
عشق از منظر جامعه شناسي و روانشناسي
يكي از تجربه هاي مهم و قدرتمند عاطفي – رواني در انسان كه از ازل تا به امروز زندگي او را تحت تاثير خود قرار داده است حادثه عشق و داستان نسبت آن با آدمي است . اين نسبت گاهي آنقدر عميق و ژرف است كه تاريخ را تحت تاثير خود قرار داده و آنرا در چالش با خويش دچار تحول ، تكامل و حتي تنزل كرده است . بديهي است يكي از عوامل موثر در شكل گيري تاريخ بشري و تكامل انساني ، آنگونه كه تا كنون بوده است مساله عشق و تبلور و ظهور آن در شئون مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسان است و هنوز نيز اين حقيقت بر حيات فردي و اجتماعي آدميان حاكم است و آنان را دچار قبض و بسط دروني و بيروني مي كند. نگارنده قصد دارد در اين مقاله اين حديث كهنه نامكرر را از منظر جامعه شناسي و روانشناسي مورد بررسي قرار دهد تا آثار و نتايج عشق را در دنياي درون و جهان بيرون ، بازنمايي كند . شما اگر تا كنون عاشق هم نشده باشيد و حتي نسبت به اين مقوله نگاه بدبينانه و منفي هم داشته باشيد نمي توانيد تاثير اين تجربه را در زندگي انسان انكار كنيد پس اگر مي خواهيد شناخت بيشتري نسبت به عشق بدست آوريد با ما همراه شويد.
عشق از منظر جامعه شناسي ( رويكرد اجتماعي )
درست است كه عشق به عنوان يك تجربه دروني و فردي شناخته مي شود اما نمي توان از تجليات اجتماعي و تاثيري كه بر روابط و مناسبات اجتماعي مي گذارد غافل ماند. اولين نكته در مورد جنبه اجتماعي عشق اين است كه عشق معطوف به يك ارزش بيروني و خارج از فرد است و از طريق ارتباطي كه با هستي و شي ديگر برقرارمي كند موجوديت مي يابد. لذا عشق به شكل بيروني و خارج از فرد تجلي و ظهور مي يابد هرچند كه منشاء و عمق دروني دارد. "عشق " نخستين كاري كه مي كند "من" را تبديل به " ما" مي كند واين يك عمل اجتماعي است. انساني كه عاشق مي شود با نوع رفتارها و واكنش هايش نسبت به عوامل بيروني در واقع خود را لو مي دهد و باطن خويش را ظاهر مي سازد . از اين روست كه به لحاظ اجتماعي نمي توان تاثيرات عشق را پنهان كرد . از سوي ديگر عشق نه فقط در رفتارهاي اجتماعي متبلور مي شود بلكه به واسطه نهادهاي اجتماعي مثل ازدواج و تشكيل خانواده نيز صورتي اجتماعي به خود مي گيرد . به طور كلي جوانب اجتماعي عشق را در موارد ذيل مي توان برشمرد:
بهبود رفتار اجتماعي
عشق با گره گشايي از عقده هاي دروني آدمي و زدودن زنگارهاي روحي ، موجب فراخي روان و نشاط جان مي شود . اين شادابي و تازگي در رفتار اجتماعي فرد ظهور پيدا كرده و توانايي انسان را در روابط اجتماعي افزايش مي دهد و در نهايت ارتباطات انساني را اثر بخش مي سازد . ارتباطي كه منابع هردو طرف را تامين مي كند. عشق با خوش خلقي و نشاطي كه ايجاد مي كند موجب شده كه آدمي در روابط با ديگران ، پرخاشگري ، تعصب و بد خلقي را كنار بگذارد و با خوش اخلاقي و شفقت با ديگران رفتار كند. اين مساله به تلطيف روابط انساني در سطح جامعه كمك مي كند. منطقي است ميان مفاهيم و سازه هاي ذهني آدمي و عمل بيروني و كنش اجتماعي وي ارتباطي منطقي وجود دارد ما نمي توانيم در نظام ذهني خود ، تعريف و درك خاصي از پديده ها داشته باشيم و بر اساس همان اداراك و دريافت دروني با داده هاي بيروني برخورد نكنيم . قطعا ميان داده هاي بيروني و يافته هاي دروني آدمي ، تناسبي منطقي جريان دارد و عشق ، اين تناسب منطقي را ميان نظام معرفت شناسي و كنش اجتماعي آدمي برقرار مي كند. در واقع عشق با بهبود فضاي ارتباطي ميان انسان ها ، بستر اجتماعي رشد و كمال انسان را فراهم مي كند.
