با فراهم كردن پاسخي نمادين و خيالي، جبران اين ضعف را به عهده گرفته است. نارضايتي اجتماعي، سينما را در نقش و كاركرد سرگرم كننده خويش فربه مي سازد و باعث رشد كاريكاتوري آن مي شود، چرا كه اين موجود مجازي براي سرپا نگه داشتن خود مجبور است به خواسته هاي مخاطبان تن دهد، هرچند به ذلت وي منتهي شود. اما هميشه  و در هر شرايطي مخاطبان اين ترفند را نمي پذيرند و در برابر آن مقاومت مي كنند. مصداق اين سخنان را مي توان در بحران مخاطب برنامه هاي تلويزوني در دو ماهه اخير رديابي كرد . درحال حاضر دو مجموعه طنز يكي سريال شمس العماره و ديگري مجموعه طنز مسافران روي آنتن است اما ديگر مثل گذشته تاثير گذار نيست و نمي تواند مخاطبان زيادي را متوجه خود سازد . اين بحران  بيش از انكه به محتوايي اين برنامه ها ارتباط داشته باشد به روحيه مخاطبان و شرايط اجتماعي جامعه بر مي گردد  به طور كي كه بسياري از بينندگان به هدف توليد چنين برنامه هاي با سوظن مي نگرند و اعتماد ود را ه ان از دست داد ه اند . در اينجاست كه روانشناسي و جامعه شناسي مخاطب  ، خود را نشان مي دهد و برجسته مي شود . با توجه به اوضاع سياسي كشور بسياري از مخاطبان ، تلويزون را ديگر نه به عنوان يك ابزار سرگرمي يا اطلاع رساني صرف كه نماينده مديريتي مي دانند كه نسبت به آن نقدها جدي دارد . نگارنده قصد ندارد به تحليل سياسي  مسائل روز بپردازد و حتي نسبت به اوضاع اجتماهي موجود جبه گيري كند اما نمي توانيم برخورد سلبي و قهري مردم را نسبت به تلويزيون انكار كنيم همين مساله موجب شده است بسياري از برنامه هاي تلويزون ، كاركرد خود را از دست بدهد و حتي برنامه هاي طنز و كميك آن نيز مخاطب را نخنداند . اينكه دو مجموعه مسافران و شمس العماره ممكن است دچار نواقص فني و ماهوي باشد بحث ديگري است در اين شرايط حتي فيلمهاي چارلي چاپين نيز نمي تواند مثل گذشته موجب خنده مخاطب شود . همين اتفاق به ظاهر ساده نشان مي دهد ميان مخاطب و تلويزون علاوه بر سطح كيفي و محتواي برنامه ها ، عناصر ديگري هم مداخله دارد كه در صورت فقدان ان ، شادترين برنامه هاي كمدي نيز مفرح نخواهد بود . در حقيقت پيش از هر گونه برنامه سازي جذاب براي تلويزون اين اعتماد عمومي به آن است كه  تامين مخاطب را براي اين رسانه تضمين مي كند. 

پيچيدگي مخاطب شناسي رسانه ها را به واسطه درك همين اتفاق مي توان كشف كرد . مخاطب پيش از اينكه به خاطر خود برنامه يا سطح كيفي آن به پاي تلويزيون بنشيد به اعتمادي تكيه مي كند كه اين رسانه به واسطه عملكرد و موقعيت اجتماعي خود به آن دست خواهد يافت.  شايد اين از كم شانسي كارگردانهاي اين دو اثر بوده است  كه در بدترين شرايط ممكن ، اثرشان روي آنتن رفته است . تا زماني كه صدا و سيما نتواند اعتماد خود را نسبت با مخاطبانش بدست بياورد و آنرا ترميم كند نه تنها سريالهاي طنز و ملودرام كه هيچ برنامه اي نمي تواند رضايت آنها را جلب كند.  در واقع تلويزون در مقام يك مديوم و رسانه ارتباطي زماني مي تواند اثر گذار باشد و منزلت خويش را حفظ  نمايد كه  استقلال خويش را از قدرت و سياست حفظ كند و صداقتش را پشتوانه و تضمين خود و مخاطبانش قرار دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:33  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

 

 
 

سينما به عنوان هنر هفتم تنها با هنرهاي ديگر ارتباط ندارد بلکه با ساحت هاي گوناگون زندگي بشري در ارتباط بوده و ميان آنها نسبتي معني دار برقرار است. يکي از اين مقوله هاي مهم که هيچ گاه از قاب دوربين پنهان نبوده و اصلاً به تولد ژانري تازه در سينما انجاميده است «تاريخ» است. ژانري که هم داراي جاذبه هاي سينمايي زيادي بوده و هم داراي دغدغه هاي حقيقت جويانه که موجب شده است نسبت به روايت تصويري از آن حساسيت زيادي وجود داشته باشد. حساسيتي که بيشتر از سوي دو قشر ممتاز از طبقات اجتماعي صورت گرفته است، يکي سياستمداران و ديگري پژوهشگران تاريخ. اين توجه و حساسيت بالا نسبت به روايت سينما از تاريخ بيش از آنکه به اهميت خود واقعيت تاريخي برگردد به نقش سينما و تصوير در شکل گيري حقيقت تاريخي در ذهن مخاطبان مربوط مي شود. چه بسا تاثيري که يک سکانس سينمايي از يک واقعه تاريخي دارد بيش از انواع کتاب هايي است که در اين زمينه نگاشته شده است. اگر تعصبات و دغدغه هاي ايدئولوژيک را در نظر نگيريم بيش از هر دوره تاريخي اين تاريخ معاصر است که مورد نقد و نظر منتقدان قرار مي گيرد. هيچ شکي نيست که اگر بخواهيم رد پاي تاريخ را در آثار سينمايي ايران پيدا کنيم از هر راهي که برويم در نهايت به سينماي علي حاتمي برمي خوريم که تاريخ به ويژه تاريخ معاصر در آثار او بيش از هر موضوع و سوژه ديگري مورد توجه قرار گرفته و برجسته شده است. اين توجه صرفاً به طرح کليات يک دوره تاريخي ختم نمي شد و تا بازنمايي جزييات تاريخي نيز پيش مي رفت. او سعي مي کرد نگاه حداکثري به تاريخ داشته باشد و در به تصوير کشيدن آن به نحوه لباس پوشيدن، آداب و رسوم، ادبيات گفتاري و نوشتاري و حتي ثبت اشيا و لوازم يک دوره تاريخي توجه داشت که مظهر اين تاريخ گرايي و اهتمام به آن را مي توان در پايه ريزي شهرک سينمايي غزالي جست وجو کرد. شهرکي که اثر ارزشمند هزاردستان در آن به ثبت رسيد و در حافظه هنري مخاطبان باقي ماند و خود به يک تاريخ مجسم بدل شد. روايت او از تاريخ صرفاً به بازتعريف وقايع و حوادث سياسي محدود نمي شد و به روايت فرهنگ و هنر آن دوره بسط مي يافت. هنر نقاشي در فيلم «کمال الملک»، موسيقي در فيلم «دلشدگان» و هنر خوشنويسي در مجموعه «هزاردستان» تنها بخشي از اين روايت هستند. ضمن اينکه او به شخصيت هاي تاريخي نيز توجه ويژه يي داشت و بسياري از آثار تاريخي خود را حول شخصيت آنها بازسازي مي کرد. کمال الملک، شاهان قاجار، ميرزاتقي خان اميرکبير، ستارخان، حاجي واشنگتن و... از جمله اين مردان تاريخي هستند که در تصويرهاي علي حاتمي نمايان شدند و براي تاريخ سينما باقي ماندند. در حقيقت مي توان علي حاتمي را بافنده تاريخ ايران در تار و پود هنر سينماي ملي قلمداد کرد که حتي در ظريف ترين ميزانسن هايش هم از اسباب، وسايل، لباس و گريم هاي مربوط به دوران مورد علاقه اش بهره مي برد.