فرايند اجتماعي كردن
عشق مي تواند با تصحيح و ارتقاي سطح كيفيت روابط اجتماعي انسانها به آنها كمك كند تا خود را با روح جامعه هماهنگ سازند. در حقيقت ، عشق فرايند جامعه پذيري را تسهيل مي كند و انسانها را با هنجارهاي جامعه سازگار مي سازد . در اينجا عشق به عنوان ابزار و لوازم جامعه پذيري مطرح مي شود . اصولا عشق توانايي و قابليت بالايي در تغيير رفتار گذشته و يادگيري رفتار جديد دارد. چه بسيار افراد درونگرا و گوشه گيري كه به واسطه عشق از لاك دروني خويش بيرون آمدند و پوست انداختند . در واقع عشق به نوعي پايان فرديت مطلق و ورود ديگري به دنياي ماست و اين خود يعني گام نهادن در فرايند زيست جمعي. در واقع عشق با دعوت ديگري به ساحت فردي شخص ، او را در بستر عمومي و اجتماعي قرار مي دهد و افراد به تدريج در پروسه جامعه پذيري قرار مي گيرند.
همبستگي اجتماعي
عشق و علاقه به يك هدف و خواسته مشترك ، موجب همكاري و همدلي ميان آدميان مي شود و همين مساله موجب خواهد شد تا آنها گرد هم بيايند و با شكل گيري گروه به همكاري و همنوايي با يكديگر در جهت تحقق ارمانهاي مشترك بكوشند. مثلا عشق به وطن ، گروه رزمندگان را شكل مي دهد و يا موجب انسجام يك تيم ورزشي مي گردد. اين همبستگي را در بين زوج هاي عاشق نيز مي توان پيدا كرد.
عشق هر گونه رابطه ارباب و رعيتي و سلطه آميز و همچنين رابطه سود و زياني و تجاري را كه تنها بر اساس منافع يك طرف شكل مي گيرد را به رابطه و تعامل دو طرفه و انساني بدل مي كند كه انسان نه تنها در پي منافع خويش نباشد بلكه درصدد تامين رضايت خاطر ديگري برآيد. عشق با تبديل منولوگ به ديالوگ و گفت و گوي دوستانه كامل ترين و انساني ترين رابطه اجتماعي را شكل مي دهد. لازم به ذكر است در حيطه فردي نيز عشق با تبديل " من" به " ما" تفرد را به همدلي و همبستگي مبدل مي كند و آدمي را از تنهايي رهايي مي بخشد و بدين طريق است كه عشق قابليت گروه سازي ، همنوايي و بستر سازي براي كار جمعي را نيز داراست.
عشق از منظر روانشناسي ( رويكرد فردي )
" عشق" از شخصي ترين و خصوصي ترين تجربه هاي روحي – عاطفي انسان است و نخستين حيطه اي كه عشق در آن تاثير مي گذارد و اساسا اتفاق مي افتد و تجربه مي شود وجود خود آدمي به عنوان يك هستي واحد است. برخي از مهمترين دستاوردهاي فردي عشق به قرار ذيل است:
ايجاد انگيزه و تحرك در انسان
" عشق" علاقه شديد قلبي به كسي يا چيزي است و اين امر موجب طلب كردن و نياز به مطلوب و محبوب در فرد شده و همين نياز موجب انگيزه و حركت در وي مي شود. از طرفي ديگر " عشق " خواهان بهترين ، زيباترين و كاملترين چيزها براي معشوق است و اصولا عشق يعني خواستن بهترين چيز براي بهترين كسي كه خواهانيم و اين طلب بهترين و كاملترين ها ، آدمي را به تلاشي بيشتر وامي دارد و در همين تلاش و حركت ، تكامل و رشد انسان محقق مي شود.