علي حاتمي در ميان ادوار گوناگون تاريخي بيش از همه به تاريخ مشروطه و زمان قاجار توجه داشته است. دوراني که ريشه بسياري از حوادث و وقايع کنوني به آن برمي گردد و در واقع ما همچنان در گفتمان تاريخي آن به سر مي بريم. او تصورات ما را درباره تاريخ و شخصيت هاي تاريخي به تصويري ماندگار بدل کرد به طوري که هر وقت نام اشخاصي همچون اميرکبير، کمال الملک، شعبون استخوني، ستارخان و... را در کتاب هاي تاريخي يا مقالات روزنامه ها مي خوانيم چهره کاراکترهاي او در ذهن مان زنده مي شود. در واقع او ذهنيات تاريخي ما را مصور کرد و به اين واسطه قدرت سينما را نيز به رخمان کشيد. يکي از نقدهايي که به آثار علي حاتمي مي شود اتفاقاً از همين نقطه برمي خيزد به اين معني که او تاريخ را تحريف مي کند و روايتي شخصي از آن ارائه مي دهد. البته حاتمي اين مساله را انکار نمي کند و آثار خود را تاريخ به روايت علي حاتمي مي داند و حتي معتقد بود ژانر تاريخي را نمي توان به آثار او اطلاق کرد. حاتمي در جايي به صراحت گفته است؛ هيچ وقت ادعا نکرده ام مورخم، بلکه تنها براساس وقايع تاريخي درام مي نويسم. به اعتقاد احمد طالبي نژاد منتقد سينما کار هنرمند و فيلمساز ضبط تاريخ و نقل عيني آن نيست و اگر هنرمندي اين کار را انجام بدهد، فقط تاريخ را به تصوير کشيده است و اثر او اثري ماندگار و خلاقانه نخواهد بود.

در واقع نگاه علي حاتمي به تاريخ يک نگاه هنري و سينمايي است نه رويکردي علمي و مورخانه. مثلاً او شخصيت شعبان بي مخ را در دوران قاجار به تصوير کشيده است در حالي که او به دوران پهلوي تعلق داشت. در عين حال آنقدر اين شخصيت قدرتمند به تصوير کشيده شده است که همواره در ذهن مخاطب ماندگار مي ماند. ضمن اينکه بايد توجه داشت تاريخ شفاهي بيش از تاريخ مکتوب در جامعه ما اهميت داشته و متناسب با فرهنگ ايراني بوده است. بنابراين بسياري از روايت هاي تاريخي علي حاتمي با ارجاع به اين منابع صورت گرفته است. ضمن اينکه بايد پذيرفت بنا بر فلسفه تاريخ اين روايت هاي تاريخي است که تاريخ را مي سازد نه خود وقايع و حوادث. اين نگرش سوژه به اين وقايع و رخدادهاست که ابژه تاريخ را مي سازد پس ما شاهد روايت هاي متفاوت و گاه متضادي حتي از سوي خود مورخان درباره يک حادثه مشترک تاريخي هستيم يعني همه مورخان و کتاب هاي تاريخي يک تعريف يا تحليل از رخدادهاي تاريخي ارائه نمي دهند. از سوي ديگر توجه حاتمي صرفاً به تاريخ کلان نبوده است و در آثار او مي توان نشانه هاي زيادي از فرهنگ عامه، رفتارهاي روزمره مردم و شيوه و سبک زندگي آنها را رصد کرد که مي تواند مرجعي بصري براي مورخان و مردم شناسان باشد. شايد بهتر باشد در مورد آثار علي حاتمي بگوييم آنها تاريخ تصويري هستند نه تصوير تاريخي.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 7:13  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

 

هنوز مدتي نيست در پايتخت مستقر شده كه لهجه‌اش تغيير كرده و سعي مي‌كند فارسي را روان‌تر صحبت كند و به‌گونه‌اي حرف بزند كه نشانه‌هاي محلي و قومي در آن نباشد تا خداي ناكرده لو برود. نشانه‌هايي كه با تغيير در پوشش ظاهري و نوع آرايشش هم مي‌توان حدس زد كه او نيز از جمله آن افرادي است كه هويت و قوميت خود را پشت نقاب تهراني بودن پنهان مي‌كند تا شان و منزلت اجتماعي‌اش را حفظ كند و كسي با ديده تحقير و بي‌كلاسي به او نگاه نكند يا او را دست نيندازد. اين مشكل فرهنگي بويژه در ميان دانشجويان، سربازان و همه كساني كه به نوعي به پايتخت مهاجرت مي‌كنند يا مقيم آنجا مي‌شوند قابل مشاهده است. ديگر مانند گذشته، اصالت داشتن به عنوان يك ارزش اخلاقي و اجتماعي رسميت ندارد و متجدد بودن بر خود بودن تقدم پيدا كرده است. در واقع خودباختگي تنها در غرب زدگي و در ارتباط با مليت‌هاي ديگر معني نمي‌شود، بلكه در درون مرزهاي يك كشور و ميان قوميت‌ها و هويت‌هاي محلي نيز ديده مي‌شود و دامنه و عمق آن كمتر از غرب زدگي و اليناسيون نيست. اگرچه از سوي ديگر همه را نمي‌توان به يك چوب راند و كل اين رفتار را بهازخود بيگانگي و بي‌اصالتي تقليل داد. بخشي از اين مساله به فرآيند بسط مدرنيته در كشور ما برمي‌گردد كه بسياري از رفتارها و فرهنگ‌هاي سنتي را به چالش كشيده و دچار تزلزل و دوگانگي مي‌كند. ما در اين نوشتار سعي مي‌كنيم به بخشي از دلايل جامعه‌شناختي و روان‌شناسي اين تهران‌زدگي اشاره كنيم و آنها را مورد بررسي قرار دهيم.

آنچه بيش از همه از جهان مدرن و دنياي غرب در اين 150 سال تاريخ معاصر نصيب ما شده وجوه تكنولوژيك، برون ساختاري و به اصطلاح مدرنيزاسيون بود. در واقع نوعي شكل‌گرايي اجتماعي كه به تعبير و اقتباس صوري تمدن جديد بسنده كرد و از مدرنيته در مقام فرهنگ و انديشه مدرن چندان بهره‌اي نبرد. شكاف تاريخي ما در گسست سنت و مدرنيسم با اين دوگانگي رفتاري نه تنها موجب تاخير فرهنگي ما در نسبت با جامعه جهاني شد، بلكه به پارادوكس‌هاي بومي و درون ساختاري ما نيز دامن زد. رشد و توسعه ناموزون مدرنيزاسيون در ساحت جغرافيايي خويش و تمركز يافتن دستاوردهاي تمدن جديد در مركزيت ايران، بتدريج تهران را به متروپلي غول آسا بدل كرد كه اقتدار خويش را فخر مي‌فروخت. تهران نه تنها در عالم جغرافيا بزرگ شد كه به حيث فرهنگي  اجتماعي نيز دچار خودبزرگ‌بيني شد و خود، معيار مدرن شدن قرار گرفت. در واقع تهراني بودن به معناي مدرن و امروزي و متمدن بودن ارتقا يافت و به يك ارزش اجتماعي گرانقدري تغيير كرد و از آن پس بچه تهرون بودن به عقده‌اي تاريخي براي ايرانيان شهرستاني بدل شد. در حقيقت جغرافيا در مقام تاريخ و تمدن استحاله يافت و زمين به جاي زمان نشست. گويي تهران سرزميني بود كه آدمي با ورود به آن به زماني جلوتر پا مي‌گذاشت و به ناگهان و يكشبه متمدن مي‌شد و از رعيتي به شهروندي مي‌رسيد و شايد جالب‌ترين نكته قصه اين باشد كه اتفاقا كساني به اين دوگانگي و برتري تهرانيت دامن مي‌زدند كه مقيم تهران بودند نه متولد آن! هم آنان كه تحت هژموني متروپل با مهاجرت به اين وادي تهراني شدند. در واقع تهراني شدن بيش از تهراني بودن به تهراني بودگي وارونه دامن زد. تهراني بودني كه تفاوت خويش را تنها در مظاهر مادي تمدن و زرق و برق‌هاي زندگي شهري تعريف مي‌كرد و آپارتمان و ترافيك و شلوغي و ماشين و ميدان آزادي و... را عين تمدن مي‌پنداشت! و اتفاقا تفاوت ميان تهراني و بچه زرنگ و متمدن بودن با شهرستاني و دهاتي بودن در همين سطح صوري باقي ماند. بحران هويت در مقابل جهان مدرن از همين شهر شبه مدرن آغاز شد؛ هويتي كه با تغيير لهجه از بحران عبور مي‌كرد و كسوتي مدرن مي‌پوشيد. در اين ميان نه مي‌توان آن بچه تهرون را سرزنش كرد كه خود را شهروند درجه اول مي‌بيند و نه آن شهرستاني را كه تهراني شدن را كعبه آمال خود گرفته است. اين نكوهش بر تفكري وارد است كه جغرافيا را به جاي تاريخ نشانده و مدرنيزاسيون را همان مدرنيته معنا كرده است.

همين تاكيد كاذب بر رابطه اين هماني تهران و تمدن از سوي ديگر به مقاومت خرده فرهنگ‌هاي قومي دامن زد و دعواي بيهوده قوميت‌ها را شعله‌ور كرد. نمونه‌اي از اين جدال‌هاي متعصبانه را مي‌توان در زندگي‌هاي جمعي مثل خوابگاه‌هاي دانشجويي و سربازخانه‌ها پيدا كرد. جالب اين‌كه ‌انديشه‌اي غيرمدرن (تقليل مدرنيته از مدنيت به تهرانيت) خود معيار مدرنيسم قرار مي‌گيرد!