معنابخشي به زندگي
اگر بپذيريم كه معنا در نسبت با هدف يا ارزشي خلق مي شود عشق مي تواند اين نسبت را برقرار سازد . رفتار عاشق عملي معطوف به هدف است يا كنش معطوف به ارزش و اين هدف و ارزش همان معشوقي است كه عاشق زندگي خود را با محوريت او مي سازد و معني مي كند و اين معناسازي و معنايابي از تجربه ارتباط عاشقانه ميان عاشق و معشوق خلق مي شود و از طريق تعامل عميق و مستمر تكامل مي يابد. همچنين عشق با انگيزه و حركتي كه ايجاد مي كند به زندگي آدمي معنا مي دهد .عشق با هدايت و حمايت همه امكانات و نيروها به سوي طلب مطلوب به آدمي و زندگي اش معنا مي دهد.
رفع نيازهاي عاطفي
عشق در حقيقت پاسخي كامل به نياز " دوست داشتن و دوست داشته شد" آدمي است و هيچ چيز همچون عشق نمي تواند به اين نياز اساسي و مهم آدمي پاسخ گويد. عشق از طريق پاسخ به اين نياز عاطفي به تعادل و تلطيف رفتار انساني كمك مي كند و امنيت روحي – رواني وي را تامين مي كند و بدين شيوه بسياري از بيماري ها و عقده هاي رواني و اختلالات رفتاري – اخلاقي حل مي شود و البته روابط ميان انسان ها نيز سالم تر و اثر بخش تر خواهد بود.
رهايي و آزادي دروني
ميان عشق و آزادي نسبتي زيبا برقرار است . آدميان يا از سر نياز و احتياج و رفع حاجات تلاش مي كنند يا از سر زور و جبر و تكليف اما عشق آدمي را از اين دو رها مي سازد و او را با شوق و انگيزه هاي قوي براي طلب خواسته هايش بر مي انگيزاند و اين عين آزادي حقيقي است. عشق رفتاري از روي ميل و علاقه است نه از روي جبر يا ضعف البته عشق هم نوعي نياز است اما وقتي انسان عملي را بر اساس ميل باطني عميق انجام مي دهد ديگر به اسارت آن در نمي آيد. در مرحله اي بالاتر ، عشق در عين نياز بودن آن قدر شيرين و دلربا است كه عاشق تنها طلب نياز مي كند و لاغير! به قول سعدي من از آن روز كه در بند توام آزادم . از طرف ديگر عشق ، آزاد شدن از منيت و رهايي از قيد و بندهايي نفساني است.
حل مشكلات رفتاري و برخي اختلالات شخصيتي ( عشق درماني )
عشق به دليل تفسير لطيف و انساني كه از جهان و انسان دارد كنش و رفتاري معطوف به خير و نيكي ايجاد مي كند و اين رويكرد مثبت و خوشبينانه به هستي نه تنها موجب سلامتي روح كه سبب سلامت جسم نيز مي شود. امروزه ثابت شده است كه اكثر بيماريها ريشه در مسائل روحي و رواني دارد و لذا سلامت و بهداشت رواني نقش موثري در تامين سلامت جسماني خواهد داشت. بنابراين عشق مي تواند هم سلامت رواني و هم سلامت جسماني آدمي را تا حدود زيادي تامين كند. در واقع عشق بسياري از ناهنجاري ها و اختلالات رفتاري همچون خشم و پرخاشگري ، افسردگي ، بدبيني ، بدخلقي و .... را كاهش مي دهد.
تمركز و هدايت رفتار انسان
عشق با تمركز تمام نيروها و توانايي هاي انسان در يك جهت معين به رفتارها و تفكرات وي نظم مي بخشد و از اتلاف بيهوده انرزي ، استعداد و وقت او جلوگيري مي كند.مثلا در عشق انسان به انسان ، توجه عاشق به يك شخص خاص ذهن او را از توجه به ديگران باز مي دارد و همين توجه خاص و جهت مشخص علاوه بر انتظام رفتارهاي فرد موجب آرامش و آسايش روحي وي نيز مي شود از اين رو كه پراكندگي موجب پريشاني و تمركز سبب آرامش است.