مدرن و متمدن بودن نه از زيستن در جغرافياي خاص كه از زيست  جهاني بر مي‌خيزد كه در بستر انديشه و تاريخ مدرن تجربه مي‌شود. در اين معنا شايد آن فردي كه در نقطه‌اي دور افتاده در سيستان و بلوچستان زندگي مي‌كند از كسي در نياوران در تهران مدرن‌تر باشد كه روح جهان مدرن را در نيافته است مگر غير اين است كه تهران را بيشتر غير تهرانيان پر كرده‌اند اگر تفكر و انديشه و زيست بوم تاريخي معيار مدرنيسم قرار گيرد تهران نيز از برج عاج خويش پايين مي‌آيد و جغرافيا به معني جغرافيايي خويش برمي‌گردد.

دلايل اقتصادي و توسعه ناموزون

بدون شك يكي از دلايل اهميت كاذب و مضاعف تهران به عنوان شهر محل زندگي به توسعه ناموزوني برمي‌گردد كه با شروع مدرنيزاسيون در كشور ما اتفاق افتاده است. تمركز بيشتر امكانات و فرصت‌ها در زمينه‌هاي مختلف اقتصادي و اجتماعي باعث فربهي اين شهر و لاغر و نحيف شدن شهرهاي ديگر شده است. كمترين پيامد اين نابرابري هجوم بي‌رويه و مهاجرت شهرستاني‌ها به پايتخت براي اشتغال، تحصيل و استفاده فرصت‌هاي اجتماعي و فرهنگي ديگر بود. در شرايط كنوني كمتر خانواده ايراني در شهرستان‌هاي كشور است كه فاميل و آشنايي در تهران نداشته باشد و اساسا بيش از نيمي از جمعيت كنوني تهران را كساني تشكيل مي‌دهند كه يا به اين شهر مهاجرت كرده‌اند و در آن ماندگار شده‌اند يا پدر و مادر آنها سال‌ها قبل‌تر به اين شهر كوچ كرده‌اند و آنها در اينجا متولد شده‌اند، اما ريشه و اصل و نسب خانوادگي آنها به جاي ديگر برمي‌گردد. اين وضعيت به حدي گسترده است كه كمتر مي‌توان يك تهراني اصيل پيدا كرد كه اجداد آنها نيز ريشه در همين خاك داشته باشند. از طريق ديگري نيز مي‌توان به درصد شهرستاني‌ها در نسبت با كل جمعيت تهران پي برد و آن مراكز و مساجد شهرهاي مختلف مقيم در تهران است كه هر كدام از آن بر اساس زبان و قوميت خويش به تشكيل انجمن و هيات‌هاي محلي در پايتخت دست زده‌اند تا به نوعي اصالت و هويت قومي خود را پاس بدارند. در كنار فرصت‌هاي شغلي بايد به امكانات و فرصت‌هاي تحصيلي در تهران نيز اشاره كرد كه با تمركز بهترين دانشگاها و مراكز علمي و داشتن بهترين استادان و نخبگان، اين شهر را به كعبه آمال جواناني تبديل كرده است كه دشواري‌هاي كنكور را به جان مي‌خرند تا سر از دانشگاه‌هاي تهران درآورند. مجموعه اين عوامل باعث مي‌شود تهران جايگاهي والاتر از يك شهر پيدا كند و هويتي مجازي به خود بگيرد كه بخش عمده‌اي از آن به دليل اهميت توسعه نامتوازن و جمع شدن همه امكانات و فرصت‌ها در اين شهر است. اين مساله موجب شده است تهرانيبودن به معني شهروند درجه يك بودن معنا شود و يك خود برتر بودن را در ضمير ناخودآگاه شهر پرورش دهد و دامن بزند. براي درك بهتر اين موضوع مي‌توان به ميزان گرايش شهرهاي كوچك و بزرگ در ارتباط با تهراني شدن رجوع كرد تا متوجه شد اين گرايش در برخي شهرهاي بزرگ با سابقه تاريخي بيشتر مثل اصفهان و شيراز و مشهد و تبريز نسبت به شهرهاي ديگر كمتر است و آنها نسبت به هويت منطقه‌اي خود پايبندترند و نشانه‌هاي كمتري از اين حس تهران‌زدگي در آنها به چشم مي‌خورد. خود اين مساله نشان مي‌دهد اگر توسعه به شكل عادلانه و برابر اتفاق بيفتد و امكانات در سراسر كشور توزيع و پخش شود بخش زيادي از اين عطش تهران‌گرايي كاهش پيدا مي‌كند و پايتخت‌نشيني، فضيلت خاصي به حساب نمي‌آيد. در واقع بخشي از اين خودباختگي در سطوح اجتماعي و فرهنگي به محروميت و عقب‌ماندگي اقتصادي بر مي‌گردد كه هويت، اعتماد به نفس و عزت نفس آدمي را خدشه دار مي‌كند و زمينه از خود بيگانگي و ديگر بودن كاذب را فراهم مي‌‌آورد.

تاثير رسانه‌ها

در عصر ارتباطات و جهان رسانه‌اي شده امروز نمي‌توان نقش رسانه‌ها را در ايجاد خرده فرهنگ‌ها و هنجارهاي اجتماعي ناديده گرفت. رسانه‌ها با نفوذي كه در افكار عمومي و شكل‌گيري آن دارند اهرم قدرتمندي محسوب مي‌شوند كه به طور نامحسوس اما عميق و ريشه‌اي به ايجاد و نهادينه كردن فرهنگ كمك مي‌كنند و آن را دچار شتاب يا كندي مي‌سازند. بيشتر فيلم و سريال‌هايي كه ساخته مي‌شوند در فضاي شهر تهران و زندگي مدرني مي‌گذرد كه در پايتخت وجود دارد. تصويري ايده‌آل و آرماني كه مدام وسوسه زيستن در تهران را به مخاطبان خود القا مي‌كند و چه‌بسا تصوري كه آنان از اين شهر دارند به تصويري برمي‌گردد كه رسانه‌ها بويژه تلويزيون از اين شهر ترسيم مي‌كنند. از سوي ديگر، در برخي سريال‌ها و فيلم‌هايي كه از تلويزيون پخش مي‌شود تلقي كليشه‌اي و عوامانه‌اي از تهراني بودن و شهرستاني بودن به نمايش درمي‌آيد كه شهرستاني بودن را مساوي باساده و هالو بودن و تهراني بودن را با زرنگ و باهوش بودن يكي فرض مي‌كند و در نهايت به اين ذهنيت مسموم و كاذب دامن مي‌زند كه شهرستاني بودن نشانه و علت عقب‌ماندگي و تهراني بودن، نماد پيشرفته و مترقي بودن است. بديهي است تصويرسازي‌هاي رسانه‌اي به واسطه قدرت رسانه‌ها بويژه تلويزيون در جامعه امروز، زمينه‌هاي رواني و فرهنگي تهران زدگي و بيزاري از شهرستاني بودن را ايجاد مي‌كند كه در درازمدت اين مساله به عنوان يك گزاره واقعي و پذيرفته شده در جامعه رواج مي‌يابد و تهراني بودن را از يك ماهيت تاريخي و جغرافيايي به تهرانيت و ماهيتي فرهنگي و ارزشي بدل مي‌سازد كه معيار تقسيم‌بندي آدم‌ها به شهروندان درجه يك ودرجه‌دو ميشود و تهران را نه صرفا به عنان يك پايتخت، بلكه به نماد پيشرفت و توسعه يافتگي تبديل مي‌كند كه هر كسي مي‌كوشد با الصاق خود به آن، اعتباري مجازي براي خود كسب كند و عزت نفس خويش را بالا ببرد.

تاثيرات روان‌شناختي

طبيعي است همه عواملي را كه در بالا به عنوان دلايل تاثيرگذار در ايجاد اين حس و تمايل برشمرديم به نوعي در ذيل روان‌شناختي انسان معاصر جاي مي‌گيرد و از دايره آن بيرون نيست؛ اما اين عوامل رواني صرفا در سويه مثبت قضيه اتفاق نمي‌افتد و چه‌بسا نتيجه واكنشي منفي به اين پديده باشد.