ايجاد نشاط و شادي
عشق از دو طريق موجب احساس نشاط و شادي در انسان ها مي شود . يكي با تاويل و تفسير لطيف و مثبت از عالم انساني. وقتي آدمي نگاه مثبتي داشته باشد احساس مثبتي نيز خواهد داشت و ديگري از طريق نو كردن انگيزه و انديشه آدمي. هدفي تازه و تفكري نو در انسان به او طراوت و شادي عميق ( بهجت) عطا مي كندضمن اينكه عشق با دميدن " اميد" در آدمي به او شادابي و نشاط مي بخشد. عشق همچنين با تفسير مثبت از عالم و تلطيف روابط انساني ، آدمي را از فشار ، استرس و كشمكش هاي اضراب انگيز اجتماعي محفوظ مي دارد و موجب آرامش و آسايش انسان مي شود
تقويت اراده و پشتكار
عشق ، انسان را درفضايي از مبارزه و چالش ميان آنچه هست و آنچه مطلوب است باشد قرار مي دهد. در اين چالش ، آدمي مي كوشد براي رسيدن به مطلوب و محبوب خويش از جان مايه بگذارد و نهايت كوشش خويش را در جهت تحقق هدفش به كار گيرد. از رهگذر اين تجربه عميق و دشوار ، تحمل مشكلات و مصائب راه ، اراده و بردباري آدمي افزايش مي يابد. انسان بايد بداند كه عشق يك فراورده نيست بلكه يك فرايند است. لذا عشق يك ايستگاه نيست بلكه يك راه طولاني است.. عشق به دليل پيچيدگي و وسعتش نيازمند ظرفيت وجودي عميق و زيادي است كه آدمي براي پذيرش و پردازش خود به آن نيازمند است اما نكته مهم اينست كه هيچ چيز همچون عشق اين تحمل و ظرفيت را ايجاد نمي كند كه آفتاب آمد دليل آفتاب
تربيت اخلاقي
عشق و اخلاق با هم رابطه تعاملي و اين هماني دارند و به نوعي به هم آميخته اند عشق موجب ظهور ارزشهاي اخلاقي چون ايثار، گذشت ، مهرباني ، بخشش و روحي لطيف و انساني در آدمي مي شود . انسان در كوره عشق ساخته مي شود و صيقل مي خورد. چه بسيار انسان هاي بي قيد و بند و لاابالي كه عشق از آنها انساني شريف و بزرگ ساخته است. از طرفي ديگر عشق نوعي تفسير لطيف و اخلاقي از انسان و جهان است و با تجلي آن در آدمي ، انسان فرصت بزرگي براي تربيت و رشد و كمال خويش به دست مي آورد. در حقيقت عشق يك عمل و كنش اخلاقي است
سخن پاياني
خوب بديهي است بسياري از خوانندگان اين مقاله كه به اينجاي مطلب رسيده باشند بگويند كه همين حرف و حديثها درباره عشق تنها در افسانه ها و فيلم ها قابل دست يافتن است و زندگي واقعي چيز ديگري را نشان مي دهد و قطعا براي استدلال مدعاي خويش به امار روبه افزايش طلاق و اختلافات خانوادگي ارجاع خواهند داد. نگارنده نيز اين امارها را تاييد مي كند اما انچه در واقعيت اجتماعي مي بينم نه تبلور عشق كه فقدان عشق است و به شدت محتاج آسيب شناسي. بسياري از رفتارهايي را كه ما نام عشق بر آن مي گذاريم احساس ، هيجان و هوس هاي زودگذري است كه در ساحت معنايي عشق نمي گنجند و چه بسا ضد آن باشند .اگر عشق آنگونه كه در ذات خويش معني دارد و چنانچه حقيقت آن متبلور شود تقريبا هماني خواهد بود كه شرح آن گفته شد اما اگر عشق از مسير حقيقي خود خارج و از ذات دروني خود دور شود هرگز نمي تواند به شكل مثبت و سازنده است اثر گذار باشد و قطعا آسيب هاي رواني و اجتماعي عميق و خطرناكي خواهد داشت. عشق را نبايد تجربه اي مطلق قلمداد كرد اين نيز مثل هر امر بشري ، شامل نسبيت مي شود و شدت و ضعف دارد ضمن اينكه بايد به خاطر داشت كه عشق اگرچه آمدني است اما دوام و بقاي آن آموختني است و براي حفظ و ماندگاري آن بايد آموخت كه چگونه عاشق بود.