در حالي كه ايراني بودن ما امروزه به وسيله عوامل مختلفي مورد تهديد قرار مي‌گيرد تهراني بودن به عنوان يك هويت فانتزي و جعلي به فضيلتي انساني بدل مي‌شود

به اين معني كه اين نابرابري تاريخي ميان تهران و شهرهاي ديگر ايران، باعث نوعي سرخوردگي و ايجاد عقده‌هاي رواني در افراد مي‌شود كه بنا به تقدير در جايي ديگر غير از تهران به دنيا آمده‌اند. آنها هم به دليل محروميت و محدويت‌هايي كه در شهرهاي كوچك خود داشته‌اند نسبت به تهراني بودن دچار برخي عقده‌هاي ريشه‌داري مي‌شوند كه در نوجواني و جواني با حضور در اين شهر يا به دليل تحصيل و اشتغال يا به دلايل ديگر مثل سربازي فرصتي براي اين عقده‌گشايي مي‌يابند تا حتي با تجربه كوتاه تهراني شدن، بخشي از اين عقده‌هاي سركوب شده را تخليه كنند؛ مثلا در بسياري از شهرهاي ايران بناها و نمادهاي تاريخي ارزشمندي وجود دارد كه قابل مقايسه با آثار موجود در تهران نيستند، اما عكس گرفتن در مناطقي از تهران مثل ميدان آزادي به عنوان نماد تهراني شدن و مخلفات آن مثل مدرن‌شدن و باكلاس شدن به ارزشي تبديل مي‌شود كه به ميدان آزادي هم اعتباري مضاعف مي‌بخشد. در واقع به لحاظ روان‌شناختي، فرد باتجربه زندگي در تهران و اعتماد به نفس و اعتبار اجتماعي كه از قبل آن به دست مي‌آورد خود را در يك امنيت رواني مي‌بيند كه پيش از آن نداشته است، اگرچه همه اينها تصورات وارونه و كاذبي است كه فرهنگ غيررسمي و ارزش‌هاي عرفي جامعه در افراد ايجاد و تقويت كرده است.

سخن پاياني

بديهي است از منظر جامعه‌شناختي اين پديده يك نوع انحراف هويتي به حساب مي‌آيد كه در نتيجه عوامل مختلفي كه برخي از مهم‌ترين آنان را در اين مقاله برشمرديم، در يك پروسه تاريخي ايجاد شده و حل آن مستلزم زمان طولاني است. شايد يكي از طنزهاي تاريخي ما نيز همين باشد كه در عصر جهاني شدن و تبديل دنيا به دهكده جهاني، ما همچنان درگير برخي تضادهاي قوميتي هستيم و در حالي كه ايراني بودن ما امروزه به وسيله عوامل مختلفي مورد تهديد قرار مي‌گيرد، تهراني بودن به عنوان يك هويت فانتزي و جعلي به فضيلتي انساني بدل مي‌شود؛ البته به نظر مي‌رسد با توسعه و همه‌گير شدن فناوري‌هاي ارتباطي و نفوذ امكاناتي مثل اينترنت كه فرصت ارتباط با ديگران و حتي جهاني شدن را فراهم مي‌كند، كم‌كم عطش تهراني شدن به عنوان يك دغدغه فرهنگي فروكش كند و از آسيب‌هاي اجتماعي و رواني آن كاسته شود. اساسا اين خرده فرهنگ كاذب نه با ديدگاه اسلامي ما همخواني دارد، نه با نگرش‌هاي ملي. از منظر اسلام، برتري انسان‌ها نه به شهرها و قوميت و زبان كه به تقوا و انسان بودن سنجيده مي‌شود و از ديدگاه ملي نيز همه ايران سراي ايرانيان است و هيچ قوم و شهروندي به دليل محل تولد نسبت به ديگران برتري ندارد و آنچه اهميت دارد ايراني بودن است. گذر سنت به مدرنيته با چالش‌ها و آسيب‌هاي زيادي همراه بوده است كه بخش عمده‌اي از آن نه در ارتباط با غرب و كشورهاي بيگانه كه در نسبت با قوميت و هويت‌هاي محلي و در داخل به وجود آمده و بديهي است برون رفت از اين وضعيت و بحران‌هاي آن نيز جز با افزايش آگاهي و شناخت بيشتر شهروندان از جامعه خود و جهان پيرامون خود ميسر نمي‌شود. آن گاه است كه ايراني بودن بر تهراني بودن و قوميت‌هاي ديگر رجحان مي‌يابد و هويت ملي به عنوان يك ارزش اصيل و واقعي مورد احترام قرار مي‌گيرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:52  توسط سیدرضاصائمی  |